فلسفه همواره کجاندیشان را کجاندیشتر کرده و بیماران فرهنگی را به سوی بیماری بدتر سوق داده است. در هر زمانی که شالوده فرهنگی از هم گسیخته شده، هروقت تنش لازم بین اجزای متشکل آن نقصان یافته است، فلسفه هرگز نتوانسته اجزای مختلف آن را به هم ربط دهد و به یک گروه متشکل بازگرداند. هرگاه کسی تصمیم داشته که از دیگران کنارهگیری کند و حصاری از خودکفایی بر گرد خود بکشد، فلسفه آماده بوده است که او را بیشتر به ورطه انزوا بکشاند و سرانجام به وسیله همان انزوا نابودش سازد. فلسفه در جایی که نتواند با حق کامل خود به موجودیاش ادامه دهد خطرناک است و فقط سلامت یک فرهنگ آزاده این امکان را میدهد که فلسفه با حق کامل و به طور ثمربخشی به هستی خود ادامه دهد.