جملات زیبای کتاب شرق بنفشه | طاقچه
تصویر جلد کتاب شرق بنفشه

بریده‌هایی از کتاب شرق بنفشه

۴٫۱
(۹۵)
تو با کی نگفتنی‌هایت را می‌گویی؟
؟
نمی‌دانی چقدر آرزو دارم که یک بار با آن چشم‌هایت به خاطر من به من نگاه کنی.
fateme
دنیا خیلی دور است از خانه‌ی ما.
Maryam Bagheri
نمی‌دانی چقدر آرزو دارم که یک بار با آن چشم‌هایت به خاطر من به من نگاه کنی.
Maryam Bagheri
آیه نیست اینکه گفته‌اند دو با دو می‌شود چهار. دو دست عاشق با دو دست معشوق می‌شود یک!
fateme
کجا هست توی این دنیای بزرگ که من بتوانم بدون ترس، سیری نگاهت بکنم و بروم
Eluna
مرده‌ها در خاک تنها نیستند
Eluna
نمی‌دانی چقدر آرزو دارم که یک بار با آن چشم‌هایت به خاطر من به من نگاه کنی. یک گلدان گِلی می‌شوم که نقش چشم‌هایت روی آن کشیده شده. می‌روم زیر خاک که هزار سال دیگر برسم دست آدمی‌که بدون ترس بتواند بگوید دوستت دارم.
ftm_ghasemi
من به باور عشق دیگران محتاجم
Eluna
کجا هست توی این دنیای بزرگ که من بتوانم بدون ترس، سیری نگاهت بکنم و بروم. بروم، همین طور با خیال صورتت بروم و نفهمم به بیابان رسیده‌ام. و توی بیابان زیر سایه‌ی کوچک یک ابر کوچک بنشینم
عاطفه
«خاتون! نقطه‌ای بگذار پای کلامی. خالی زیر لبِ حرفی. آواها برای طواف، نقطه‌ای می‌طلبند!»
مُحَمَّدْعَلْیٓ
«حلاج» را دیدم. خرقه و تن شفاف، مستامستِ عطر گل‌های صحرایی که از «دروازه‌ی قرآن» به شیراز می‌آمدند، می‌رفت به سمت باغ‌های «قصرالدشت». چهار مرید همراهش بودند. اندکی رنگ ازرق داشت خرقه‌ی مریدها. دانه‌های بالدار افرا، با باد می‌رفتند به سوی درنگِ حق. با باد می‌آمدند از درنگ حق. و گرده‌ی گل‌های بهاری را کسی در هوا نمی‌دید.
عاطفه
از پنجره‌های خانه‌تان کدامشان مال اتاق توست. من همه‌ی آن پنجره‌های چوبی را که به شکل پنجره‌های خانه‌های قدیمی ایران بالایشان قوس دارند دوست دارم، چون بالاخره پشت یکی‌شان تو می‌خوابی.
Maryam Bagheri
من به باور عشق دیگران محتاجم.
plato
عشقِ مرده بهتر است از بی‌عشقی!
plato
یک گلدان گِلی می‌شوم که نقش چشم‌هایت روی آن کشیده شده. می‌روم زیر خاک که هزار سال دیگر برسم دست آدمی‌که بدون ترس بتواند بگوید دوستت دارم.
plato
بهت نمی‌آید که مثل بعضی از دخترها، طره‌ها را از زیر روسری بریزی روی پیشانی‌ات. پیشانی‌ات مثل ماه است که وقتی عصر باران آمده و ابرها رفته‌اند، درآمده. راز را روی ماه نگذار، همه می‌بینند.
plato
بهت نمی‌آید که مثل بعضی از دخترها، طره‌ها را از زیر روسری بریزی روی پیشانی‌ات. پیشانی‌ات مثل ماه است که وقتی عصر باران آمده و ابرها رفته‌اند، درآمده. راز را روی ماه نگذار، همه می‌بینند.
مُحَمَّدْعَلْیٓ
معشوق چنان می‌نماید که انگار سرگشتگی وظیفه‌ی عاشق است و دیگران هم.
fateme
شاید ابد دور زده باشد، از آن سو رسیده باشد به ازل. دور که می‌شویم از این سمت، نزدیک می‌شویم از آن سمت».
fateme
مرده‌ها در خاک تنها نیستند. به وصال درنگ بر وصال‌ها رسیده‌اند.
fateme
سمتِ آسمان آبی شیراز. هفتصد سال پیش هم، دهانی تلخ صبوحی، همین نزدیکی‌ها، سوی همین آسمان، «شاخ نبات» را نعره کشیده بود...
عاطفه
آن روز که «بوف کور» را از کتابدار می‌خواستی، صدایت را شنیدم. این کتابخانه بوف کور ندارد. من توی خانه داشتم. نفهمیدی چرا از فردای همان روز، یک کسی، عصرها، بغل درِ حافظیه، پنجاه شصت کتاب روی زمین چیده می‌فروشد، بوف کور هم دارد. چند روز گذشتی و اصلاً ندیدی. هر کس آمد خواست، گران گفتم. بعضی از کتاب‌هایم را خریدند. مجبور شدم تکه‌های جگرم را بفروشم که کسی شک نکند. روز هفتم بود که دیدی. برای شما ده تومان خانم. پول یک نخ سیگار «وینستون».
Pariya
می‌میرم اگر باز در فکر عاشقی ریا بخوانم.
plato
«دیوانه است، دیوانه است!» دهان‌های عشق‌نچشیده وراج‌اند.
plato
به فالگیر گفتم: «شادمانی می‌دانی؟» خندید. خنده شادمانی نیست. بی‌گوهر یکدانه هیچ شادمانی نیست
plato
قبل از اینکه بیایی خیلی حرف‌ها توی ذهنم آماده کرده‌ام، ولی تا می‌آیی همه‌شان مسخره می‌شوند
سوما
دیروز که آمدی از کنار قبر حافظ رد شدی، سایه‌ات افتاد روی پله‌های صفه‌ی قبر. وقتی دور شدی، زانو زدم دست کشیدم به جای سایه‌ات. نترس، کسی شک نمی‌کند. سر قبر حافظ زانو زیاد می‌زنند.
نوجوون نما :)
معشوق چنان می‌نماید که انگار سرگشتگی وظیفه‌ی عاشق است و دیگران هم.
fateme
برای راحتی خیال مادرت من هر فکر مردانه‌ای را توی سرم می‌کشم. ولی باز همه جا می‌نویسم دوستت دارم.
fateme

حجم

۰

تعداد صفحه‌ها

۲۹ صفحه

حجم

۰

تعداد صفحه‌ها

۲۹ صفحه