«وقتی کوچیک بودم، با خونوادهم میرفتیم کنار دریا. خواهرم همیشه بالاترین سنگ رو انتخاب میکرد تا از رو اون بپره توی آب. بعد وقتی شیرجه میزد و میاومد سطح آب، من همیشه همون بالا ـ روی سنگ ـ وایساده بودم، و اون داد میزد "بپر بریت! فقط بپر! " میخوام بدونی وقتی کسی توی ارتفاع بایسته و نگاه کنه، یهو یه لحظه آمادهی پَرِش میشه. اگه بپره، دیگه جرأتشو پیدا میکنه. ولی اگه تردید کنه، دیگه هیچوقت این اتفاق نمیافته.»