جملات زیبا از متن کتاب یک پیغام همایونی | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک پیغام همایونی
off

کتاب یک پیغام همایونی

نوع کتاب
۲.۹ امتیاز(از ۱۲۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
فرانتس کافکا، ساجده آنت
انتشارات: 
خانه داستان چوک
Nestor
۱۰
کسی راهش را در این میان باز نخواهد کرد، یقیناً آن هم کسی با پیامی از طرف مردی مرده. اما شما لبِ پنجره‌تان می‌نشینید و رویای آن پیغام را خواهید دید هنگامی‌که غروب فرا رسد.
محمدرضا
۲
او هیچ‌گاه پیروز نخواهد شد، و اگر هم موفق می‌شد، چیزی حاصل نمی‌گشت.
Mahdiyeh
۲
چقدر تمام تلاش‌هایش بیهوده‌اند.
Bojack
۲
اما شما لبِ پنجره‌تان می‌نشینید و رویای آن پیغام را خواهید دید هنگامی‌که غروب فرا رسد.
arta
۱
اما شما لبِ پنجره‌تان می‌نشینید و رویای آن پیغام را خواهید دید
Husayn Parvarde
۰
کسی راهش را در این میان باز نخواهد کرد، یقیناً آن هم کسی با پیامی از طرف مردی مرده. اما شما لبِ پنجره‌تان می‌نشینید و رویای آن پیغام را خواهید دید هنگامی‌که غروب فرا رسد.
Sahel
۰
او هیچ‌گاه پیروز نخواهد شد، و اگر هم موفق می‌شد، چیزی حاصل نمی‌گشت.
Sahel
۰
کسی راهش را در این میان باز نخواهد کرد، یقیناً آن هم کسی با پیامی از طرف مردی مرده.
Mahdiyeh
۰
اگر سرانجام او به درب پایانی برسد -اما آن نمی‌تواند هرگز، هرگز اتفاق بیفتد-
shiva
۰
او هیچ‌گاه پیروز نخواهد شد، و اگر هم موفق می‌شد، چیزی حاصل نمی‌گشت.
کاربر ۱۰۸۴۷۷۸۱
۰
اگر فضای بازی وجود داشت، او می‌توانست پرواز کند
کاربر ۶۳۱۹۲۰۹
۰
اما شما لبِ پنجره‌تان می‌نشینید و رویای آن پیغام را خواهید دید هنگامی‌که غروب فرا رسد.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
بنابراین برخلاف دیگران، به آسانی پیش می‌رود. اما جمعیت بسیار است؛ محل اقامت‌شان بی‌شمار است. اگر فضای بازی وجود داشت، او می‌توانست پرواز کند، و شما به‌زودی کوبیدن‌های حیرت‌آور مشت‌هایش را بر درب‌هایتان می‌شنیدید. اما در مقابل آن، چقدر تمام تلاش‌هایش بیهوده‌اند. او هنوز راهش را از میان اتاق‌های شخصی کاخ میانی درهم می‌شکند. او هیچ‌گاه پیروز نخواهد شد، و اگر هم موفق می‌شد، چیزی حاصل نمی‌گشت.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
او باید می‌کوشید تا راهش را تا پایین پله‌ها باز کند، و اگر موفق می‌شد، چیزی حاصل نمی‌گشت. او باید سرتاسر حیاط را با گام‌های بلند می‌پیمود، و پس از حیاط از میان قصر دوم که اولی را احاطه کرده، و بعد دوباره، تمام پله‌ها و حیاط‌ها، و بعد، یک‌بار دیگر، یک کاخ و همچنان برای هزاران سال. و اگر سرانجام او به درب پایانی برسد -اما آن نمی‌تواند هرگز، هرگز اتفاق بیفتد- پایتخت سلطنتی، مرکز جهان، جای گرفته در بالا و پر از رسوب، هنوز آنجا روبروی اوست. کسی راهش را در این میان باز نخواهد کرد، یقیناً آن هم کسی با پیامی از طرف مردی مرده. اما شما لبِ پنجره‌تان می‌نشینید و رویای آن پیغام را خواهید دید هنگامی‌که غروب فرا رسد.