پرتقال‌های خونی

دانلود و خرید پرتقال‌های خونی

۳٫۰ از ۶۶۵ نظر
۳٫۰ از ۶۶۵ نظر

برای خرید و دانلود   پرتقال‌های خونی  نوشته  دامون بهرنگ  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

رنگ آسمان سیاه است. باد قطره‌های درشت باران را شلاقی به صورت می‌کوبد، چشم چشم را نمی‌بیند. موجها خودشان را می‌کوبند به ساحل و ماهیهای زنده را پرت می‌کنند به اطراف.
mah
میوه بهشتی همین پرتقال‌های خونی‌اند باقی شوخی‌ است.
هیچ کس
دستهایش مثل دو قالب یخ بود. چشم‌هایمان در سیاهی مطلق ماشین همدیگر را پیدا کردند و برق اشک را تویش دیدم. رویش را برگرداند و مستقیم و بی‌حرکت جاده را پایید تا روشنایی روز. پیشانی‌ام را به شیشه چسباندم تا خنکی‌اش خواب را از سرم بپراند تا اگر مامان هم حیوان و آدم را در سیاهی شب تشخیص نداد جورش را بکشم. با دودست فکم را نگه داشتم تا صدای بهم خوردن دندانهایم حواس بابا را پرت نکند. بخاری ماشین خراب بود و از درز درها سوز باد مرطوب تا مغز استخوان را می‌لرزاند، اورکت بابا را آرام آرام تا زیر گلویم بالا کشیدم. به هر خاطره کودکی سرک بکشم فریاد بابا هست که خاطره‌ها را بلرزاند. گاهی دور هم که جمع می‌شویم بعد هر خاطره‌ای یکی‌مان بغض می‌کند و می‌گوید چقدر جایش خالیست‌، اما همه می‌دانیم که جایش خالی نیست، بیشتر از همه مامان که معلوم نیست بالاخره کی می‌خواهد رخت بیوه‌ دلتنگ را از تنش بیرون بیاورد و پرده را بیندازد و اعلام کند که نمایش تمام شد.
♡♡♡Mahsa banoooooo♡♡♡
مامان گفته بود چند کیلو میوه یا خرما بخرم و در قبرستان پشت مسجد برای بابا خیرات کنم‌، خودش به هر شهری که می‌رفت این کار را می‌کرد، به خیالش با چند کیلو خرما و میوه و خیرات کردن‌، روح بابا به آرامش می‌رسد
Mohammad Bagheri
مثل آدمهای توی اخبار بودی برایشان‌، یک نوبت می‌آمدی، آن هم با موعظه و می‌رفتی تا موعظه بعدی.
danyal shams
مامان گفت تو هیچ‌وقت نبودی؛ نه که هیچ وقت نباشی مثل آدمهای توی اخبار بودی برایشان‌، یک نوبت می‌آمدی، آن هم با موعظه و می‌رفتی تا موعظه بعدی.
Ms.vey
از خاطره‌ها، فریادها و تشرها و انگشت اشاره‌ استخوانی‌اش را که در هوا می‌چرخید و مثل لوله تفنگ شکاری سمت کسی اشاره می‌رفت حذف می‌کنیم و جایش لبخند و تذکر مهربانانه می‌گذاریم و با خیال پدری که می‌توانست باشد و نبود دل خوش می‌کنیم
starysaman
به هر خاطره کودکی سرک بکشم فریاد بابا هست که خاطره‌ها را بلرزاند. گاهی دور هم که جمع می‌شویم بعد هر خاطره‌ای یکی‌مان بغض می‌کند و می‌گوید چقدر جایش خالیست‌، اما همه می‌دانیم که جایش خالی نیست، بیشتر از همه مامان که معلوم نیست بالاخره کی می‌خواهد رخت بیوه‌ دلتنگ را از تنش بیرون بیاورد و پرده را بیندازد و اعلام کند که نمایش تمام شد
Ms.vey
نمی‌فهمی که کورم و ماشین و حیوان و آدم را تشخیص نمی‌دهم
fateme
لبهای ترک‌خورده‌اش را به آرامی تکان داد و گفت هیچ‌چیز از زندگی نفهمیدم عطیه، مامان فقط نگاهش کرد. از پشت سر مامان گردن کشیدم و گفتم ما هم
مریم صادقی
صفحه قبل۱۲صفحه بعد