بدن کمکم و تکهتکه در رحِم مادر کامل میشود ولی کاش مرگِ تکهتکه وجود نداشت. کاش مرگ ناگهانی سر میرسید. پشت فرمان ماشینی که صدها کیلومتر سرعت دارد از رویت رد میشد، یا لختهٔ کوچکی میشد توی یکی از رگهایت. ولی گاهی مرگ چاقوبهدست میآید. گوشت و پوستت را بهتناوب میبُرد و هر روز بخشی از بدنت گم میشود، سیاه میشود…