چیزی برای دیدن نمانده، همه را دیدهام، آنقدر که چشمانم قی گرفته، و نه برای فرار از بلا، بلا نازل شده، روزی بلا نازل شد، روزی که بیرون آمدم، از پس پاهایم که برای رفتن بودند، که قدمی بردارم، که گذاشتم بروند، که کشیدندم به اینجا، این شد که آمدم. و کاری که میکنم، مهمترین کار، دم و بازدم است و گفتن، با کلماتی دودمانند، نمیتوانم بروم، نمیتوانم بمانم، تا ببینیم چه پیش میآید.