شگفتانگیزش، آدمی زمینی بود که قادر نبود از امور جزئی زندگی روزمره بگریزد. از درد پیری گلایه میکرد، از ناچیزترین مشکلات مالی مینالید و مدتهای طولانی بود که لبخند نمیزد، چون بر اثر بیماری اسکوربوت تمام دندانهایش ریخته بود.
در آن نیمروز داغ و تبدار که ملکیادس از اسرار خود پرده برداشت، خوزه آرکادیو اطمینان یافت که دوستی عمیقی میان آن دو به وجود آمده است.