جملات زیبای کتاب صد آساناک | طاقچه
تصویر جلد کتاب صد آساناکsubscriptionAvailable

کتاب صد آساناک

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
رسول یونان
انتشارات: 
نشر مشکی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
nia
۴۲
خواب بودم بیدار شدم و درد و اندوه مرا احاطه کرد. اگر سنگ بودم ذوب می‌شدم خاک بودم که دوام آوردم.
msadeq
۷
ای پرنده‌ی مغموم! که از آسمان می‌گذری امشب در این‌جا فرود ‌آی! روی سینه‌ام استراحت کن و سحرگاه دوباره پرواز کن!
Moongirl
۵
این‌جا بوی یار پیچیده بوی به و انار بگذار دور سرت بگردم تو بوی یار می‌دهی!
Maryam
۴
بلند و بلند بخوان! بخوان! بلند بخوان ای خروس! یار من خوابیده شاید بتوانی او را بیدار کنی!
کاربر حسن ملائی شاعر
۳
ای کوه سنگی! ای کوه بزرگ! که هیچ‌کس نتوانست از تو عبور کند خواب ماندی! و آهوی‌ات فرار کرد و رفت.
مهرنوش
۳
نه تو ‫از جاده‌ها خسته شدی ‫و نه من ‫از انتظار کشیدن.
nia
۲
قلب من از غم و اندوه مثل اناری بر شاخه پوسید.
مهرنوش
۲
خواب بودم ‫بیدار شدم ‫و درد و اندوه ‫مرا احاطه کرد. ‫اگر سنگ بودم ‫ذوب می‌شدم ‫خاک بودم که دوام آوردم.
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
ای دُرنای آبی که از آسمان می‌گذری! ای از تمام پرنده‌ها پرنده‌تر! مرا بر بال‌ات سوارکن و ببر مرا به نزد یار ببر!
nia
۱
نگاه کن! باز چه‌گونه از آسمان ـ از راه دور به غاز طلایی نگاه می‌کند کمی امیدوار باش بلبل! زمستان خواهد گذشت و بهارخواهد آمد.
nia
۱
هی اسب‌ها! هی اسب‌ها که مثل شاهین‌های سفید پرواز می‌کنید! مرا از این‌جا ببرید! هی اسب‌ها مرا ببرید به سرزمین‌های دور!
نسترن
۱
خنجریمی باغلارام دوشمنلری داغلارام سن یادیما دوشنده اوشاق‌تکین آغلارام!
مهرنوش
۱
غریبم ‫وطن ندارم! ‫کسی از این جاده نمی‌گذرد. ‫به دریایی ژرف افتاده‌ام ‫کسی نیست ‫دست‌ام بگیرد! ‫ 
مهرنوش
۱
زمستان به پایان رسید ‫و دیگر برف نبارید. ‫چرا بهار نیامد؟ نمی‌دانم! ‫منتظر یار بودم ‫سال و ماه گذشت ‫اما از او خبری نشد. ‫ 
مهرنوش
۱
بیا! ‫بیا! ‫ای هم‌دم روزهای خوش! ‫بیاکه روزگار سختی دارم!
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
ای دُرنای آبی که از آسمان می‌گذری! ای از تمام پرنده‌ها پرنده‌تر! مرا بر بال‌ات سوارکن و ببر مرا به نزد یار ببر!
هدیه
۰
پرنده‌ای از ارزروم می‌آید و از یار من خبر می‌آورد بال‌های‌اش آبی‌ست از اشک و آه من!
نسترن
۰
برف بر دشت بارید و گیسوی‌ات بر چهره‌ات. میان مردم قرعه کشیدند قرعه‌ی جدایی به‌نام ما افتاد!
نسترن
۰
عاشق و دیوانه شدم قصه‌ام بر سر زبان‌ها افتاد وقتی یار به‌باغ آمد بدل شدم به گل و در دست‌اش جای گرفتم.
نسترن
۰
منیم یاریم بوردا یوخ! منه گولمک یاراشماز.
نسترن
۰
گل دولانام باشینگا سندن یار ایسی گلیر!
نسترن
۰
من اوندان آیریلاندان یالقیز ـ یالقیز گزه‌رم!