
⚽️ kaka ⚽️
۴۱
زمان نمیگذرد، بلکه در یک دایره به دور خود میچرخد و تکرار میشود
ــسیّدحجّتـــ
۳۵
یک مرتبه از او پرسید عشق چگونه است و چه حسی دارد، و خوزه آرکادیو سریعا پاسخ داد: «مانند زلزله است!...»
ali sfandiari
۳۳
«بدبختی تازه، بدبختی قدیمی را از یاد انسان میبرد.»
سما
۲۵
بدان هیچ آرمانی در زندگی ارزش این همه حقارت و خواری را ندارد!»
⚽️ kaka ⚽️
۲۴
نگرانی من از این است که میبینم تو با آن همه نفرتی که از نظامیان داشتی، با آن همه مبارزه بر ضد آنها و آن همه تفکرات آرمانی خودت، در نهایت شبیه آنها شدهای!
MisSSis
۲۱
آمارانتا گفت: «شما مردها چقدر عجیب هستید!... از یک طرف تمام عمر خود را به جنگ با کشیشها سپری میکنید و از سوی دیگر به معشوقهتان کتاب دعا هدیه میدهید!»
⚽️ kaka ⚽️
۲۱
ارواح حتی بعد از مرگ نیز آرامش ندارند و باز در جستجوی یافتن آن چه هستند که در دنیا به دنبالش بودهاند
راحله
۱۸
یک لحظه دوستی، از یک عمر کینه ارزشمندتر است
sobhanesi
۱۷
«همهی اشیاء جان دارند، تنها باید آنها را بیدار کرد.»
nooshin
۱۷
بدان هیچ آرمانی در زندگی ارزش این همه حقارت و خواری را ندارد
مهدی تمدن رستگار
۱۳
شگفتانگیزش، آدمی زمینی بود که قادر نبود از امور جزئی زندگی روزمره بگریزد. از درد پیری گلایه میکرد، از ناچیزترین مشکلات مالی مینالید و مدتهای طولانی بود که لبخند نمیزد، چون بر اثر بیماری اسکوربوت تمام دندانهایش ریخته بود.
در آن نیمروز داغ و تبدار که ملکیادس از اسرار خود پرده برداشت، خوزه آرکادیو اطمینان یافت که دوستی عمیقی میان آن دو به وجود آمده است.
کاربر ۲۱۸۲۰۸۳
۹
گفت: «روی زخمهایت سنگ داغ بگذار...»
مهدیه
۸
بدون ترس از خدا سوال میکرد که آیا واقعا خیال میکند مخلوقاتش از آهن ساخته شدهاند که بتوانند این همه درد و عذاب را تحمل کنند؟
مهدیه
۸
«دوستان چیزی جز یک مشت کثافت نیستند!»
⚽️ kaka ⚽️
۷
بدون آنکه احساساتی شود، به نزدیکان خود فکر کرد
⚽️ kaka ⚽️
۶
در خانههای خود نشسته بودند و با نگاهی مات و بازوانی به هم گره خورده به صدای گذشت زمان گوش میکردند، زمان بیپایان، زمانی که از بس به این باران خیره شده بودند، دیگر تقسیم آن به سالها و ماهها، و تقسیم روزها به ساعتها از نظرشان بیفایده بود.
محمد
۵
او آنقدر پیر شده بود که اعضای خانواده با او همچون یکی از آن جنازههای متحرکی که مانند شبح در اتاقها میگردند و پا بر زمین میکشند و با صدای بلند روزگار خوش گذشته را به خاطر میآوردند رفتار میکردند؛ از آن افراد کهنسالی که کسی به آنها توجه نمیکند و به یادشان نیست تا این که یک روز جسدشان را در رختخواب پیدا میکنند.
محمد
۵
«بدبختی تازه، بدبختی قدیمی را از یاد انسان میبرد.»
مهدیه
۵
یک لحظه دوستی، از یک عمر کینه ارزشمندتر است
مهدیه
۵
«گوسالهها... یادتان باشد زندگی بسیار کوتاه است!
mehran ebadi
۳
از او پرسید عشق چگونه است و چه حسی دارد، و خوزه آرکادیو سریعا پاسخ داد: «مانند زلزله است!...»
mehran ebadi
۳
از او پرسید عشق چگونه است و چه حسی دارد، و خوزه آرکادیو سریعا پاسخ داد: «مانند زلزله است!...»
mehran ebadi
۳
همواره زیر لب میگفت: «بهترین دوست آدم، کسی است که مرده باشد!»
مبرا
۳
صدسال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز
مترجم: سید حبیب گوهریراد
mehran ebadi
۲
یک شب از سرهنگ جرینلدو مارکز سؤال کرد: «دوست من، تو چه هدفی از جنگیدن داری؟»
سرهنگ جرینلدو مارکز یکهای خورد و گفت: «خوب مشخص است... برای سربلندی حزب آزادیخواه!»
سرهنگ اورلیانو بوئندیا که از وحشت دوست خود سرخوش شده بود، گفت: «بله... اما من به تازگی فهمیدهام که فقط برای غرور خودم است که میجنگم...»
سرهنگ جرینلدو مارکز با تعجب گفت:«اما این که خیلی بد است!»
ـ «ولی بهتر از این است که آدم هرگز نفهمد که برای رسیدن به چه هدفی میجنگد!» سپس به چشمان او زل زد و با لبخند ادامه داد: «و یا مانند تو، برای رسیدن به هدفی بجنگد که برای هیچکس معنی و مفهومی ندارد!»
محمد
۲
گاهی اوقات هم اتفاقات غیرمنتظرهای روی میداد که او با هوش و درایتش آنها را حل مینمود، مثلا" یک روز بعدازظهر آمارانتا در ایوان گلها نشسته بود و گلدوزی میکرد که اورسولا با او برخورد نمود. آمارانتا معترض شد و گفت: «تو را به خدا مراقب باش، چرا به جلوی پایت توجه نمیکنی؟»
اورسولا با تندی و با قیافهای حق به جانب گفت: «مقصر تویی که سر راه نشستهای!»
این اتفاق برای اورسولا حقایقی به همراه داشت و او متوجه موضوعی شد که هرگز کسی آن را نفهمیده بود، این نکته که با گذشت سال، خورشید به شکل نامحسوسی تغییر مکان میدهد و کسانی که روی ایوان مینشینند، ناچار بدون اینکه ملتفت باشند، کمکم جای خود را تغییر میدهند. از آن روز، کافی بود اورسولا تاریخ را به یاد داشته باشد تا بفهمد آمارانتا دقیقا در کجای ایوان نشسته است.
marjan
۲
اینگونه خوزه آرکادیو بوئندیا سه سکهی طلا را در یک تابه ریخت و با برادهی مس و زرنیخ زرد و گوگرد و سرب ذوب کرد. پس از آن همه را با حرارت بالا در قابلمهای از روغن جوشاند تا اینکه تبدیل به مایع غلیظ و بدبویی شد که بیشتر به آب نبات سوخته شبیه بود تا طلا. در این روند مأیوسکنندهی تقطیر، ارثیهی باارزش اورسولا بر اثر ذوب شدن به همراه هفت فلز سیارهای، مخلوط با جیوه و بعد جوشانده شدن در چربی خوک به مشتی تفالهی سوخته تبدیل شد و به ته قابلمه چسبید.
سپیده
۲
ملکیادس میگفت: «دانش، فاصله را از میان برده است... انسان به زودی قادر خواهد بود که در خانهاش تکیه بدهد و آنچه را که در هر نقطه از جهان روی میدهد، ببیند.»
فاطمه
۲
«دانش، فاصله را از میان برده است... انسان به زودی قادر خواهد بود که در خانهاش تکیه بدهد و آنچه را که در هر نقطه از جهان روی میدهد، ببیند.»
masum75
۲
«بدبختی تازه، بدبختی قدیمی را از یاد انسان میبرد.»
