هرکسی مثل آنها فکر نکند، دستگیرش میکنند.
soroush
آدم خوشبخت خوشبختی خودش را حس نمیکند مگر وقتیکه بدبختها را ببیند که بار خودشان را در خاموشی به دوش میکشند.
𓆟
تصور میکردم اگر هم ولش کنند؛ هرگز دوباره جوان نخواهد شد. بد نبود که یک خرده رحم به رخش بکشند، ولی من از رحم، دلم به هم میخورد.
Ashley
درد حقیقی نیست؛ بدتر از آن است، دردهایی است که فردا صبح حس خواهم کرد، اما بعد؟»
Ashley
«آدم زجر هم میکشد، خیلی زجر میکشد؟»
بلژیکی با لحن پدرانهای گفت: «اوه! کی...؟ نه، زود تمام میشود.»
مثل اینکه به بیماری که به او پول داده دلداری میدهد.
«اما من... شنیدهام... اغلب دومرتبه شلیک میکنند.»
بلژیکی سرش را تکان داد و گفت: «گاهی، چون ممکن است شلیک اول به اعضای رئیسهٔ حیاتی اصابت نکند.»
«پس باید تفنگشان را دوباره پر کنند و دوباره نشان بروند؟»
پس از تأمل با صدای دورگهای گفت: «اینکه خیلی طول میکشد!»
Mephisto
نظر نمیآمد که بلژیکی به حرفهای ما گوش بدهد. من نمیدانستم برای چه آمده است. او به افکار ما وقعی نمیگذاشت! آمده بود که جسم ما را تماشا بکند، تنهایی که زنده و در حال جان کندن بودند.
Mephisto
. سه روز بود که چیزی نخورده بودم، خشمناک بودم و نمیخواستم که بمیرم. از این موضوع لبخند زدم. با چه پشتکاری دنبال خوشبختی میدویدم، دنبال زنها و دنبال آزادی میدویدم. برای چه بود؟ میخواستم اسپانی را نجات بدهم، پئی مارگال را ستایش میکردم، داخل جنبش شورشیان شده بودم و در محافل عمومی نطق کرده بودم، همهٔ این قضایا را جدی گرفته بودم. مثل اینکه زندهٔ جاوید خواهم بود.
Mephisto