جملات زیبا از متن کتاب دیوار | طاقچه
تصویر جلد کتاب دیوارsubscriptionAvailable

کتاب دیوار

نوع کتاب
۲.۹ امتیاز(از ۱۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
ژان پل سارتر، صادق هدایت

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
soroush
۶۰
هرکسی مثل آن‌ها فکر نکند، دستگیرش می‌کنند.
𓆟
۳
آدم خوش‌بخت خوش‌بختی خودش را حس نمی‌کند مگر وقتی‌که بدبخت‌ها را ببیند که بار خودشان را در خاموشی به دوش می‌کشند.
Ashley
۱
تصور می‌کردم اگر هم ولش کنند؛ هرگز دوباره جوان نخواهد شد. بد نبود که یک خرده رحم به رخش بکشند، ولی من از رحم، دلم به هم می‌خورد.
Ashley
۱
درد حقیقی نیست؛ بدتر از آن است، دردهایی است که فردا صبح حس خواهم کرد، اما بعد؟»
Mephisto
۰
«آدم زجر هم می‌کشد، خیلی زجر می‌کشد؟» بلژیکی با لحن پدرانه‌ای گفت: «اوه! کی...؟ نه، زود تمام می‌شود.» مثل این‌که به بیماری که به او پول داده دلداری می‌دهد. «اما من... شنیده‌ام... اغلب دومرتبه شلیک می‌کنند.» بلژیکی سرش را تکان داد و گفت: «گاهی، چون ممکن است شلیک اول به اعضای رئیسهٔ حیاتی اصابت نکند.» «پس باید تفنگشان را دوباره پر کنند و دوباره نشان بروند؟» پس از تأمل با صدای دورگه‌ای گفت: «این‌که خیلی طول می‌کشد!»
Mephisto
۰
نظر نمی‌آمد که بلژیکی به حرف‌های ما گوش بدهد. من نمی‌دانستم برای چه آمده است. او به افکار ما وقعی نمی‌گذاشت! آمده بود که جسم ما را تماشا بکند، تن‌هایی که زنده و در حال جان کندن بودند.
Mephisto
۰
. سه روز بود که چیزی نخورده بودم، خشمناک بودم و نمی‌خواستم که بمیرم. از این موضوع لبخند زدم. با چه پشتکاری دنبال خوش‌بختی می‌دویدم، دنبال زن‌ها و دنبال آزادی می‌دویدم. برای چه بود؟ می‌خواستم اسپانی را نجات بدهم، پئی مارگال را ستایش می‌کردم، داخل جنبش شورشیان شده بودم و در محافل عمومی نطق کرده بودم، همهٔ این قضایا را جدی گرفته بودم. مثل این‌که زندهٔ جاوید خواهم بود.
Asal
۰
او صورت بسیار ظریفی داشت که ترس و درد آن را مسخ کرده و قیافه‌اش را برگردانیده بود. سه روز پیش بچهٔ ترگل و ورگل شیطان و دل‌ربایی بود؛ اما حالا به ریخت کهنه مخنثی در آمده بود و تصور می‌کردم اگر هم ولش کنند؛ هرگز دوباره جوان نخواهد شد.
Asal
۰
‫«پابلو من از خودم می‌پرسم... از خودم می‌پرسم آیا راست است که آدم نیست و نابود می‌شود؟»
Asal
۰
‫ما به او نگاه می‌کردیم؛ ژوان کوچک هم به او نگاه می‌کرد؛ هر سه به او نگاه می‌کردیم چون که زنده بود. حرکات یک نفر زنده را داشت؛ قیود یک نفر زنده را داشت؛ او در این سردابه می‌لرزید همان‌طور که زنده‌ها باید بلرزند و یک جسم مطیع و فربه داشت؛ ماها جسم خودمان را حس نمی‌کردیم و یا اقلاً به طرز او حس نمی‌کردیم.
Asal
۰
شاید بیست مرتبه پی‌درپی مراسم اعدام خودم را برگزار کردم و نیز یک‌دفعه گمان کردم که به‌طورقطع این پیش‌آمد انجام گرفته و یک ثانیه خوابم برد. آن‌ها مرا به‌طرف دیوار می‌کشاندند؛ من تقلا می‌کردم و پوزش می‌خواستم.
Asal
۰
با چه پشتکاری دنبال خوش‌بختی می‌دویدم، دنبال زن‌ها و دنبال آزادی می‌دویدم. برای چه بود؟ می‌خواستم اسپانی را نجات بدهم، پئی مارگال را ستایش می‌کردم، داخل جنبش شورشیان شده بودم و در محافل عمومی نطق کرده بودم، همهٔ این قضایا را جدی گرفته بودم. مثل این‌که زندهٔ جاوید خواهم بود.
Asal
۰
در این لحظه حس کردم که همهٔ زندگی‌ام را جلوی خود می‌دیدم و فکر می‌کردم «چه دروغ پستی!» زندگی‌ام هیچ ارزشی نداشت؛ چون‌که تمام شده بود. از خودم پرسیدم چه‌طور من توانسته‌ام که با فاحشه‌ها گردش بکنم و مسخره‌بازی دربیاورم. اگر بو برده بودم که این‌جور خواهم مرد، هرگز انگشت کوچکهٔ خودم را هم تکان نمی‌دادم. زندگی‌ام مسدود و دربست مثل یک کیسه جلوم افتاده بود؛ ولی محتوی کیسه، ناقص بود. یک لحظه کوشش کردم که دربارهٔ آن حکمی بکنم. می‌خواستم با خودم بگویم، زندگی خوشی است؛ اما نمی‌شد دربارهٔ زندگی من حکم کرد؛ چون فقط طرحی بود؛ من وقتم را صرف کرده بودم که از محل حساب ابدیت چک بکشم؛ هیچ چیز نفهمیده بودم، تأسفی هم نداشتم، دربارهٔ خیلی چیزها می‌توانستم تأسف بخورم مثل مزهٔ مشروب مانزانیلا یا آب‌تنی‌هایی که در تابستان در یک برکهٔ کوچک نزدیک قادسیه می‌کردم؛ اما مرگ، همهٔ کیف و لذت آن‌ها را از بین برده بود.