آنچه محرز است، این است که ادبیات نمیتواند مشکلات را حل کند ــ بلکه آنها را طرح میکند ــ و بهجای شادسازی بیشتر آدمها را محزون میکند. همهاش همین است. همین بخشی از روش زندگی من است که حاضر نیستم هیچ شیوۀ دیگری را جایگزینش کنم.
خاک
از وقتی در روزنامهای خوانده بودم که در منطقۀ آند، یک سگ عضو بدن بچۀ نوزادی را دریده و او را اخته کرده، این واقعه از ذهنم بیرون نمیرفت و به داستانی دربارۀ این لطمۀ عجیب فکر میکردم؛ جراحتی که برخلاف سایر زخمها به جای آنکه به مرور التیام یابد، دهان باز میکرد.