هلن از او پرسید: «چطور یک روز بارانی میتواند زیبا باشد؟» آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگهای گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانهها به خود میگیرد و آنها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آنها را هنگام قدم زدن به هم نزدیکتر میکند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ، از لباسهایی که کنار آتش خشک میشوند، از رخوتی که به همراه دارد، از فرصتی که خواهند داشت تا چندینبار با هم درآمیزند، از صحبتهای زیر ملحفه دربارهٔ زندگی و گذشته، مانند بچههایی که از ترس طبیعت، سراسیمه به چادری پناه میبرند...