
٪۶۰
imaanbaashtimonfared
۹
پاول، برعکس، مردی عزب و تنها بود در آستانهٔ ورود به موسم بلاتکلیف و گرگومیش زندگی که در آن دریغها به امید میمانند و امیدها به دریغ؛ آنگاه که جوانی گذشته و رفته، اما پیری هنوز از راه نرسیده است.
imaanbaashtimonfared
۷
بهراستی هم آیا چیزی مسحورکنندهتر از منظرهٔ مادر جوان زیبارویی با بچهای سالم در بغل میتوان تصور کرد؟
imaanbaashtimonfared
۵
ده سال آزگار به همین منوال گذشت، بیثمر، کسالتبار و سریع، با سرعتی ترسناک
imaanbaashtimonfared
۴
در دلش هم آن حزن بیدلیلی را احساس میکرد که فقط برای آنها که خیلی جواناند آشناست
Maryam
۳
فضای اندکی که اشغال کردهام در مقایسه با باقی فضا که من در آن نیستم و ذرهای برایش اهمیت ندارم چقدر ناچیز است؛ و مدت زمانی که میتوانم زندگی کنم در مقایسه با ابدیتی که در آن نبودهام و نخواهم بود چقدر حقیر است... با اینهمه در همین اتم، در همین نقطهٔ ریاضی، خون در گردش است، مغز کارش را میکند و حتی چیزهایی هم میخواهد... چه شناعتی! چه حقارتی!
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۲
مرگ یک شوخی قدیمی است، اما باز برای همه تازگی دارد.
Maryam
۱
زمان (چنانکه همگان میدانند) گاه مثل پرنده پرواز میکند و گاه مثل کرم میخزد؛ اما بهترین حالت برای شخص زمانی است که حتی متوجه نباشد که چه تند میگذرد یا چه کُند.
Maryam
۱
«نگاه کن، یک برگ خشک افرا از شاخه جدا شده و دارد به زمین میافتد: حرکاتش عین پرواز پروانه است. عجیب نیست؟ مردهترین و غمانگیزترین چیز به شادترین و زندهترین چیز شباهت دارد.
Maryam
۱
در جامهدانم جای خالی بود و من در آن پوشال گذاشتم؛ جامهدان زندگیمان هم همینطور است: مهم نیست با چه آن را پر میکنیم، فقط نباید جای خالی در آن باقی بماند.
Maryam
۱
مرگ یک شوخی قدیمی است، اما باز برای همه تازگی دارد.
Maryam
۰
«بله، انسان جانور غریبی است. آدم وقتی از دور به این زندگی بیسروصدای "پدران" نگاه میکند، با خودش میگوید چی بهتر از این؟ آدم بخورد و بیاشامد و بداند که دارد درستترین کار را انجام میدهد، به معقولترین نحو عمل میکند. اما اینطور نیست، ملال نازل میشود. آدم دلش میخواهد آدمهای دیگر دوروبرش باشند، حتی شده برای اینکه به آنها سرکوفت بزند، اما دوروبرش باشند.»
Maryam
۰
«چاره چیست، واسیا؟ پسرمان از ما کنده و رفته. مثل عقاب است: میلش کشید، پر زد و به آشیانهاش برگشت؛ میلش کشید، پر زد و رفت؛ اما من و تو مثل دو تا طوطی روی کندهٔ پوک درخت کنار هم نشستهایم و از جایمان تکان نمیخوریم. فقط منام که تا ابد با تو همینطوری میمانم، مثل تو که با من میمانی
Maryam
۰
چه کسی میتواند او را درک کند؟ خودش هم نمیتواند خودش را درک کند!»
Maryam
۰
حرف زدن با شما خیلی مفرح است... مثل این است که آدم بر لبهٔ پرتگاه راه میرود. اولش میترسد، اما بعدش از یک جایی جرئت پیدا میکند.
