جملات زیبای کتاب هومان | طاقچه
تصویر جلد کتاب هومانsubscriptionAvailable

کتاب هومان

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
محمد نصراوی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
mimkh1411
۳
کسب‌وکار اهریمن همین دشمنی انداختن میان انسان‌هاست. او می‌خواهد برادری میان انسان‌ها فراموش شود و هر کاری می‌کند تا تاریکی و نادانی را رواج بدهد. سامان! من اشتباه می‌کردم. ما باید دوباره به نور ایمان بیاوریم و پشت هم باشیم و به هم کمک کنیم. شاید کلید پیروزی ما در برابر شداد همین باشد.»
mimkh1411
۱
کسب‌وکار اهریمن همین دشمنی انداختن میان انسان‌هاست. او می‌خواهد برادری میان انسان‌ها فراموش شود و هر کاری می‌کند تا تاریکی و نادانی را رواج بدهد. سامان! من اشتباه می‌کردم. ما باید دوباره به نور ایمان بیاوریم و پشت هم باشیم و به هم کمک کنیم. شاید کلید پیروزی ما در برابر شداد همین باشد.»
mimkh1411
۱
«شهر گمشده اینجاست. قلب تو شهر گمشده است. هر زمان که نگذاری تاریکیِ نادانی وارد قلبت شود، در شهرِ گمشده‌ای. مردم سال‌هاست ما را فراموش کرده‌اند و به تاریکی ایمان آورده‌اند. آن‌ها خود را اسیر نیازهایشان کرده‌اند. گمان می‌کنند که دانش و قدرت در دست تاریکی‌ست. به خاطر سود و منفعت شخصی‌شان بندهٔ اهریمن شده‌اند. زندگی‌شان را ارزان فروخته‌اند و برای همین، ترس در دلشان خانه کرده است. تو سفری را از تاریکی به سمت نور آغاز کردی، پس باید دلت را همیشه خانهٔ نور کنی.»
mimkh1411
۰
کاویار آه بلندی کشید: «بعد از اینکه از زندان فرار کردم، خودم را به‌سختی به پایین شهر رساندم و در همین غار پنهان شدم. شب ترسناکی بود. صدای رعد و برق همه‌جا می‌پیچید. آسمان سرخ و سیاه بود. باران می‌آمد و من در تاریکی تنها بودم. خیلی ترسیده بودم. ناگهان از درون وجودم ندایی شنیدم. احساس کردم وجودم دست کس دیگری‌ست. کسی که قدرت عجیبی دارد. بی‌جان بودم و همه‌جا را تار می‌دیدم. در دل باران، موجودی را دیدم که به من نزدیک می‌شد. وقتی رسید، مرهمی در دستم گذاشت و کمکم کرد که اینجا زندگی کنم.»