
esrafil aslani
۱۳
ما اشرافسالاری را دولتی تعریف کردهایم که در آن حکومت در دستانِ نه یک نفر بلکه تعداد معینی از افرادِ منتخب است که آنها را اشرافزادگانی منتخب از میان مردم میخوانیم. به وضوح میگویم «در دستان تعداد معینی از افراد منتخب»؛ زیرا تفاوت اصلی بین اشرافسالاری و دموکراسی بدین قرار است: در اشرافسالاری حق فرمانروایی فقط به گزینش وابسته است، درحالیکه در دموکراسی عمدتاً به نوعی حق فطری یا حق کسبشده از روی تصادف بستگی دارد، که در جای خود توضیح خواهم داد. اگر بتوان همه جمعیت حکومتی را بهعنوان اشرافزاده ثبت کرد، آنگاه به فرض اینکه حق ثبت موروثی نباشد و به خاطر وجود قوانینی عمومی نتوان آن را به دیگران تخصیص داد، باز هم دولت سرتاسر اشرافسالار خواهد بود؛ زیرا هیچ کس بهجز افراد برگزیده را نمیتوان بهعنوان اشرافزاده ثبت کرد. اکنون اگر این برگزیدگان فقط دو نفر باشند، یکی از آنها در راستای غلبه بر دیگری تلاش خواهد کرد و چهبسا دولت بهخاطر قدرت زیاد ایشان به دو گروه تقسیم شود یا اگر حکومت به دست سه، چهار یا پنج مرد بیفتد، دولت شاید حتی به سه، چهار یا پنج گروه تقسیم شود.
Omid
۵
فیلسوفان شورهایی را که بر ما غلبه میکنند، مفسدههایی میدانند که انسان بهواسطۀ قصور خویش در دام آنها گرفتار میشود.
پس این عادت فیلسوفان است که شورها را به سُخره بگیرند، غرولند کنند، خوارشان بشمارند، یا اگر بخواهند غیورتر از بقیه به نظر برسند، از آنها ابراز انزجار کنند.
marjan
۵
راهنمای یک مردم آزاد امید است و نه ترس، در حالی که مردمِ تحتِ انقیاد را ترس هدایت میکند و نه امید؛ دستۀ نخست در جستوجوی پرداختن به [فرایند] زندگی و دستۀ دوم صرفاً به دنبالِ اجتناب از مرگ است.
پوریا
۴
تجربه ظاهراً به ما میآموزد که اگر همۀ قدرت به یک انسان اعطا شود، صلح و هماهنگی به بهترین شکل اجرا خواهند شد؛ زیرا هیچ دولتی، همچون تُرکها، بدون تغییری چشمگیر چنین مدید نمیپاید، و بر عکس، هیچ دولتی همچون دولتهای مردمی یا دموکراتیک خود را چنین مستعدِ شورشهای پی در پی نشان نداده است. اگر قرار است بردهداری، بَربَریت و ویرانی صلح خوانده شوند، آنگاه هیچ چیز برای نوع بشر تأسفبارتر از صلح نیست. بیشک نزاعهای مکررتر و تلختر معمولاً بین والدین و فرزندان رخ میدهند تا بین اربابان و بردگان. با وجود این، به نفع مدیریت خانه نیست که حقِ پدری را به حقِ مالکیت تغییر دهد و با کودکان همچون بردگان رفتار کند. پس انتقالِ همۀ قدرت به یک انسان نه صلح بلکه بردهداری را رواج میدهد؛ زیرا همانطور که پیشتر گفتیم، صلح نه در غیابِ جنگ بلکه در اتحاد یا هماهنگیِ ذهنها وجود خواهد داشت.
محمد
۳
به نفع مدیریت خانه نیست که حقِ پدری را به حقِ مالکیت تغییر دهد و با کودکان همچون بردگان رفتار کند. پس انتقالِ همۀ قدرت به یک انسان نه صلح بلکه بردهداری را رواج میدهد؛ زیرا همانطور که پیشتر گفتیم، صلح نه در غیابِ جنگ بلکه در اتحاد یا هماهنگیِ ذهنها وجود خواهد داشت.
marjan
۲
یک انسان را تا جایی آزاد میخوانم که عقل راهنمایش باشد
طلا در مس
۲
از توضیحِ ابتداییِ مبنایِ دولت آشکارا بر میآید که هدفِ غاییاش نه اِعمالِ سیادت است نه قید و بند زدن بر انسانها با ترس و محرومکردنشان از استقلال، برعکس، آزاد کردنِ هر فرد از ترس است به نحوی که تا جای ممکن در امنیت زندگی کند، یعنی به بهترین شکل بتواند حقِ طبیعیاش برای وجود داشتن و عمل کردن را حفظ کند، بیآنکه به خودش یا به دیگران لطمهای برساند. تکرار میکنم، قصدِ دولت این نیست که انسانها را از موجودات عقلانی به جانوران یا عروسکهای خیمهشببازی بدل کند بلکه میخواهد آنها را قادر سازد تا ذهنها و بدنهایشان را در ایمنی رشد دهند تا بدونِ قید و اجبار از عقلشان استفاده کنند و از نزاع و نیز از سوء استفادههای تبهکارانۀ متقابلی که ملهَم از نفرت، خشم یا خدعه هستند، دوری جویند
یک فاشیستستیز درمیانِ فاشیستها
۲
اگر رسالۀ الاهیاتی _ سیاسی را وقفهای در نوشتنِ اخلاق بدانیم که سبب میشود یکی از درخشانترین فصول تاریخ فلسفه (کتاب پنجم اخلاق) نوشته شود، آنگاه رسالۀ سیاسی به معنای بسط نظاممند و فلسفیِ اخلاق است.
محمد
۲
اگر او عقلی سلیم و سرشتی بیعیب و نقص دارد، آنگاه چگونه ممکن بود که وی دانسته و عامدانه هبوط کند؟ متألّهان پاسخ میدهند که شیطان او را فریب داده است. اما چه کسی خودِ شیطان را فریب داده است؟
یک فاشیستستیز درمیانِ فاشیستها
۱
چه باید کرد؟ بیآنکه اسپینوزایی باشیم چگونه میتوانیم از نو به امید به زندگی و فلسفه آری بگوییم؟ اسپینوزاییبودن نه نوعی تعیّن، بلکه یک شرط است. اسپینوزاییبودن شرطِ لازم تفکر است.
آنتونیو نگری
محمد
۱
اگر چیزی در طبیعت به نظرمان مضحک، عبث یا شر بیاید، به خاطر این واقعیت است که شناختِ ما صرفاً جزئی است و عموماً در قبالِ نظم و انسجامِ طبیعت در کل نادان هستیم و میخواهیم همه چیز بر طبق تجویزِ عقلِ ما هدایت شود.
محمد
۱
راهنمای یک مردم آزاد امید است و نه ترس،
فی. ا
۱
حقِ طبیعیِ هر فرد، با قدرتش همگستره است
bread&roses
۱
همۀ انسانها به یک معنا سیاسیاند
Omid
۰
فیلسوفان شورهایی را که بر ما غلبه میکنند، مفسدههایی میدانند که انسان بهواسطۀ قصور خویش در دام آنها گرفتار میشود.
پس این عادت فیلسوفان است که شورها را به سُخره بگیرند، غرولند کنند، خوارشان بشمارند، یا اگر بخواهند غیورتر از بقیه به نظر برسند، از آنها ابراز انزجار کنند.
Omid
۰
واقعیت این است که آنها انسانها را نه آنطور که هستند بل آنطور که خودشان دوست دارند، میفهمند. در نتیجه، اغلب آنها دست به نوشتن هجویه بردهاند و نه اخلاق؛ و هرگز نظریهای سیاسی را که بتواند واجد کاربردی عملی باشد از کار درنیاوردهاند بلکه نظریهشان صرفاً در مرزهای وهم مستقر میشود یا تنها میتواند به دردِ آرمانشهر یا دورانِ طلاییِ شاعران بخورد، آنجا که طبیعتاً هیچ نیازی به نظریۀ سیاسی حس نمیشود.
ali73
۰
آزادیِ روح یا نیرومندیِ ذهنْ فضیلتِ شهروندان است اما فضیلتِ دولت امنیتِ آن است.
marjan
۰
هیچ کسی بنا به حقِ طبیعی ملزم نیست هیچ چیزی را خوب یا بد بداند مگر به سیاقِ فکریِ خودش خوب یا بد را انتخاب کند. و قانونِ طبیعت هیچ چیزی را ممنوع نمیکند مگر آنچه در گسترۀ تواناییِ انجامِ هیچ کسی نباشد.
marjan
۰
شورهای طبیعیِ انسانها همه جا یکساناند؛ پس اگر ضعف و خطاکاری در یک مدینه نسبت به مدینۀ دیگر رایجتر و مکررتر است، آنگاه میتوان با اطمینان گفت که مدینۀ اول تلاش چندانی برای توسعۀ هماهنگی انجام نداده و قوانیناش را همراه با دوراندیشیِ کافی تدوین نکرده است؛ و از اینرو به حق تمام و کمال یک مدینه دست نیافته است.
محمد
۰
هرچه انسان بیشتر بترسد، قدرتِ کمتر و در نتیجه حقِ کمتری دارد.
محمد
۰
بهترین دولت جایی است که انسانها در هماهنگی با یکدیگر زندگی میکنند و قوانین شکسته نمیشوند؛ زیرا مشخص است که شورشها، جنگها، و اهانت به یا تخلف از قوانین باید بیشتر به کاستی در سازماندهیِ دولت نسبت داده شوند تا به ضعفِ اتباع.
فی. ا
۰
هیچ کس به اندازۀ نظریهپردازان و فیلسوفان برای حکومتداری نامناسب و ناشایست نیست.
فی. ا
۰
اگر امنیت یک دولت به حسننیت آدمها وابسته باشد و اموراتش فقط درصورتی شایسته اداره شوند که مسئولین مزبور در عملکردشان از خود حسننیت نشان دهند، آنگاه ثبات از آن دولت رخت برمیبندد.
فی. ا
۰
دوامِ دولت در گرو آن است که حکومتش چنان سازمان یابد که وزیران نتوانند - چه تحت هدایت عقل، چه تحت فرمان شور - به اعتمادشان پشتپا بزنند یا حقیرانه عمل کنند.
فی. ا
۰
هر انسان تا آنجا که تحت قدرتِ دیگری است مقید به حقوق او میشود، و هرقدر بتواند هر نیرویی را دفع کند، هر انتقامی را که خودش دارد درعوضِ آسیبی که پذیرفته اِعمال کند، و درکل به انتخاب خودش زندگی کند، آنگاه اختیار حق خود را بهدست دارد.
فی. ا
۰
یک انسان به شرطی انسانِ دیگری را تحت قدرتِ خویش دارد که او را به الزاماتی مقید کند، یا او را از سلاح یا ابزار دفاع از خود یا گریز محروم سازد، یا او را مرعوب کند، یا او را با منفعتبخشی به خود چنان وابسته کند که وی از رضایتِ ولینعمتش خرسند شود و نه از رضایتِ خویش، و آنطور که دیگری میخواهد زندگی کند و نه به انتخاب خودش.
bread&roses
۰
انبوهه مقوم از تکینگیهاست اما مردم مقوم از خصایص گلهای.
bread&roses
۰
پس، حقِ طبیعیِ طبیعت در کل، و در نتیجه حقِ طبیعیِ هر فرد، با قدرتش همگستره است.
bread&roses
۰
هر چیزِ طبیعی همانقدر که قدرت وجودداشتن و عملکردن دارد، واجد حقِ طبیعی است
bread&roses
۰
بنابراین، رویهمرفته یک انسان را تا جایی آزاد میخوانم که عقل راهنمایش باشد؛ زیرا این انسان را علتهایی به کنش وامیدارند که میتوانند بهطور بسندهای صرفاً از خلالِ طبیعتِ خودِ وی فهمیده شوند، حتی اگر ضرورتاً مجبور به عمل پیروِ این علتها باشد.
