وقتی پرویز فرمان را پیچاند؛ با هر دو دستم آن را گرفتم. ترمز کرد.
ـ چته؟
ـ نپیچ! چرا میری اینجا؟
ـ خب، یه مشتری نقدِ دیگه اینجاس. لامصب! میذاری به کارمون برسیم یا نه؟
باز در تصمیم گیری مردد ماندم. از بچهگی که فهمیدم چنین جایی وجود دارد؛ حتی از رد شدن از خیابانهای کناریاش هم به شدت بیزار بودم. با آن که بعد از انقلاب، درِ بزرگِ آهنی و قلعه مانندش را کنده و همه زنها را برده بودند؛ باز هم یک بار نشده بود که از این محله رد شوم.
پرویز درست وارد محوطه شده بود. خانههای کوچک و قدیمی، به ردیف، بدون هیچ شکل خاصی. حس کردم که این خانه و محله را فقط برای همان لحظههای خوشگذرانی ساخته بودند. هیچ معیاری نداشتند؛ جز چهاردیواری بودن و پنجرههای بزرگ. و مردهایی که وارد محوطه میشدند؛ چند قدمی در این کوچهی بنبست راه میرفتند؛ خانهای را انتخاب میکردند و بعد...
چشمهایم را بستم و ناخودآگاه دست به پای راستم بردم. چرا پس از سالها، باید به یادِ جای باتومِ پاسبان، بر پایم میافتادم؟ هنوز حس ناخوشایند آن ظهر تابستان که از این جا سر در آوردم باهام بود.