
بریدههایی از کتاب یک روز قشنگ بارانی
۴٫۰
(۱۲۲)
چه دستهگلهایی که همدلی میجویند و تنها گلدان نصیبشان میشود.
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
در هر زندگی حتی بدبختترینش، چیزی برای لذت بردن، برای خندیدن، برای دوست داشتن وجود داره.
zahra karimi
در هر زندگی حتی بدبختترینش، چیزی برای لذت بردن، برای خندیدن، برای دوست داشتن وجود داره.
Book
اُدِت از یک موهبت بزرگ برخوردار بود: از موهبت شاد بودن. انگار در ته وجودش یک گروه موسیقی دائم در حال نواختن آهنگهای شاد و رقصآور بود. هیچ مشکلی او را از پا درنمیآورد. در برابر هر مشکلی به دنبال راه چاره میگشت.
zahra karimi
خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است.
Fatemeh Abdi ☁️
وقتی پیر شدی هم دوستت دارم.
Fatemeh Abdi ☁️
تنها کاری که از او برمیآمد این بود که رنج بکشد و منتظر شود که این دوران بگذرد.
Fatemeh Abdi ☁️
حتم دارم که در لحظهٔ مرگم به تو فکر خواهم کرد.
Fatemeh Abdi ☁️
در هر زندگی حتی بدبختترینش، چیزی برای لذت بردن، برای خندیدن، برای دوست داشتن وجود داره.
nu.amin.mi
ـ یک زنی که بد مینویسه برای نویسندهای که خوب مینویسه نامه بنویسه؟
ـ آرایشگرهای کچل هم وجود دارن!
Book
عجیبتر اینکه آنتوان در مغازههای عتیقهفروشی دلش نمیگرفت. آنتوان اشیای با ارزش را تحسین میکرد درحالیکه هلن در آنجا بوی مرگ به مشامش میخورد.
کتاب خوان
مهربانیاش از اینرو بود که برای خودش ارزشی قائل نبود و خودش را دستکم میگرفت.
حمزا
البته امه دلبستگی خاصی به هیچیک از مستأجرهایش نداشت، ولی از اینکه تنها زندگی نمیکرد، خشنود بود. چند کلمهای که در روز بینشان رد و بدل میشد برای او کافی بود و بهخصوص عاشق این بود که به این دختران چشم و گوش بسته بفهماند از آنها با تجربهتر است.
Juror #8
این آدمها علیرغم موفقیتشون خوشبخت نیستن، چون خوشبختی دیگران رو زندگی میکنن، خوشبختی از نظر سایرین.
pegah
خیلی بهت امید بستم. خوشبختی و بدبختی من دست توست.
Book
هلن از او پرسید: «چطور یک روز بارانی میتواند زیبا باشد؟» آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگهای گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانهها به خود میگیرد و آنها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آنها را هنگام قدم زدن به هم نزدیکتر میکند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ، از لباسهایی که کنار آتش خشک میشوند، از رخوتی که به همراه دارد، از فرصتی که خواهند داشت تا چندینبار با هم درآمیزند، از صحبتهای زیر ملحفه دربارهٔ زندگی و گذشته، مانند بچههایی که از ترس طبیعت، سراسیمه به چادری پناه میبرند...
شاید یه ستاره ی سیاه :))
پزشکان دریافتند که سرطان همهٔ وجود امه را گرفته است. این خبر ـ که امه پیش از آنکه به او اطلاع دهند، حدس زده بود ـ باعث راحتی خیالش شد. دیگر لازم نبود برای ادامهٔ زندگی بجنگد.
Juror #8
کومیکو چقدر تو خوبی، من هم وقتی همسن و سال تو بودم یعنی بیست سالم بود مثل تو به شرافت آدمها، به عشق، به دوستی ایمان داشتم. تو هم مثل اونوقتهای من سادهدلی کومیکوی طفلک من و لابد تو هم یک روزی مثل من مأیوس و سرخورده میشی. میدونی دلم برات میسوزه عزیز دلم. اما چه اهمیتی داره؟ محکم باش، تا جایی که زندگی بهت اجازه میده خودت باش! برای یأس و سرخوردگی همیشه وقت هست.
Juror #8
مرد بهنظر صادق میرسید.
در این لحظه برای زن، دو اصل مسلم شد: نخست اینکه از دست مرد واقعاً حرص میخورد و دوم اینکه اگر میشد، هرگز او را ترک نمیکرد.
کاربر
هلن قبول کرد که حق با اوست. هنگامیکه دست در بازوی آنتوان راه میرفت، علیرغم میل باطنیاش با اکراه مجبور بود بپذیرد که دنیای آنتوان به مراتب زیباتر از دنیای اوست، زیرا آنتوان دائم درپی فرصتهای شگفتانگیز بود و آن را مییافت.
کاربرm-jamali
درد هلن این بود که میخواست دو خواستهٔ متضاد را برآورده کند: آرمانگرایی و روشنبینی.
حمزا
بهتر نبود آنها هم مانند این همه مردم شوروی سکوت برمیگزیدند و به ارزشهای متداول تن در میدادند؟ نجات جان خود و بستگان از مبارزه برای نجات جان همه مهمتر نبود؟
sogol
چه دستهگلهایی که همدلی میجویند و تنها گلدان نصیبشان میشود.
بیتا احمدی
هنگامیکه خود را در آینه برانداز میکرد دریافت که بر اثر ورزش و رژیم غذایی سالم هیکلش هنوز خوب مانده است. اما تا چند وقت دیگر؟ بههرحال این هیکلی که به آن مینازید فقط از آنِ آینهٔ کمدش بود و امه خیال نداشت آن را در اختیار کسی بگذارد.
Juror #8
امه به قصد اینکه در وان حمام دراز بکشد و کمی نیز به قصد خودکشی به طرف حمام رفت.
چرا نه؟ تنها راهحله. چه آیندهای در انتظار منه؟ نه کاری، نه پولی، نه مردی، نه بچهای و به زودی پیری و مرگ. عجب برنامهٔ زیبایی!... قاعدتاً حقشه خودم رو بکشم.
Juror #8
فقط منطق به او میگفت که خودکشی بهترین راهحل است وگرنه خودش کوچکترین اشتیاقی به این کار نداشت. پوستش در تمنای گرمای حمام بود، دهانش در فکر مزهٔ طالبی و تکههای ژامبونی بود که روی میز آشپزخانه انتظارش را میکشید
Juror #8
در وجود امه هم مانند هر انسانی حماقت و ذکاوت در قسمتهای مختلفی میزیستند و گاهی از او زنی درخشان و باهوش و گاهی احمق میساختند.
Juror #8
ـ امروز یک روز قشنگ بارانی است.
هلن از او پرسید: «چطور یک روز بارانی میتواند زیبا باشد؟» آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگهای گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانهها به خود میگیرد و آنها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آنها را هنگام قدم زدن به هم نزدیکتر میکند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ، از لباسهایی که کنار آتش خشک میشوند، از رخوتی که به همراه دارد، از فرصتی که خواهند داشت تا چندینبار با هم درآمیزند، از صحبتهای زیر ملحفه دربارهٔ زندگی و گذشته، مانند بچههایی که از ترس طبیعت، سراسیمه به چادری پناه میبرند...
pegah
هلن احساس میکرد دارد روی طنابی بر روی پرتگاه راه میرود. کافی بود یکآن حواسش پرت شود تا در پرتگاه کسالت سقوط کند. ضخامت کسالت را حس میکرد، کسالت او را صدا میزد و به خود میخواندش و از او میخواست که خود را در این پرتگاه رها کند و به او بپیوندد. هلن احساس سرگیجه میکرد، وسوسه میشد که خود را رها کند. بهناچار به خوشبینی آنتوان میآویخت که همچنان خستگیناپذیر، لبخندزنان، دنیا را آنگونه که میدید برای هلن وصف میکرد.
کاربرm-jamali
محکم باش، تا جایی که زندگی بهت اجازه میده خودت باش! برای یأس و سرخوردگی همیشه وقت هست.
zahra karimi
حجم
۹۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۳۰ صفحه
حجم
۹۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۳۰ صفحه
قیمت:
۳۵,۰۰۱
تومان