
Judy
۶
این تهی بودن است: وقتی کسی به من نیاز نداشته باشد، وقتی چیزی ندارم به کسی بدهم. وقتی چه زنده باشم، چه بمیرم، فرقی به حالشان نکند.
فریبا
۶
رسول میخندد.
نخند. تو را میفرستند تیمارستان علیآباد پیش دیوانهها.
خب، مگر حالا کجا هستم؟
مهدی
۴
برگشتن به صحنه جنایت؟ چه تلهای! همه میدانند خطای مرگباری است. خطایی که بسیاری از جنایتکاران توانا را به نابودی کشانده. مگر آن مَثلِ خردمندانه را نشنیدهای: پول مثل آب است: وقتی جاری شود، دیگر برنمیگردد؟ تمام شد. هرگز فراموش نکن که دزد فقط یک بار شانس دارد؛ اگر گندش بزنی، کارت زار است؛ هر کوششی برای راست و ریست کردن به فاجعه ختم میشود.
Judy
۴
خودکشی تسلیم جان است بدون سپاس.
پیش از دفن به تنت شلاق میزنند. علتش این است که کسی خودکشی را نمیپذیرد.
Judy
۳
تا بدانجا رسید دانش من، که بدانم همی که نادانم، جوهرِ خِرد است.
Judy
۳
از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟
وز تار وجودِ عمر ما پودی کو؟
در چنبر چرخ جان چندین پاکان
میسوزد و خاک میشود، دودی کو؟
مهدی
۲
ما لعبتگانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقتی، نه از روی مجاز
یکچند درین بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز.
سَعَیِدہِ
۲
خون روی دستهایم، اما هیچی تو جیبهایم.
چه جنونی!
لعنت به داستایوسکی!
Judy
۲
مگر من کیم که تصمیم بگیرم کی زنده بماند و کی بمیرد؟ کشتن جنایت است، هولناکترین جنایتی که آدمیزاد میتواند مرتکب شود.
sarar-'
۱
میخواستم حتا گناه آدم از آن من میبود!
حافظ آریش، شعر زمین
اما زندگی، همچون نوشتار، چیزی بیش از
تکرار محکومیت به سرقت از دیگری نیست.
فردریک بویر، شگرد عشق
Judy
۱
پول مثل آب است: وقتی جاری شود، دیگر برنمیگردد
Judy
۱
میگویند سرنوشت است که سرآخر آینه را مجبور میکند با خاکستر کنار بیاید. میدانی معنایش چیه؟» منتظر جواب من نشد. «میدانی که آینه شیشه ساده است که یک طرفش را از فلز میپوشانند؟ خب، با گذشت زمان که فلز فرسوده شد، شیشه را خاکستر میپوشاند! بله، سرنوشت است که همه چیز را به خاکستر بدل میکند...
Judy
۱
جنگ شرافت آدم را نابود میکند.
Judy
۱
بدون تاریخ هر بلایی میتوان سر مردم آورد، هر بلایی!
Judy
۱
ماه پنهان میشود در پشت کوه
شب ز جان شمع میکاهد به دَم
ظلمتِ شب مینشیند زود بر جانِ اتاق
Judy
۱
برای خودکشی باید به زندگی عقیده داشته باشی، به ارزش زندگی، مرگ باید همارز زندگی باشد. اینجا، در این کشور، این روزها زندگی هیچ ارزشی ندارد، بنابراین هیچ کس خودکشی نمیکند.
Judy
۱
خودکشی را شورش قدرنشناسانهای در برابر اراده پروردگار میدانند. انگار به او بگویی: «بفرما، این جان کثافت را که در تن معصومم دمیدی، پیش از آنکه از من بخواهی به تو پس میدهم!» این نمایش آن است که به خیالت از او قدرتمندتری و نمیخواهی بنده او باشی.
Judy
۱
از کی باید بیشتر ترسید؟ انسان یا خدا؟
Judy
۱
راه میپیماید او
سایهاش در زیر پا
چشم نابینا شده بر چهرهها
گوش میبندد به روی هر صدا
اعتنایی نیست او را بر هیاهویی دگر
بینصیب است از همه شادی جمع
راه میپیماید او
گامهایش بیحساب.
Judy
۱
اگر خدا وجود نداشته باشد... هر چیزی مجاز است.
Judy
۱
ما لعبتگانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقتی، نه از روی مجاز
یکچند درین بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز.
Judy
۱
روزی ملا شاد و خندان به خانه برمیگردد. زنش میپرسد چه شده. ملا میگوید خرم گم شد. ` زنش جواب میدهد همین خوشحالت کرد؟ ` ملا میگوید بله! خوشحالم، چون وقتی گم شد خودم سوارش نبودم، وگرنه خودم هم گم میشدم!
Judy
۱
من گیجم و منگ و در به در، ای یاران!
در خواب و خیال سر به سر، ای یاران!
دنیا همه در ورطه خواب است، بلی.
من لالم و آنها همه کر، ای یاران!
Judy
۱
گاندی مدام میگفت چشم در برابر چشم دنیا را پر از کورها میکند.
Judy
۱
تن ویرانهای است توانفرسا.
نیازمند اثیر.
نیازمند تخدیر.
اکنون و همیشه.
Judy
۱
اگر بشنویم
یارای سخن گفتنمان نیست!
همه چیز را باید گفت!
همه چیز را باید شنید!
masoom
۱
کاکا سرور با چشمهای بسته به نرمی میخواند: «ای مفتی شهر، از تو هشیارتریم / با باده ناب از تو بیدارتریم / تو خون کسان خوری و ما خون رزان / انصاف بده، کدام خونخوارتریم؟»
jim.shahsavari
۱
من هم حق دارم ادعا کنم مجاهدم، برادرم، قاضیام!
Mobina
۱
چیزی بدتر از این نیست که دیگر به دنیای خودت تعلق نداشته باشی.
فریبا
۰
خورشید قدیم، تیره از حجاب گرد و خاک و دود، غمگین میرود پشت کوه بخوابد.... خورشید میرود بخوابد؟ چه استعاره مزخرفی! خورشید هرگز نمیخوابد. میرود طرف دیگر زمین، تا به سرزمینهای شادتری بتابد