جملات زیبا از متن کتاب خون پرنده | طاقچه
تصویر جلد کتاب خون پرنده
off
٪۶۰
subscriptionAvailable

کتاب خون پرنده

۳.۳(از ۱۸ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
مائده مرتضوی
انتشارات: 
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی: 
داستان ایرانی

۷۷,۰۰۰

۶۰٪

قیمت:

۳۰,۸۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«نگاه نکن! لاشهٔ پرنده‌هایی رو که حسرت پرواز به دل‌شون مونده هیچ‌وقت نگاه نکن.»
Aygin
۷
ندوه مثل پتویی روی سرم افتاده بود و داشت خفه‌ام می‌کرد.
بهار
۶
این‌جا، در تهران. شهری که گند می‌زند به هر چیزی که یک روزی برایت اصیل و یگانه بوده. همه‌چیز در این شهر دارد تکثیر می‌شود. از هر چیزی که روزی فکر می‌کردی متعلق به خودت است به‌وفور پیدا می‌شود. تشخیص اصل از فرع سخت است و ناممکن. شاید هم اصلاً اصلی در کار نیست و همه‌چیز از همان اول فرع‌اند.
حسین احمدی
۵
ما گریه کردن بلد نبودیم. مرگ عزیزترین‌های‌مان چیزی را درون‌مان کُشته بود. در تمام این سال‌ها هم با همین اشک نریختن‌ها متهم شدیم به سنگ بودن و بی‌عاری.
Aygin
۵
بلد نیستم بگذارم اندوه درونم بمیرد.
muwbina
۵
‫«وقتی اندوه زمینت می‌زنه، چیز دیگه‌ای باید بلندت کنه.»
Atena
۴
اما دلیل علاقهٔ من به پرنده‌ها فقط این‌ها نبود. دوست‌شان داشتم چون مثل ما خطرناک نبودند. ما؛ بازماندگانِ لشکری مُرده که زندگی‌مان گره خورده بود به آدم‌هایی که دیگر نبودند
Mohammad
۴
تنهایی او را به مرحلهٔ خاصی از زندگی رسانده است. مرحلهٔ خاصی از درد. همان دردورنجی که معنی‌اش در هیچ لغت‌نامه‌ای نیامده. «رنجِ» توی لغت‌نامه قدرتی ندارد، فقط‌وفقط یک واژه است، اما چیزی که ما درگیرش هستیم شبیه حریفی نامرئی است که بارها و بارها پشت‌مان را به خاک رسانده.
حسین احمدی
۴
«هیچ‌وقت رفتن آدم‌هایی رو که دوست‌شون داری تماشا نکن.»
Aygin
۴
مردم برای هم‌دردی چشم‌شان به تعداد چسب‌زخم‌های روی تنت است.
Aygin
۴
نقاش بود. نه از سرِ بی‌کاری، دچار شده بود به کشیدن چیزها.
Aygin
۳
شاید این هم از عوارض اندوه‌های مزمن است؛ چیزهایی را به یاد می‌آوری که هرگز وجود نداشته‌اند.‌
Aygin
۳
زخم‌های من دیدنی نبودند. دردم یک جایی درون بدنم بود و به همین دلیل نمی‌توانستم از دستش فرار کنم.
muwbina
۳
زخم‌های من دیدنی نبودند. دردم یک جایی درون بدنم بود و به همین دلیل نمی‌توانستم از دستش فرار کنم. این دردِ موذی حتی به زبان هم نمی‌آمد و هیچ کلمه‌ای برای توصیفش نداشتم، بنابراین همه فکر می‌کردند حالم خوبِ خوب است. مردم برای هم‌دردی چشم‌شان به تعداد چسب‌زخم‌های روی تنت است.
حسین احمدی
۲
تنهایی او را به مرحلهٔ خاصی از زندگی رسانده است. مرحلهٔ خاصی از درد. همان دردورنجی که معنی‌اش در هیچ لغت‌نامه‌ای نیامده. «رنجِ» توی لغت‌نامه قدرتی ندارد، فقط‌وفقط یک واژه است، اما چیزی که ما درگیرش هستیم شبیه حریفی نامرئی است که بارها و بارها پشت‌مان را به خاک رسانده.
elnaz.book
۲
وقتی آدمی از حادثه‌ای جان به در می‌برد و باقی نه، از نظر ما او می‌شود خوش‌شانس، می‌شود همانی که عمرش به دنیا بوده. چند قدم که نزدیک‌تر شویم، آن‌قدر که هُرم نفس‌هایش بخورد به صورت‌مان،‌ تازه می‌فهمیم که آن آدم فقط زنده مانده اما جانی به در نبرده.
pariyabz
۲
«خون مثل الکل مست می‌کنه.»
Aygin
۲
همیشه دیدن رنج دیگران درد خودمان را تسکین می‌دهد.
Aygin
۲
زندگی ما پُر از مرگ‌های کوچک است.
muwbina
۲
بدن کم‌کم و تکه‌تکه در رحِم مادر کامل می‌شود ولی کاش مرگِ تکه‌تکه وجود نداشت. کاش مرگ ناگهانی سر می‌رسید. پشت فرمان ماشینی که صدها کیلومتر سرعت دارد از رویت رد می‌شد، یا لختهٔ کوچکی می‌شد توی یکی از رگ‌هایت. ولی گاهی مرگ چاقوبه‌دست می‌آید. گوشت و پوستت را به‌تناوب می‌بُرد و هر روز بخشی از بدنت گم می‌شود، سیاه می‌شود…
Asal
۲
این وهم و خیال است که همیشه فکر می‌کنی زندگیِ نکرده قرار بوده بهتر از زندگی واقعی باشد. البته که همین فکرها هم هست که آرامم می‌کند.
gltous
۲
روزهای آخر فقط می‌خندید و می‌گفت نترس جهانگیر! مرگ یک لحظه است، خیلی کوتاه، قدر یک نفس. از نظر گیتی چیزی به اسم زوال تدریجی وجود نداشت. می‌گفت زندگی ما پُر از مرگ‌های کوچک است. اما من به زوال معتقدم. از یک جایی شروع می‌کنی به مُردن. من فکر می‌کنم زوال آدم‌ها از چشم آغاز می‌شود و بعد نوبت به دست‌ها می‌رسد. چیزهایی از سر انگشتان‌مان سُر می‌خورد و همین می‌شود آغاز فقدان.
realmahs
۲
ما؛ بازماندگانِ لشکری مُرده که زندگی‌مان گره خورده بود به آدم‌هایی که دیگر نبودند
بهار
۱
همه‌جا شمع بود. هر چه هم اسانس و عطر در پارافین این شمع‌ها بریزی، وقتی در مراسم ختم روشن‌شان می‌کنی فقط‌وفقط بوی مرگ می‌دهند. شعله‌های‌شان شمایل‌های لرزان انسان‌هایی بودند در حال سوختن.
dorsa
۱
مهاجرتم به تهران شبیه باقی آدم‌ها به هوای درآمد بیش‌تر و یا درس و دانشگاه نبود، فراری بزرگ بود. فرار از تمام منظره‌های غم‌انگیزی که هر روز پیش از خورشید از پشت پنجرهٔ خانه‌مان طلوع می‌کرد. فرار از رنگ‌های سرد و کدری که قلم‌مویی نامرئی بر آسمان و زمین زادگاهم می‌کشید و من را تا مرز کوررنگی برده بود.
مه سا
۱
شاید بازماندگان را هم باید قرنطینه کرد، مثل جذامیان.
Mohammad
۱
«وقتی اندوه زمینت می‌زنه، چیز دیگه‌ای باید بلندت کنه.»
Zohreh Askari
۱
«هیچ‌وقت رفتن آدم‌هایی رو که دوست‌شون داری تماشا نکن.»
حسین احمدی
۱
حالا که فکر می‌کنم می‌بینم مرگ سال‌هاست در زندگی‌مان حضور دارد. از کودکی‌مان که یتیم شدیم آرام و بی‌صدا خزیده و چنبره زده دورمان. مرگ ما از قبل شروع شده است؛ آبستن فاجعه‌ای که باید از سر بگذرانیم، بلاهایی که باید تاب بیاوریم.
حسین احمدی
۱
هوای تهران مثل شمال نیست که یکهو آسمانش جر بخورد و از شیون‌وزاری‌اش موش آب‌کشیده بشوی. متانت خاصی دارد. کم‌کم آن آبی دودگرفته متمایل می‌شود به خاکستری و بعد سروکلهٔ چند ابر سفید چرک‌مرد پیدا می‌شود و قطرات ریزی می‌ریزند پایین. چند دقیقه می‌گذرد و تازه می‌فهمی دارد باران می‌آید. این‌جا باران طول می‌کشد تا جان بگیرد و بیفتد به جان پنجره‌ها و درخت‌ها و خیابان‌ها.
حسین احمدی
۱