نه، مرگ من به جایی برنمیخورد. بعد از من خلئی ایجاد نمیشود. مردم توی مترو وول میخورند. رستورانها پر از آدم است. توی کلهها پر از ناراحتیهای پیشپاافتاده است. من از دنیا لیز خوردم و بیرون افتادم و او همانطور پر باقی ماند، مثل یک تخممرغ. پس باید فکر کنم که وجودم ضروری نبوده. (سکوت) و من میخواستم که برای چیزی، برای کسی ضروری باشم.