شوهر آن زن او را نوازش میکرد تا یه لقمه چیزی بخورد و زن هم ناله میکرد که هیچ میلی به غذا ندارد. زن یه خرده گریه کرد اما وقتی شوهرش مثل یک پدر او را آرام کرد دست از گریه برداشت و با حرف شنوی روی تخت نشست و کاسهی فرنیاش را در دست گرفت. مرد قاشق قاشق غذا در دهانش میگذاشت و هر از گاهی قاشق را کنار میگذاشت تا با یک دستمال بزرگ بسیار سفید و مدل قدیمی اشکهای زنش را پاک کند.