مگر زمانِ زیادی داریم
که مهربانی را در اتاقی دیگر تنها گذاشتهایم و
شفافیت را در نزدیک شومینه رها کردهایم؟!
اسماء
اگر سطح زندگی تاولی ندارد
ما هیچگاه نسوختهایم
پاییز بانو
من حالم خوب است
با اینکه جاذبه
موهایم را میکِشد و
پوست سرم
سرم فریاد میزند و
درد از دهانش روی کوچه پاشیده!
اما تو همین حالا
زغالهای خاموش را
در دستت بگیر و حس کن
سوختن چگونه
اندوه درختها را سبک کرده است!
humanize.raz
حقیقت چاقوییست
که سالها ترس را زیر گردنمان نگه داشته
ما سرمان را بالا گرفتیم شاید شهابی رد شود
اما
سنگی که جَوی سنگین آن را سوزانده
بر خاک میافتد
گُر میگیرد
دستوپا میزند
سرم را برای دیدنش خم میکنم
و حقیقت
تا عمق در گلویم فرومیرود
humanize.raz