
بریدههایی از کتاب زوربای یونانی
۴٫۲
(۴۶)
راستی این راز جگرسوز، این حیات چیست؟ آدمیان بههم میرسند و سپس همچون برگهایی که بهدست باد بیفتند از هم جدا میشوند. چشمها بیهوده میکوشند که شکل چهره و بدن و حرکات کسی را که آدم دوستدارد در خود نگاهدارند، لیکن پس از گذشت چندین سال دیگر حتی بیادنمیآورند که چشمان او آبی بود یا سیاه.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
زوربا در گوش پیرمرد داد زد:
_ بله، عمو آناگنوستی، خداوند ممکن است همۀ چیزهای مورد نیاز را داشتهباشد، ولی بهما چه؟ این خسیس پیر چیزی بهما نمیدهد.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
علت اینکه دنیا در حال حاضر بهچنین وضع اسفناکی افتاده این است که همه کارشان را نیمهکاره انجام میدهند؛ افکارشان را نیمهکاره بیان میکنند و گناهکاربودن یا پرهیزگاربودنشان هم نیمهکاره است. ای بابا! تا آخر برو و محکم بکوب، و نترس، موفق خواهیشد.
ققنوس خاکستری
ما تا پاسی از شب گذشته ساکت در کنار منقل نشستیم. من بار دیگر حس کردم که خوشبختی چه چیز سهلالوصول و کممایهای است و تنها با یک جام شراب، یک بلوط برشته، یک منقل کوچک و زمزمۀ دریا بدستمیآید. برای اینکه بتوان احساس کرد که سعادت همین چیزهاست فقط کافی است یک دل ساده و قانع داشت.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
«تنها راه نجات خودت این است که برای نجات دیگران مبارزه کنی . . .»
Nooshin Sadr
وای که جدایی تدریجی از یاران عزیز چه تلخ است! بهتر آنکه انسان بهیکباره از ایشان ببرد و بهگوشۀ انزوا که محیط طبیعی آدمی است بازگردد.
Arno
راستی این راز جگرسوز، این حیات چیست؟ آدمیان بههم میرسند و سپس همچون برگهایی که بهدست باد بیفتند از هم جدا میشوند. چشمها بیهوده میکوشند که شکل چهره و بدن و حرکات کسی را که آدم دوستدارد در خود نگاهدارند، لیکن پس از گذشت چندین سال دیگر حتی بیادنمیآورند که چشمان او آبی بود یا سیاه
ققنوس خاکستری
_ انسان یک جانور وحشی است، یک وحشی بزرگ! ظاهراً جنابِ شما این موضوع را نمیداند، چون همه چیز بر شما آسان گذشتهاست. ولی از من بپرس. من بهتو میگویم که انسان وحشی است! اگر با او بد رفتار کنی او بهتو احترام میگذارد و از تو میترسد. اگر با او خوب باشی
بهار صالحی
زندگی خودش دردسر است ولی مرگ نه. اصلاً تو میدانی که زندگی کردن یعنی چه؟ یعنی شالت را از کمر وا کن و بگرد بهدنبال دردسر.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
زندگی حتی برای آنهایی هم که خوشبختاند سخت است. بلی، این قحبۀ زندگی خیلی خشن است!
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
دنیا زندان ابد است، بله، زندان ابد. لعنت بر این دنیا!
Kosar
هنر نوعی دخول جاودیی روح در جسم است. نیروهای تیرۀ آدمکشی در درون ما کمین کردهاند که انگیزههای شوم کشتن و ویرانکردن و کینهورزیدن و بیآبروکردناند. در آن دم است که هنر با نیلبک خوشنوای خویش سرمیرسد و ما را خلاص میکند.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
شب فرارسیدهبود و من دیگر خوب نمیدیدم که چیز بخوانم. کتاب را بستم و بهدریا نگاه کردم. در دل اندیشیدم که: «باید که من خویشتن را از شر اشباحم برهانم. . . . بدا بهحال آنکه نمیتواند گریبان خود را از چنگ بوداها و خداها و وطنها و فکرها بیرون بیاورد!»
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
دنیا زندان ابد است، بله، زندان ابد.
Nooshin Sadr
«آزادی همین است دیگر! هوسی داشتن، سکههای طلا انباشتن، و سپس ناگهان بر هوس خود چیرهشدن و گنج گردآوردۀ خود را بباددادن. خویشتن را از قید هوسی آزادکردن و بهبند هوسی شریفتر درآمدن. ولی آیا همین خود شکل دیگری از بردگی نیست؟ خویشتن را بهخاطر یک فکر، بهخاطر ملت خود، بهخاطر خدا فداکردن؟ یا مگر هر چه مقام مولا بالاتر باشد طناب گردن برده درازتر خواهدبود؟ در آن صورت برده بهتر میتواند دست و پا بزند و در میدان وسیعتری جست و خیز کند و بیآنکه متوجه بستهبودن بهطناب بشود، بمیرد. آیا آزادی بههمین میگویند؟»
ققنوس خاکستری
با خود اندیشیدم که در این دنیا هر چیزی یک معنای باطنی هم دارد و آدمها و جانوران و درختان و ستارگان چیزی بهجز خطوط هیروگلیف نیستند؛ کسی که شروع بهخواندن آنها میکند و بهمعنای آنها پیمیبرد ظاهراً خوشحال است، ولی بدا بهحال او! وقتی نگاهشان میکند چیزی از معنی آنها نمیفهمد و بهگمانش که آنها آدم و جانور و درخت و ستارهاند؛ فقط سالها بعد، یعنی بسیار دیر، پی بهمعنی واقعی آنها خواهدبرد . . .
ققنوس خاکستری
بسیار کسان خوشبختی را در بالاتر از آدمی میجویند، و گروهی در پایینتر از او؛ ولی خوشبختی درست بهقامت آدمی است.
ققنوس خاکستری
آه که چگونه روح آدمی بر حسب آب و هوا و سکوت و انزوا یا معاشرانی که در مصاحبتشان بسرمیبرد در تغییر و تحول است
ققنوس خاکستری
وقتی باران میبارد قلب آدمی غمگین میشود. از باران نباید رنجید، ارباب؛ آن بیچاره هم جان دارد.
ققنوس خاکستری
کاش میشد فهمید، ارباب، که سنگها و گلها و باران چه میگویند! شاید که صدا میزنند، شاید ما را صدا میزنند و ما نمیشنویم. پس گوش آدمها کی باز خواهدشد؟ کی چشمهای ما برای دیدن باز خواهندشد؟ کی بازوان خود را خواهیمگشود تا همه یعنی سنگها و گلها و باران و آدمیان را در آغوش بکشیم؟
ققنوس خاکستری
آنهایی که در جریان اسرارند وقت نوشتن ندارند و آنها که وقتش را دارند در جریان اسرار نیستند. متوجهی؟
ققنوس خاکستری
غمها همه دل مرا میشکنند و بهدو نیم میکنند، لیکن این دل تیرخورده که از کثرت زخم سوراخ سوراخ است فوری سر بههم میآورد و دیگر اثری از زخم در آن بر جا نمیماند. تن من از سر تا پا پوشیده از جای زخم است و برای همین است که من این همه مقاوم هستم.
ققنوس خاکستری
این چه جنونی است که ما بیجهت بهکسی حمله میکنیم که بهعمرش بهما بدی نکردهاست؟ بعد، گازش میگیریم، دماغش را میبریم، گوشهایش را میکنیم، شکمش را میدریم، و برای همۀ این اعمال خدا را هم بهکمک میطلبیم؟
Kosar
«ارباب، از آدمها فاصله بگیر و بهایشان زیاد رو نده، بهآنها مگو همه مساوی هستند و همه حقوق یکسان دارند، وگرنه پا بهروی حق خود تو خواهند گذاشت، نان تو را از تو خواهنددزدید و تو را از گرسنگی خواهندکشت. از آنها فاصله بگیر ارباب، و بدان که من خیر تو را میخواهم!»
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
_ پس تو بههیچ چیز معتقد نیستی؟
_ نه، من بههیچ چیز معتقد نیستم. چند بار باید این را بهتو بگویم؟ من بههیچ چیز و هیچ کس عقیده ندارم جز بهزوربا. نه برای اینکه زوربا بهتر از دیگران است؛ نه، بههیچ وجه! هیچ این طور نیست. او هم وحشی است. ولی من بهزوربا معتقدم چون تنها کسی است که در اختیار من است، تنها کسی است که من میشناسم. بقیه همه شبحاند. من با چشمان زورباست که میبینم، با گوشهای او است که میشنوم و با رودههای او است که هضم میکنم. بقیه، بهتو گفتم، همه اشباحاند. وقتی من مُردم همه خواهندمرد و دنیای زوربایی تماماً بهکام عدم فروخواهدرفت!
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
این نعش کوچک بهگمان من بزرگترین باری است که بر دوش وجدان خود دارم، زیرا من امروز خوب میفهمم که تعدی بهقوانین بزرگ طبیعت کفر محض است. ما نباید شتاب کنیم، نباید بیتابی از خود نشانبدهیم و باید با اعتماد تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
«تو زوربای پیر من، خیال میکنی تا کی زنده خواهیبود و پرههای بینیات باز و بسته خواهندشد. دیگر چندان وقتی برای تو پیر بیچارۀ من باقینمانده که هوا فروبدهی. پس تا میتوانی نفسهای عمیق بکش!»
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
انسان چیزی بهجز یک موجود گمشده نیست و عمر با لذتهای حقیر و رنجهای ناچیز و سخنان یاوه بپایانمیرسد. آدم دلش میخواهد داد بزند و لب بگزد که: «چه ننگی
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
خدا در هر لحظه تغییر چهره میدهد، و خوشا بهسعادت کسی که بتواند او را در زیر هر نقابی بشناسد! خدا گاهی بهصورت لیوانی آب خنک است، گاهی بهصورت پسرکی که بهروی زانوان شما میجهد، یا زنی افسونگر و یا فقط بهصورت یک گردش کوتاه سحری.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
زوربا آهی کشید. سیگاری روشن کرد و پس از اینکه دو سه پکی بهآن زد آن را دور انداخت.
_ تو میگویی میهن . . . و چرندیاتی را که کتابهایت میگویند باور میکنی! تو باید حرفهای مرا باور کنی. مادام که این وطنها هستند انسان همان جانوری است که هست، جانوری درنده . . . ولی من، خدا را شکر که خلاص شدم، دیگر تمام شد! تو چطور؟
من جواب ندادم. بهاین مرد که جلوم نشستهبود و با خون و گوشت خود در جنگ و آدمکشی و عشقورزی، __ یعنی همۀ آن چیزهایی که من میکوشیدم با کاغذ و مرکب بشناسم __ زیستهبود غبطه میخوردم.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
حجم
۴۱۱٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۹
تعداد صفحهها
۴۳۸ صفحه
حجم
۴۱۱٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۹
تعداد صفحهها
۴۳۸ صفحه
قیمت:
۲۱۹,۰۰۰
تومان