
کتاب احمق! ما مردهایم
پدیدآورندگان:
رسول یونانانتشارات:
نشر مشکی٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Moti
۳۰
من نمیتوانم باورکنم. فکر میکنم همهاش خواب میبینم. آخر چهطور ممکن است؟ مگر میشود از دیوارها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی بر نداشتیم.
ـ احمق! ما مردهایم.
ROHAM
۲۰
باران
آلبوم را ورق زد و به جوانی خود رسید. به درختی تکیه داده و ژست گرفته بود. پشت سرش در گوشهای از آسمان، تکه ابری سیاه دیده میشد. ناگهان ابر شروع کرد به بزرگشدن و لحظاتی بعد باران تمام صورتاش را خیس کرد...
آلبوم را و زندگیاش را خیس کرد...
آن روز، روز عجیبی بود. فقط در خانهی پیرمرد باران باریده بود.
علیرضا حساس
۱۲
باران
آلبوم را ورق زد و به جوانی خود رسید. به درختی تکیه داده و ژست گرفته بود. پشت سرش در گوشهای از آسمان، تکه ابری سیاه دیده میشد. ناگهان ابر شروع کرد به بزرگشدن و لحظاتی بعد باران تمام صورتاش را خیس کرد...
آلبوم را و زندگیاش را خیس کرد...
آن روز، روز عجیبی بود. فقط در خانهی پیرمرد باران باریده بود.
تو آدم خوبی هستی
۱۰
بد شانس
در یک مزایدهی استثنایی برنده شده بود. خوشحال بود. ترجیح داد سیگاری روشنکند وکمی قدم بزند. وقتی سیگارش را بر لب گذاشت، دستی جلو آمد و آنرا روشنکرد. مرد تشکرکرد و به راه خود ادامه داد. کمی جلوتر، ماشینی که ترمزش بریده بود، در پیادهرو او را زیرگرفت. مرگ فندکاش را درون جیباش گذاشت و سوتزنان از آنجا دور شد.
Radicall
۹
من نمیتوانم باورکنم. فکر میکنم همهاش خواب میبینم. آخر چهطور ممکن است؟ مگر میشود از دیوارها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی بر نداشتیم.
ـ احمق! ما مردهایم.
miss_yalda
۹
من از اینجا میروم!
کسی نگفت نرو! راه افتاد
Radicall
۷
اسماش را گذاشته بودند تانیل، یعنی شناخته شو! اما وقتی بزرگ شد برای خودش ماسک خرید تا هیچگاه شناسایی نشود. با اینهمه پدر و مادرش به آرزوی خود رسیدند. او در شهر معروف شد، اما نه با اسم تانیل. روزنامهها و تلویزیونها به او دزد ماسکدار لقب داده بودند.
zeynab
۷
مرد دوست نداشت خانه را ترک کند، اما باید از آنجا میرفت. اهل خانه او را در جعبهای چوبیگذاشتند و به دو مرد تنومند سپردند تا از آنجا دورشکنند.
او میخواست فریاد بکشد و از بیمهری آنها گلایهکند، اما نمیتوانست. هرچه زور میزد صدایاش در نمیآمد.
مرد مرده بود و نمیدانست.
zeynab
۷
اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانهگی بزن تا تورا هم به تیمارستان بیاورند. مطمئنام اینجا به تو خوش میگذرد.
Fateme
۵
آخرین ترور
پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد، تصمیمگرفت بقیهی عمرش را با شرافت زندگیکند، اما وقتی خواست ماسکاش را درآورد با مشکل روبهرو شد. ماسک برای همیشه به صورتاش چسبیده بود.
sonsky7
۵
هیچ
آنها در یک روز برفی از هم جدا شدند.
یکی به سمت شمال رفت
دیگری به سمت جنوب.
برف ردپای آنها را پوشاند، طوری که انگار هرگز نبودهاند.
تو آدم خوبی هستی
۴
آخرین ترور
پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد، تصمیمگرفت بقیهی عمرش را با شرافت زندگیکند، اما وقتی خواست ماسکاش را درآورد با مشکل روبهرو شد. ماسک برای همیشه به صورتاش چسبیده بود.
R
۳
آلبوم را ورق زد و به جوانی خود رسید. به درختی تکیه داده و ژست گرفته بود. پشت سرش در گوشهای از آسمان، تکه ابری سیاه دیده میشد. ناگهان ابر شروع کرد به بزرگشدن و لحظاتی بعد باران تمام صورتاش را خیس کرد...
آلبوم را و زندگیاش را خیس کرد...
آن روز، روز عجیبی بود. فقط در خانهی پیرمرد باران باریده بود.
Fateme
۲
کلافه
مرد دوست نداشت خانه را ترک کند، اما باید از آنجا میرفت. اهل خانه او را در جعبهای چوبیگذاشتند و به دو مرد تنومند سپردند تا از آنجا دورشکنند.
او میخواست فریاد بکشد و از بیمهری آنها گلایهکند، اما نمیتوانست. هرچه زور میزد صدایاش در نمیآمد.
مرد مرده بود و نمیدانست.
Fateme
۲
ناگهان
دخترک از جایاش بلند شد. پرستار متوجه شد و به سمتاش دوید:
ـ بخواب دخترم! حالات خوب نیست!
دختر به پنجره اشاره کرد:
ـ من شفا یافتم!
پرستار وقتی پنجره را نگاه کرد، چشمهایاش پر از اشک شد. پنجره باز بود و به چهارچوباش نور ماسیده بود.
Fateme
۱
دشت سوخته
دشت سوخته بود، کبوتر جایی برای فرود آمدن نداشت. ناگهان چشماش به شاخهای افتاد و بیدرنگ فرود آمد، اما شاخهی زیر پایاش سفت بود. نتوانست تعادلاش را حفظکند. خواست
دوباره پروازکند که دستی مانعاش شد و او را در چنگ گرفت. کبوتر روی لولهی تفنگ شکارچی فرود آمده بود.
paria
۱
اسماش را گذاشته بودند تانیل، یعنی شناخته شو! اما وقتی بزرگ شد برای خودش ماسک خرید تا هیچگاه شناسایی نشود.
Moti
۱
آنها در یک روز برفی از هم جدا شدند.
یکی به سمت شمال رفت
دیگری به سمت جنوب.
برف ردپای آنها را پوشاند، طوری که انگار هرگز نبودهاند.
solon
۱
سرش را فرو برد در دهان یکی از شیرها. و آن شیر من بودم. فرصت را غنیمت شمرده، بدون معطلی سرش را از گردن قطعکردم. به خاطر تمام شلاقهایی که در سیرک خورده بودم.
solon
۱
در خیالاتاش زندانی شده بود. با اینهمه ناامید نشد. تلاش کرد. با تمام تواناش، بالهایاش را گشود و از روی دیوار زندان پرید و تا وقتی زنده بود دیگر افسوس نخورد که چرا کلاغ به دنیا آمده است.
sama
۰
دشت سوخته بود، کبوتر جایی برای فرود آمدن نداشت. ناگهان چشماش به شاخهای افتاد و بیدرنگ فرود آمد، اما شاخهی زیر پایاش سفت بود. نتوانست تعادلاش را حفظکند. خواست
دوباره پروازکند که دستی مانعاش شد و او را در چنگ گرفت. کبوتر روی لولهی تفنگ شکارچی فرود آمده بود.
•𝒔𝒉𝒊𝒏•
۰
با اینهمه، همان مردم ناباور وقتی از روی پل، چشمشان به ماه وسط رودخانه میافتد، تعادل خود را از دست میدهند و به اینترتیب افسانههای دیگری رقم میزنند.
•𝒔𝒉𝒊𝒏•
۰
تپانچهاش راکشید و یک نقطهی سربی آخر داستان گذاشت.
paria
۰
آن روز، روز عجیبی بود. فقط در خانهی پیرمرد باران باریده بود.
الف.ژ
۰
لی بو شاعر افسانهای چین وقتی از روی پل به داخل آب پرید تا ماه را بغل کند، غرق شد. زیرا آب وارد ششهایاش شده و راه نفساش را بسته بود.
خیلی از مردم چین این افسانه را باور ندارند و آنرا دروغ
میدانند. با اینهمه، همان مردم ناباور وقتی از روی پل، چشمشان به ماه وسط رودخانه میافتد، تعادل خود را از دست میدهند و به اینترتیب افسانههای دیگری رقم میزنند.
کاربر ۸۷۴۵۶۹۹
۰
آنها نباید عاشق شوند
مرد به همکارش گفت:
من تو را دوست دارم!
دخترک پرسید:
از چی حرف میزنی؟
مرد جواب داد:
از عشق!
در درون دخترک، قطعهای با صدای خفیف آژیرکشید. احساس خطر کرد و بیدرنگ گفت:
این برنامه برای من تعریف نشده!
Fateme
۰
آنها در یک روز برفی از هم جدا شدند.
یکی به سمت شمال رفت
دیگری به سمت جنوب.
برف ردپای آنها را پوشاند، طوری که انگار هرگز نبودهاند.