نه، مرگ من به جایی برنمیخورد. بعد از من خلئی ایجاد نمیشود. مردم توی مترو وول میخورند. رستورانها پر از آدم است. توی کلهها پر از ناراحتیهای پیشپاافتاده است. من از دنیا لیز خوردم و بیرون افتادم و او همانطور پر باقی ماند، مثل یک تخممرغ. پس باید فکر کنم که وجودم ضروری نبوده. (سکوت) و من میخواستم که برای چیزی، برای کسی ضروری باشم.
جو گُلدبِرگ
امید نداشته باش که پاره بشود. امید رنج میدهد
الف
ه، امید نداشته باش که پاره بشود. امید رنج میدهد. آرام باش. یواش نفس بکش. خودت را به مردن بزن. من مرده و ساکتم و قوای خودم را صرفهجویی میکنم.
جو گُلدبِرگ
فرانسوا: من باید دور خودم بچرخم. بهمحض اینکه بایستم فکرم شروع به چرخیدن میکند. من نمیخواهم فکر کنم.
Taj_Setayesh
هرکس خودش میداند آیا تقاصش را پس داده است یا نه.
زمانی
فرانسوا: تو هم میتوانی گریه کنی.
لوسی: من با اشکهای او گریه میکنم.
Taj_Setayesh
تو همهٔ این چیزها را میبینی، اما به روی خودت نمیآوری. تو خودت را قربانی میکنی، خودت را فدای فرانسه میکنی، ولی میگویی گور پدر جزئیات. شرح زندگی تو در تاریخ نوشته میشود، ولی زندگی ما به گه کشیده شده.
Taj_Setayesh
هدف نه هیچوقت فرمان میدهد و نه حرفی میزند. این ما هستیم که راجع به احتیاجاتش تصمیم میگیریم. از هدف حرفی نزنیم. اقلاً اینجا حرفی نزنیم. تا موقعی که انسان بهخاطر او کار میکند مانعی ندارد، ولی بعد آدم باید صدایش درنیاید. مخصوصاً نباید از هدف برای تسکین خاطر استفاده کرد.
الف
دنیا من را فراموش کرده است. (میخندد.) تمام دنیا ما را فراموش کرده است
الف
مدتهاست که ما مردهایم. درست از آن موقعی که دیگر کاری از دستمان برنیامد.
الف
کانوریس: (ملایم) واقعاً هیچچیز دیگر تو را به این دنیا پایبند نمیکند؟
لوسی: هیچچیز. همهچیز زهرآلود شده است.
الف