بهترین جملات زیبا و معروف از کتاب بیچارگان | طاقچه
تصویر جلد کتاب بیچارگان

بریده‌هایی از کتاب بیچارگان

انتشارات:نشر چشمه
امتیاز:
۳.۲از ۲۳ رأی
۳٫۲
(۲۳)
ناگاه دلم می‌گیرد. با خودم فکر می‌کنم چه بر سر زندگی من خواهد آمد، سرنوشتم چه خواهد شد. سخت است که نه آینده‌ای دارم، نه به چیزی دلم قرص است. حتی نمی‌توانم پیش‌بینی کنم چه بر من خواهد رفت. به پشت‌سرم هم می‌ترسم نگاه کنم، گذشته چنان از اندوه دمادم است که عقبِ یک خاطره رفتن قلبم را تکه‌تکه می‌کند. قرنی نیاز است برای گریستنِ من از دست آدم‌های بدی که نابودم کردند!
mahnooshghbi
من سرم درد می‌کند، کمرم هم درد می‌کند و افکارم هم جور غریبی شده‌اند، گویی آن‌ها هم درد می‌کنند؛ امروز غمگینم، وارنکا!
ساغر
گاهی پیش می‌آید که زندگی می‌کنی و نمی‌دانی که در یک‌قدمی‌ات کتابی هست که تمام زندگی تو موبه‌مو در آن آمده است.
ساغر
من بیش‌ازاندازه رؤیاپرداز بودم و این نجاتم می‌داد.
.
قرنی نیاز است برای گریستنِ من
.
می‌دانید دلبند من، نداشتنِ پول چای به‌غایت شرم‌آور است.
ساغر
پاکروفسکی روحیهٔ حساسی داشت، مرتب عصبانی می‌شد، با هر چیز کوچکی از کوره درمی‌رفت و سر ما فریاد می‌کشید، از ما شکایت می‌کرد و بیش‌تر وقت‌ها بدون این‌که درس را تمام کند با عصبانیت به اتاقش برمی‌گشت. در اتاقش تمام روز را پای کتاب می‌گذراند. کتاب‌های زیادی داشت و همگی گران و کم‌یاب بودند. او جای دیگری هم درس می‌داد و پولی بابتش می‌گرفت. گاهی که پولی دستش می‌رسید بی‌معطلی بیرون می‌زد و برای خودش کتاب می‌خرید. القصه، با گذشت زمان بود که او را بیش‌تر شناختم. مهربان‌ترین و شایسته‌ترین و بهترین آدمی بود که دیده بودم.
شادی دانشمندی
من سرم درد می‌کند، کمرم هم درد می‌کند و افکارم هم جور غریبی شده‌اند، گویی آن‌ها هم درد می‌کنند؛ امروز غمگینم، وارنکا!
I.F
همیشهٔ خدا فقط با منطق حرف می‌زنید و خب من که مطمئنم در قلب‌تان همه‌چیز چندان هم منطقی نیست.
.
اما قلب من قلب برّه است
.
«آرام گیر! خاکستر نازنین تا بامداد سُرور.»
مهدی بنیادی
من فقط با تمام وجودم به شما وابسته‌ام، بسیار دوست‌تان می‌دارم، با تمام قلبم، اما سرنوشت تلخی دارم! من دوست داشتن را بلدم و می‌توانم دوست بدارم، اما فقط همین است و بس، نه می‌توانم کار خیری بکنم، نه می‌توانم در ازای محبت‌های شما چیزی بپردازم. بیش‌تر از این مرا نگه ندارید، کمی فکر کنید و برای آخرین‌بار نظرتان را بگویید. منتظرم.
raziyeh
شما واقعاً زندگی‌تان را همین‌طور گذرانده‌اید؟ در تنهایی، در سختی، بدون شادی، بدون هیچ کلام شفقت‌بار و دوستانه؟ در یک گوشهٔ کوچک اجاره‌ای و آن هم با غریبه‌ها؟ آه دوست مهربان، چه‌قدر برای شما متأسفم.
.
من سرم درد می‌کند، کمرم هم درد می‌کند و افکارم هم جور غریبی شده‌اند، گویی آن‌ها هم درد می‌کنند؛ امروز غمگینم، وارنکا!
.
این خواب‌ها دیگر چیست که شما می‌بینید! واقعاً که کبوترکم، کافی است، تُف بیندازید بر این خواب‌ها، فقط تُف بیندازید.
.
من بیش‌ازاندازه رؤیاپرداز بودم و این نجاتم می‌داد.
Shincode7
به پدرش نامه می‌نوشت و از او تقاضای پول می‌کرد: «زندگی در اردوگاه دانشکدهٔ نظامی برای هر دانشجو دست‌کم چهل روبل خرج برمی‌دارد… تازه این شامل اقلامی مانند چای و شکر و… نمی‌شود. این مبلغ بدواً و بدون محاسبهٔ آن‌ها لازم است، نه برای حفظ ظاهر بلکه فقط و فقط برای نیازهای اولیه… از این‌رو و با احترام به نیازهای خودِ شما، من چای نخواهم خورد.»
مهدی بنیادی
ادبیات چیز خوبی است، وارنکا، زیاده خوب. این را پریروز، پیش آن‌ها فهمیدم. چیز عمیقی است! به قلب آدم‌ها قوت می‌بخشد. آموزنده است و دربارهٔ همه‌چیز توی این کتاب‌ها می‌نویسند. خیلی خوب می‌نویسند! ادبیات تابلو نقاشی است، به عبارتی، هم تابلو است و هم آینه. جلوه‌گرِ شگفتی است و انتقادی پُرظرافت، راه‌ورسمی است برای آموزش و پرورش.
•Pinaar•
اکنون باز اندیشه‌های تیره و غمگین هجوم آورده‌اند. ناگاه دلم می‌گیرد. با خودم فکر می‌کنم چه بر سر زندگی من خواهد آمد، سرنوشتم چه خواهد شد. سخت است که نه آینده‌ای دارم، نه به چیزی دلم قرص است. حتی نمی‌توانم پیش‌بینی کنم چه بر من خواهد رفت. به پشت‌سرم هم می‌ترسم نگاه کنم، گذشته چنان از اندوه دمادم است که عقبِ یک خاطره رفتن قلبم را تکه‌تکه می‌کند. قرنی نیاز است برای گریستنِ من از دست آدم‌های بدی که نابودم کردند!
zhrayzdi
به پشت‌سرم هم می‌ترسم نگاه کنم، گذشته چنان از اندوه دمادم است که عقبِ یک خاطره رفتن قلبم را تکه‌تکه می‌کند. قرنی نیاز است برای گریستنِ من از دست آدم‌های بدی که نابودم کردند!
raziyeh
آه از این قصه‌سراها! مگر چیزی سودمند، خوشایند و دل‌پسند برای نوشتن نیست که پیوسته برای یافتن اسرار، دل زمین را می‌کاوند!… کاش از نوشتن بازشان می‌داشتیم! چنین است که می‌خوانی… بی‌اختیار به فکر فرومی‌روی و آن‌جاست که هر چیز بی‌ارزشی به ذهنت راه می‌یابد؛ حقیقتاً باید آن‌ها را از نوشتن بازداشت. به‌راستی من آن‌ها را بازمی‌دارم.
I.F
خاطرات، خواه شیرین و خواه تلخ، همیشه عذاب‌آورند؛
I.F
فقط از یک چیز می‌ترسم: از حرف مفت.
I.F
خب عزیزکم، به شما می‌گویم که گاهی پیش می‌آید که زندگی می‌کنی و نمی‌دانی که در یک‌قدمی‌ات کتابی هست که تمام زندگی تو موبه‌مو در آن آمده است. اولش که حدس نمی‌زنی اما مثل همین حالا، همین که شروع به خواندن چنین کتابی می‌کنی، آهسته‌آهسته به یاد می‌آوری، پاپیچ می‌شوی و به جواب می‌رسی.
I.F
به چه چیزها که شما با آن کله‌تان فکر نمی‌کنید.
.
پس یعنی دیگر از این به بعد نمی‌شود سرت به کار خودت باشد و کاری به دیگران نداشته باشی، یک گوشه برای خودت زندگی کنی ــ حالا هر طور می‌خواهد باشد ــ به قولی آهسته بروی، آهسته بیایی که گربه شاخت نزند و آب توی دل دیگران تکان نخورد و خداترس و بی‌آزار باشی و بگویی حتماً کسی هم کاری به کار من ندارد! هیچ این‌طور نیست، می‌آیند تا به لانه‌ات سرک بکشند و فضولی‌ات را بکنند: وضع خانه‌ات چه‌طور است، چه جلیقهٔ خوبی، آیا لباس‌زیر مناسب و چکمه دارید؟ جنسش چیست؟ حتی این‌که چه می‌خوری، چه می‌نوشی، چه رونویسی می‌کنی…
Shincode7
احترام من به خودم برایم عزیزتر از هر چیزی است.
Shincode7
دلیل ندارد آدم خودش را ناچیز فرض کند و از اهن‌وتُلُپ کسی وحشت کند!
Shincode7
بعدش درجا به این فکر افتادم که ما آدم‌هایی که در گرفتاری و آشفتگی زندگی می‌کنیم، باید به خوشبختیِ پاک و بی‌دغدغهٔ پرنده‌های آسمان رشک ببریم
غَزال_ک
من سرم درد می‌کند، کمرم هم درد می‌کند و افکارم هم جور غریبی شده‌اند، گویی آن‌ها هم درد می‌کنند؛ امروز غمگینم، وارنکا!
zhrayzdi

حجم

۲۲۲٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۱۹۶ صفحه

حجم

۲۲۲٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۱۹۶ صفحه

قیمت:
۵۵,۰۰۰
تومان