با سردتر شدن روز به روز هوای پاییزی، حشرات بر کف اتاقش میافتادند و میمردند. با بالهای خشک و سختشده طاقباز میافتادند و دیگر نمیتوانستند روی پا بند شوند. یک زنبور طلایی کمی راه میرفت و میافتاد، راه میرفت و میافتاد. مرگ آرامی بود که با تغییر فصل میآمد. هرچند، وقتی دقیق شد دید که شاخکها و پاهایش در تلاش برای زنده ماندن ریزریز میلرزند. برای چنین مرگ حقیرانهای، آن اتاق هشتمتری خالی فضای گستردهای بود.
jamegrak