
٪۷۰
Sahar B
۷۴
از اینکه بهسرعت داشتم بزرگ میشدم و کاری هم از دستم برنمیآمد، احساس بدبختی میکردم.
یاسمین
۵۰
احتمالاً فردا هم روزی مانند امروز خواهد بود. شادی هرگز به سراغم نخواهد آمد. میدانم. اما بهترین کار این است که با این باور بروم بخوابم که حتماً میآید؛ فردا حتماً میآید.
ماریا
۳۳
در آرزوی همهٔ چیزهایی بودم که خیلیوقت پیش تمام شده بودند.
یاسمین
۳۱
اگر به کوهی در دوردست اشاره میکردید و میگفتید که اگر بتوانی خودت را به آنجا برسانی، منظرهٔ بینظیری در انتظارت است، آنگاه متوجه میشدم در آنچه میگویید حتی ذرهای هم دروغ نیست. اما خب، وقتی میگویید کمی بیشتر تحمل کن، اگر موفق شوی خودت را به نوک کوه برسانی، از پسش برآمدهای، درواقع، این واقعیت را نادیده میگیرید که درحالحاضر ما داریم از دلدرد افتضاحی رنج میبریم. قطعاً یکی از شما اشتباه کرده که به ما اجازه داده اینطور ادامه بدهیم. مقصر شما هستید.
Sahar B
۲۶
گاهی شادی یک شب دیرتر از راه میرسد.
rey_phik
۲۵
خیلی خوب بود اگر اصلاً به چیزی فکر نمیکردم.
کاربر ۸۸۳۶۱۰۷
۲۵
چون همهجا ساکت بود، هرگونه حماقتی بیشتر به چشم میآمد
rey_phik
۱۹
اگر کتابهایم را از من بگیرند، کاملاً نابود میشوم. تا این حد به چیزهایی که در کتابها نوشته شدهاند، وابسته هستم. کتابی میخوانم و کاملاً شیفتهاش میشوم: به آن اعتماد میکنم، شبیهاش میشوم، با آن همدردی میکنم و میکوشم به بخشی از زندگیام تبدیلش کنم؛ سپس کتاب دیگری میخوانم و بلافاصله جذب آن یکی میشوم.
یاسمین
۱۸
بعضی از ما در افسردگیها و خشمهای روزانهمان، بهطور جبرانناپذیری مستعد انحراف بودیم، مستعد فاسدشدن.
Fateme.j
۱۲
خیلی خوب بود اگر اصلاً به چیزی فکر نمیکردم.
farnaz3000
۱۰
علت اینکه از عینک متنفرم این است که فکر میکنم بهترین ویژگی آدمها، زیبایی چشمانشان است. حتی اگر بینیتان دیده نشود، یا دهانتان پنهان باشد، بر این باورم که چشمها کافیاند - چشمانی که وقتی به کسی نگاه میکنند، الهامبخش زندگی زیباتری هستند.
Tania
۱۰
بازهم شروع شد - اندیشیدن به بیهدفی زندگی روزمرهام، جاهطلبی بیشتری آرزوکردن، و افسوسخوردن برای تمام تضادهای درونم - بااینکه میدانم اینها فقط مزخرفات احساسی هستند.
پریسا!
۱۰
حقیقت در جنبههایی از زندگی من یافت میشود که دوستشان ندارم.
AS4438
۹
زیبایی اصیل همیشه بیمعناست، عاری از فضیلت. یقیناً همینطور است.
Mehr
۹
احتمالاً فردا هم روزی مانند امروز خواهد بود. شادی هرگز به سراغم نخواهد آمد. میدانم. اما بهترین کار این است که با این باور بروم بخوابم که حتماً میآید؛ فردا حتماً میآید.
ساغر
۸
همیشه صبحها درحالیکه روی تخت دراز کشیدهام، بسیار بدبین هستم.
motohiro_nott
۷
دیگر وقتی برای جاروجنجال بهراهانداختن دربارهٔ پایبندی به شخصیت حقیقیمان نداریم. شاید هوشمندانهترین کار این باشد که در سکوت همان راهی را برویم که آدمهای عادی میروند، بدون جلبتوجه به خودمان.
Negin
۷
علت اینکه از عینک متنفرم این است که فکر میکنم بهترین ویژگی آدمها، زیبایی چشمانشان است. حتی اگر بینیتان دیده نشود، یا دهانتان پنهان باشد، بر این باورم که چشمها کافیاند - چشمانی که وقتی به کسی نگاه میکنند، الهامبخش زندگی زیباتری هستند.
AS4438
۶
گاهی شادی یک شب دیرتر از راه میرسد. شادی...
ستاره عوضی
۶
تا زمانی که تو صدسالهای، تا زمانی که من نودونه سالهام، زیر سقف ستارهها با هم قدم زدیم و سعی کردیم شعرهای فیالبداهه بگوییم.
Sahar B
۵
ظاهراً هیچ ردپایی از عزتنفس در کینکو وجود ندارد و بههمیندلیل هم زنانگیاش بسیار قوی است.
Sahar B
۵
گاهی شادی یک شب دیرتر از راه میرسد. همانطور که در رختخواب دراز کشیده بودم، این فکر بهذهنم رسید. آدم مدتها منتظر شادی میماند، تا اینکه بالاخره صبرش تمام میشود و باعجله خانه را ترک میکند. اما بعداً به گوشش میرسد که فردای آن روزی که تو خانه را ترک کردی، شادی فوقالعادهای از راه رسید. و حالا برای همهچیز خیلی دیر است. گاهی شادی یک شب دیرتر از راه میرسد. شادی...
فائزه عطائیپور
۴
اما اگر آنها از زاویهٔ دید ما به موضوع فکر میکردند، میدیدند بااینکه همهچیز بهطور وحشتناکی دردناک بوده، ما چطور برای تابآوردن جنگیدهایم و حتی چطور با تمام توان تلاش کردهایم که بادقت به آنچه که دنیا میگوید گوش دهیم.
motohiro_nott
۴
ما از بهترین جایی که باید برویم، یا جاهای زیبایی که باید دوست داشته باشیم ببینیم، یا جاهای گوناگونی که، بهعنوان یک انسان باعث رشدمان میشوند، تصور گنگی داریم. همهٔ ما در آرزوی یک زندگی خوب هستیم. امیدها و بلندپروازیهای واقعی داریم. بیصبرانه در انتظار اعتقادی راسخ و خللناپذیریم که بتوانیم به آن تکیه کنیم. اما ابراز چنین چیزهایی در زندگی نوعیمان، بهعنوان یک دختر، نیازمند تلاش قابلملاحظهای است.
او و دوستانش
۴
احتمالاً فردا هم روزی مانند امروز خواهد بود. شادی هرگز به سراغم نخواهد آمد. میدانم. اما بهترین کار این است که با این باور بروم بخوابم که حتماً میآید؛ فردا حتماً میآید.
یاسمن
۴
از اینکه بهسرعت داشتم بزرگ میشدم و کاری هم از دستم برنمیآمد، احساس بدبختی میکردم. فکر میکنم چارهای ندارم جز اینکه خودم را بهدست وقایع بسپارم و صبر کنم و ببینم که به یک آدم بزرگ تبدیل شدهام.
Sahar B
۳
صبحها برایم غیرقابلتحمل هستند؛ چون ظاهراً همیشه با اندوه، بهیاد گذشتههای دور میافتم، بهیاد آدمهایی که میشناختم، و حضورشان را بهطور ترسناکی نزدیک به خودم احساس میکنم. درست مثل بوی ترشی که نمیتوان از آن خلاص شد.
Sahar B
۳
در آرزوی همهٔ چیزهایی بودم که خیلیوقت پیش تمام شده بودند.
Sahar B
۳
هیچکس در جهان رنج ما را درک نمیکرد. ممکن است وقتی که بزرگ شدیم، البته زودتر از موعد، به پشتسر نگاه کنیم و این رنج و تنهایی بهنظرمان خندهدار بیاید ـ چیزی بسیارعادی ـ اما... اما چطور از ما انتظار میرفت تا زمان بزرگشدنمان از عهدهٔ این دورهٔ بیپایان برآییم و آن را بهپایان برسانیم؟ کسی نبود که راهورسمش را به ما یاد بدهد.
motohiro_nott
۳
با دهان باز آنجا نشسته بودم و به گلها نگاه میکردم و میاندیشیدم که انسان چیزهای خوب هم دارد. مثلاً این انسان بود که زیبایی گل را کشف کرد و یا این انسان است که گلها را تحسین میکند.
