بهترین جملات زیبا و معروف از کتاب زوربای یونانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب زوربای یونانی

بریده‌هایی از کتاب زوربای یونانی

دسته‌بندی:
امتیاز:
۴.۳از ۲۸ رأی
۴٫۳
(۲۸)
وای که جدایی تدریجی از یاران عزیز چه تلخ است! بهتر آنکه انسان به‌یکباره از ایشان ببرد و به‌گوشۀ انزوا که محیط طبیعی آدمی است بازگردد.
Andrey
_ انسان یک جانور وحشی است، یک وحشی بزرگ! ظاهراً جنابِ شما این موضوع را نمی‌داند، چون همه چیز بر شما آسان گذشته‌است. ولی از من بپرس. من به‌تو می‌گویم که انسان وحشی است! اگر با او بد رفتار کنی او به‌تو احترام می‌گذارد و از تو می‌ترسد. اگر با او خوب باشی
بهار صالحی
زندگی خودش دردسر است ولی مرگ نه. اصلاً تو می‌دانی که زندگی کردن یعنی چه؟ یعنی شالت را از کمر وا کن و بگرد به‌دنبال دردسر.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
دنیا زندان ابد است، بله، زندان ابد. لعنت بر این دنیا!
Kosar
ما تا پاسی از شب گذشته ساکت در کنار منقل نشستیم. من بار دیگر حس کردم که خوشبختی چه چیز سهل‌الوصول و کم‌مایه‌ای است و تنها با یک جام شراب، یک بلوط برشته، یک منقل کوچک و زمزمۀ دریا بدست‌می‌آید. برای اینکه بتوان احساس کرد که سعادت همین چیزهاست فقط کافی است یک دل ساده و قانع داشت.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
راستی این راز جگرسوز، این حیات چیست؟ آدمیان به‌هم می‌رسند و سپس همچون برگهایی که به‌دست باد بیفتند از هم جدا می‌شوند. چشمها بیهوده می‌کوشند که شکل چهره و بدن و حرکات کسی را که آدم دوست‌دارد در خود نگاه‌دارند، لیکن پس از گذشت چندین سال دیگر حتی بیادنمی‌آورند که چشمان او آبی بود یا سیاه.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
این چه جنونی است که ما بی‌جهت به‌کسی حمله می‌کنیم که به‌عمرش به‌ما بدی نکرده‌است؟ بعد، گازش می‌گیریم، دماغش را می‌بریم، گوشهایش را می‌کنیم، شکمش را می‌دریم، و برای همۀ این اعمال خدا را هم به‌کمک می‌طلبیم؟
Kosar
_ پس تو به‌هیچ چیز معتقد نیستی؟ _ نه، من به‌هیچ چیز معتقد نیستم. چند بار باید این را به‌تو بگویم؟ من به‌هیچ چیز و هیچ کس عقیده ندارم جز به‌زوربا. نه برای اینکه زوربا بهتر از دیگران است؛ نه، به‌هیچ وجه! هیچ این طور نیست. او هم وحشی است. ولی من به‌زوربا معتقدم چون تنها کسی است که در اختیار من است، تنها کسی است که من می‌شناسم. بقیه همه شبح‌اند. من با چشمان زورباست که می‌بینم، با گوشهای او است که می‌شنوم و با روده‌های او است که هضم می‌کنم. بقیه، به‌تو گفتم، همه اشباح‌اند. وقتی من مُردم همه خواهندمرد و دنیای زوربایی تماماً به‌کام عدم فروخواهدرفت!
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
زوربا در گوش پیرمرد داد زد: _ بله، عمو آناگنوستی، خداوند ممکن است همۀ چیزهای مورد نیاز را داشته‌باشد، ولی به‌ما چه؟ این خسیس پیر چیزی به‌ما نمی‌دهد.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
هنر نوعی دخول جاودیی روح در جسم است. نیروهای تیرۀ آدمکشی در درون ما کمین کرده‌اند که انگیزه‌های شوم کشتن و ویران‌کردن و کینه‌ورزیدن و بی‌آبروکردن‌اند. در آن دم است که هنر با نی‌لبک خوشنوای خویش سرمی‌رسد و ما را خلاص می‌کند.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
«تو زوربای پیر من، خیال می‌کنی تا کی زنده خواهی‌بود و پره‌های بینی‌ات باز و بسته خواهندشد. دیگر چندان وقتی برای تو پیر بیچارۀ من باقی‌نمانده که هوا فروبدهی. پس تا می‌توانی نفسهای عمیق بکش!»
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
شب فرارسیده‌بود و من دیگر خوب نمی‌دیدم که چیز بخوانم. کتاب را بستم و به‌دریا نگاه کردم. در دل اندیشیدم که: «باید که من خویشتن را از شر اشباحم برهانم. . . . بدا به‌حال آنکه نمی‌تواند گریبان خود را از چنگ بوداها و خداها و وطنها و فکرها بیرون بیاورد!»
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
این را هم گوش کن که امیدوارم به‌دردت بخورد: زن واقعی از لذتی که می‌دهد بسیار بیش از لذتی که از مرد می‌گیرد محظوظ می‌شود.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
وقتی همه چیز بر خلاف مراد است چه نشاطی برتر از اینکه روح خود را در بوتۀ آزمایش بگدازیم تا ببینیم آیا استقامت و شهامت دارد! انگار دشمنی نامرئی و بسیار نیرومند که بعضی آن را خدا و برخی شیطان می‌نامند، در کمین ماست تا بپرد و ما را از پا درآورد، ولی ما بر سر پا می‌مانیم. انسان واقعی هر بار که در باطن غالب است، هر چند بظاهر مغلوب، احساس غرور و نشاطی وصف‌ناپذیر می‌کند و مصیبت ظاهر بدل به‌سعادتی والا و خلل‌ناپذیر می‌گردد.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
«شبی بر فراز کوهی از کوههای پوشیده از برف مقدونیه باد هولناکی برخاسته‌بود. کلبۀ کوچکی را که من در آن لانه کرده‌بودم تکان می‌داد و می‌خواست آن را واژگون کند. لیکن من آن را سخت محکم کرده‌بودم. تنها در جلو بخاری که آتشی در آن می‌سوخت نشسته‌بودم. می‌خندیدم و باد را به مسخره گرفته‌بودم و بر سرش داد می‌زدم که: تو به‌کلبۀ من درنخواهی‌آمد، من در به‌روی تو باز نخواهم‌کرد، تو آتش مرا خاموش نخواهی‌کرد و کلبۀ مرا واژگون نخواهی‌نمود!» از این سخنان زوربا فهمیده‌بودم که انسان چگونه باید رفتار کند و در برابر ضرورت کور و گردن‌کلفت به‌چه زبانی حرف بزند.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
_ مشکل است، ارباب، بسیار مشکل است. برای این کار باید یک ریزه جنون داشت؛ بله، جنون. می‌فهمی؟ باید خطر کرد! ولی تو مغز قرص و قایمی داری که از پس تو برمی‌آید. مغز آدم عین یک بقال است که حساب نگاه می‌دارد: اینقدر پرداخته و اینقدر وصول کرده‌ام، این سود من است یا این زیان من است. دکاندار حقیر حسابگری است. هر چه دارد رو نمی‌کند، همیشه چیزی در ذخیره دارد. ریسمان را نمی‌گسلد، نه! ناقلا محکم آن را در دست دارد، چون اگر ریسمان از دستش دربرود بدبخت کارش ساخته‌است. ولی تو اگر ریسمان را نگسلی به‌من بگو که زندگی چه مزه‌ای دارد؟ مزۀ بابونه خواهدداد، بابونۀ بدطعم. مثل عرق نیشکر نیست که دنیا را وارونه به‌چشم تو جلوه‌گر کند.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
نشان‌می‌دهند: آن روح اپیکوری __ خیامی شدیدی که در زوربا هست در من نیز وجوددارد. من هم مانند زوربا ناملایمات زندگی را گردن‌نمی‌گیرم و در قبال بدبیاریها، روحیۀ شاد و شنگول خود را از دست نمی‌دهم. من نیز نیازهای واقعی انسان فهمیده را در چیزهایی اندک و ضروری «که خورم یا پوشم» می‌دانم و خودفروختن و دویدن به‌دنبال کسب جاه و جلال و ثروت و مال را اتلاف وقت می‌شمارم و می‌کوشم تا از آنچه بدست‌می‌آورم به‌نحوی که فکر و روح و وجدان اجتماعی‌ام را اقناع کند، استفاده کنم.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
«ارباب، از آدمها فاصله بگیر و به‌ایشان زیاد رو نده، به‌آنها مگو همه مساوی هستند و همه حقوق یکسان دارند، وگرنه پا به‌روی حق خود تو خواهند گذاشت، نان تو را از تو خواهنددزدید و تو را از گرسنگی خواهندکشت. از آنها فاصله بگیر ارباب، و بدان که من خیر تو را می‌خواهم!»
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
کاش می‌توانستم اسفنجی بردارم و همۀ آن چیزهایی را که خوانده و دیده و شنیده‌بودم بشویم و خود را پاک کنم، سپس به‌مکتب زوربا درآیم و شروع به آموختن الفبای بزرگ و راستین بکنم. در آن صورت راهی که درپیش‌می‌گرفتم چقدر فرق می‌داشت! آن وقت هر پنج حسم را و تمامی جسمم را بکار می‌انداختم تا لذت ببرند و چیز بفهمند. دویدن می‌آموختم و کشتی‌گرفتن و شناکردن و اسب‌سواری و پاروزنی و اتومبیل‌رانی و تیراندازی می‌آموختم. روحم را از جسم سرشار می‌کردم و جسمم را از روح می‌انباشتم، و آخر این دو دشمن دیرینه را در وجود خود به‌آشتی وامی‌داشتم.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
از لای درِ باز کلبه زوربا را به‌طرزی مبهم در پرتو نور ستارگان تشخیص می‌دادم که همچون مرغ شب بر تخته‌سنگی چمباتمه نشسته‌بود. به‌او غبطه می‌خوردم. فکر می‌کردم که حقیقت را دریافته و راه درست همان است که او می‌رود. در ادوار اولیه و خلاقۀ دیگر، زوربا حتماً رئیس قبیله می‌بود، پیشاپیش همه راه می‌افتاد و با تبرزین خود راه‌گشا می‌شد. یا شاعر و مغنّی دوره‌گرد مشهوری می‌بود که به‌قصرها سرمی‌کشید و همه، از بزرگان گرفته تا بانوان محتشم و نوکر و خدمه، چشم به‌لبهای کلفت او می‌دوختند . . . لیکن در دوران قدرنَدان ما همچون گرگ گرسنه به‌دور حصارها پرسه می‌زند، و یا چندان به‌پستی می‌گراید که دلقک میرزابنویسی می‌شود
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
رؤیا درهم شکسته‌بود و روح من بار دیگر خویشتن را در بند قفس جسم یافت. *** لباس پوشیدم و راه امتداد ساحل را درپیش‌گرفتم. تند می‌رفتم و خوشحال بودم، چنانکه گفتی از خطری یا از گناهی جسته‌ام. هوس فضولانۀ صبح که کنجکاوی کنم و آینده را پیش از اینکه بیاید دریابم ناگهان در نظرم کفر جلوه کرد. به‌یاد یک روز صبح افتادم که در تنۀ درختی پیله‌ای را یافته‌بودم، درست در آن دم که پروانه قشر پیله را دریده و آمادۀ بیرون‌پریدن بود. مدت مدیدی انتظار کشیدم، اما پروانه زیاد درنگ می‌کرد و من شتاب داشتم. خشمگین بر آن خم شدم و با نفسم شروع به‌گرم‌کردن آن کردم.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
بی‌تابانه پیله را گرم کردم و معجزه با آهنگی تندتر از آنچه در طبیعت روی‌می‌دهد در برابر چشمان من روی‌داد. پیله باز شد و پروانه در حالی که خود را می‌کشید از آن بیرون خزید؛ و من وحشتی را که در آن دم احساس کردم هرگز از یاد نمی‌برم: بالهای پروانه هنوز باز نشده‌بود و او با تمام نیروی جسم نحیف و لرزانش می‌کوشید که آنها را از هم بگشاید. من که بر او خم شده‌بودم با نفسم کمکش می‌کردم؛ ولی بیهوده بود. بلوغی صبورانه لازم بود و بازشدن بالها می‌بایست آهسته در پرتو خورشید صورت‌بگیرد. اکنون دیگر خیلی دیر شده‌بود. نفس من پروانه را واداشته‌بود که پژمرده و نزار و پیش از وقت ظاهر شود. مأیوس و بی‌حال تکانی به‌خود داد و چند ثانیۀ بعد در کف دست من جان سپرد
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
این نعش کوچک به‌گمان من بزرگ‌ترین باری است که بر دوش وجدان خود دارم، زیرا من امروز خوب می‌فهمم که تعدی به‌قوانین بزرگ طبیعت کفر محض است. ما نباید شتاب کنیم، نباید بی‌تابی از خود نشان‌بدهیم و باید با اعتماد تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
«خود تو هم، ارباب، متحمل همین سرشکستگیها خواهی‌شد. گرچه جوانی مواظب خودت باش! به‌آنچه به‌تو می‌گویم گوش کن و به‌همان راهی برو که من رفتم، وگرنه راه دیگری برای نجات نیست: بیا تا به‌درون کوهها فرورویم، از آنها زغال و مس و آهن و سنگ توتیا استخراج کنیم و پولی بهم‌بزنیم تا اقوام و خویشان به‌ما احترام بگذارند، دوستان و آشنایان چکمه‌مان را بلیسند، و اعیان شهر به‌احترام ما کلاه از سر بردارند. ما اگر موفق نشویم بهتر است بمیریم ارباب، گرگ و خرس یا هر جانور درندۀ دیگری که سر راهمان قراربگیرد ما را بخورد. و اصلاً به‌همین منظور بوده که خداوند درندگان را به‌این دنیا فرستاده‌است: برای اینکه کسانی از بنی نوع بشر نظیر ما را بدرند تا به‌بی‌آبرویی نیفتند.»
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
پاولی رنگ‌پریده که شجاعانه خود را به‌دریا انداخته‌بود تا درد و غم خویش را در آب خاموش کند.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
زندگی حتی برای آنهایی هم که خوشبخت‌اند سخت است. بلی، این قحبۀ زندگی خیلی خشن است!
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
آهنگ منظم و خدشه‌ناپذیر سال، چرخ گردندۀ زمانه، چهار چهرۀ زمین که یکی پس از دیگری از تابش خورشید روشن می‌شوند، و حیات که در گذر است، همه و همه، یک بار دیگر مرا در اندوهی جانکاه فروبردند. بار دیگر این هشدار وحشتناک همراه با صدای فریاد کلنگها در من طنین انداخت که این حیات تنها حیات آدمی است و حیات دیگری وجودندارد، و هر لذتی که می‌توان برد در همین دنیاست و بس، و هیچ فرصت دیگری در ابدیت به‌ما داده نخواهد شد. ذیروحی که این هشدار بی‌رحمانه و در عین حال سرشار از دلسوزی را می‌شنود تصمیم می‌گیرد که بر رذیلتها و ضعفهای خود پیروز گردد و تنبلی و امیدهای واهی خود را مغلوب سازد و دودستی به‌هر یک از ثانیه‌های زندگی خود که در راه گریز همیشگی‌اند بیاویزد.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
انسان چیزی به‌جز یک موجود گمشده نیست و عمر با لذتهای حقیر و رنجهای ناچیز و سخنان یاوه بپایان‌می‌رسد. آدم دلش می‌خواهد داد بزند و لب بگزد که: «چه ننگی
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
خدا در هر لحظه تغییر چهره می‌دهد، و خوشا به‌سعادت کسی که بتواند او را در زیر هر نقابی بشناسد! خدا گاهی به‌صورت لیوانی آب خنک است، گاهی به‌صورت پسرکی که به‌روی زانوان شما می‌جهد، یا زنی افسونگر و یا فقط به‌صورت یک گردش کوتاه سحری.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰
زوربا آهی کشید. سیگاری روشن کرد و پس از اینکه دو سه پکی به‌آن زد آن را دور انداخت. _ تو می‌گویی میهن‌ . . . و چرندیاتی را که کتابهایت می‌گویند باور می‌کنی! تو باید حرفهای مرا باور کنی. مادام که این وطنها هستند انسان همان جانوری است که هست، جانوری درنده‌ . . . ولی من، خدا را شکر که خلاص شدم، دیگر تمام شد! تو چطور؟ من جواب ندادم. به‌این مرد که جلوم نشسته‌بود و با خون و گوشت خود در جنگ و آدمکشی و عشق‌ورزی، __ یعنی همۀ آن چیزهایی که من می‌کوشیدم با کاغذ و مرکب بشناسم __ زیسته‌بود غبطه می‌خوردم.
کاربر ۶۹۸۸۹۱۰

حجم

۴۱۱٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۴۳۸ صفحه

حجم

۴۱۱٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۴۳۸ صفحه

قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان