
بریدههایی از کتاب خون پرنده
۴٫۱
(۹)
ندوه مثل پتویی روی سرم افتاده بود و داشت خفهام میکرد.
بهار
اما دلیل علاقهٔ من به پرندهها فقط اینها نبود. دوستشان داشتم چون مثل ما خطرناک نبودند. ما؛ بازماندگانِ لشکری مُرده که زندگیمان گره خورده بود به آدمهایی که دیگر نبودند
Mohammad
اینجا، در تهران. شهری که گند میزند به هر چیزی که یک روزی برایت اصیل و یگانه بوده. همهچیز در این شهر دارد تکثیر میشود. از هر چیزی که روزی فکر میکردی متعلق به خودت است بهوفور پیدا میشود. تشخیص اصل از فرع سخت است و ناممکن. شاید هم اصلاً اصلی در کار نیست و همهچیز از همان اول فرعاند.
حسین احمدی
«وقتی اندوه زمینت میزنه، چیز دیگهای باید بلندت کنه.»
Atena
تنهایی او را به مرحلهٔ خاصی از زندگی رسانده است. مرحلهٔ خاصی از درد. همان دردورنجی که معنیاش در هیچ لغتنامهای نیامده. «رنجِ» توی لغتنامه قدرتی ندارد، فقطوفقط یک واژه است، اما چیزی که ما درگیرش هستیم شبیه حریفی نامرئی است که بارها و بارها پشتمان را به خاک رسانده.
حسین احمدی
تنهایی او را به مرحلهٔ خاصی از زندگی رسانده است. مرحلهٔ خاصی از درد. همان دردورنجی که معنیاش در هیچ لغتنامهای نیامده. «رنجِ» توی لغتنامه قدرتی ندارد، فقطوفقط یک واژه است، اما چیزی که ما درگیرش هستیم شبیه حریفی نامرئی است که بارها و بارها پشتمان را به خاک رسانده.
elnaz.book
ما؛ بازماندگانِ لشکری مُرده که زندگیمان گره خورده بود به آدمهایی که دیگر نبودند
بهار
همهجا شمع بود. هر چه هم اسانس و عطر در پارافین این شمعها بریزی، وقتی در مراسم ختم روشنشان میکنی فقطوفقط بوی مرگ میدهند. شعلههایشان شمایلهای لرزان انسانهایی بودند در حال سوختن.
dorsa
مهاجرتم به تهران شبیه باقی آدمها به هوای درآمد بیشتر و یا درس و دانشگاه نبود، فراری بزرگ بود. فرار از تمام منظرههای غمانگیزی که هر روز پیش از خورشید از پشت پنجرهٔ خانهمان طلوع میکرد. فرار از رنگهای سرد و کدری که قلممویی نامرئی بر آسمان و زمین زادگاهم میکشید و من را تا مرز کوررنگی برده بود.
مه سا
شاید بازماندگان را هم باید قرنطینه کرد، مثل جذامیان.
Mohammad
«وقتی اندوه زمینت میزنه، چیز دیگهای باید بلندت کنه.»
Zohreh Askari
«هیچوقت رفتن آدمهایی رو که دوستشون داری تماشا نکن.»
حسین احمدی
حالا که فکر میکنم میبینم مرگ سالهاست در زندگیمان حضور دارد. از کودکیمان که یتیم شدیم آرام و بیصدا خزیده و چنبره زده دورمان. مرگ ما از قبل شروع شده است؛ آبستن فاجعهای که باید از سر بگذرانیم، بلاهایی که باید تاب بیاوریم.
حسین احمدی
زخمهای من دیدنی نبودند. دردم یک جایی درون بدنم بود و به همین دلیل نمیتوانستم از دستش فرار کنم. این دردِ موذی حتی به زبان هم نمیآمد و هیچ کلمهای برای توصیفش نداشتم، بنابراین همه فکر میکردند حالم خوبِ خوب است. مردم برای همدردی چشمشان به تعداد چسبزخمهای روی تنت است.
حسین احمدی
هوای تهران مثل شمال نیست که یکهو آسمانش جر بخورد و از شیونوزاریاش موش آبکشیده بشوی. متانت خاصی دارد. کمکم آن آبی دودگرفته متمایل میشود به خاکستری و بعد سروکلهٔ چند ابر سفید چرکمرد پیدا میشود و قطرات ریزی میریزند پایین. چند دقیقه میگذرد و تازه میفهمی دارد باران میآید. اینجا باران طول میکشد تا جان بگیرد و بیفتد به جان پنجرهها و درختها و خیابانها.
حسین احمدی
آسمان تهران عجیب است، پُر از ارواحی که مدام شیطنت میکنند، زیر پاهایت را میگیرند و بلندت میکنند تا اوج بگیری یا بیدلیل زیر پاهایت را خالی میکنند تا سُر بخوری و یک قدم به زمین نزدیکتر شوی، به سقوط.
NSM
سخت است چیزهایی را درک کنیم که با باورهای همیشگیمان در تضادند. راست میگفت.
وقتی برای اولینبار به مردم گفتند زمین گِرد است چه حسوحالی داشتند؟ احتمالاً شبیه من بودند.
تا صبح نخوابیدم. فکر کردم. به نتیجهٔ کارهایی که در زندگی انجام میدهیم، چیزهایی که به دیدنشان اصرار میکنیم
pariyabz
این وهم و خیال است که همیشه فکر میکنی زندگیِ نکرده قرار بوده بهتر از زندگی واقعی باشد. البته که همین فکرها هم هست که آرامم میکند
pariyabz
وقتی آدمی از حادثهای جان به در میبرد و باقی نه، از نظر ما او میشود خوششانس، میشود همانی که عمرش به دنیا بوده. چند قدم که نزدیکتر شویم، آنقدر که هُرم نفسهایش بخورد به صورتمان، تازه میفهمیم که آن آدم فقط زنده مانده اما جانی به در نبرده.
pariyabz
حجم
۷۴٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۹۹ صفحه
حجم
۷۴٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۹۹ صفحه
قیمت:
۷۷,۰۰۰
تومان