
Galadriel
۲
آنا فیودورونا خصلتهای حیرتانگیز مادرش را میشناخت: او همیشه همزمان به چند چیز با هم فکر میکرد انگار که از چند نخ یک رشته میبافت.
Sajedeh
۱
لذت تمام عمرش این بود که دلش چیزی بخواهد و به دستش بیاورد. بدبختی واقعیاش هم این بود که میل و آرزو در او تمام شود و از مرگ هم فقط برای این میترسید که به معنای پایان همهٔ میل و هوسها بود.
Sajedeh
۱
مادر و دختر بیحدومرز یکدیگر را دوست داشتند اما خودِ همین عشق سدّ راه نزدیکی و صمیمیتشان بود: بدجور میترسیدند باعث دلخوری همدیگر شوند.
پویا پانا
۱
یک چیزهایی هستند که خیلی بیشتر از خودِ کار آدم راخسته میکنند.
Sajedeh
۰
اما بعد از این مکالمه اثری ناخوشایند در او باقی ماند. به نظر میآمد کاتیا به زبان بیزبانی به او فهمانده است که دارد اشتباه زندگی میکند. چیزی که تا قبل از این متوجهش نشده بود.
Sajedeh
۰
یک چیزهایی هستند که خیلی بیشتر از خودِ کار آدم راخسته میکنند.
پویا پانا
۰
لذت تمام عمرش این بود که دلش چیزی بخواهد و به دستش بیاورد. بدبختی واقعیاش هم این بود که میل و آرزو در او تمام شود و از مرگ هم فقط برای این میترسید که به معنای پایان همهٔ میل و هوسها بود.
Zahra
۰
وقتی در زندگیشان اتفاق مهمی میافتاد، فقط در مقایسه با مواقع عادی، تنگتر و طولانیتر در آغوش یکدیگر به هم میچسبیدند و در سکوت روبهروی فنجانهای خالی در آشپزخانه مینشستند بیآنکه کلامی بینشان ردوبدل شود.
Zahra
۰
از همان جنس نفیس و اعلایی که تقریباً بلافاصله ارزشهای مادی را تبدیل به ارزشهای معنوی میکرد.
