جملات زیبای کتاب زوربای یونانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب زوربای یونانی

بریده‌هایی از کتاب زوربای یونانی

دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۱از ۶۰ رأی
۴٫۱
(۶۰)
راستی این راز جگرسوز، این حیات چیست؟ آدمیان به‌هم می‌رسند و سپس همچون برگهایی که به‌دست باد بیفتند از هم جدا می‌شوند. چشمها بیهوده می‌کوشند که شکل چهره و بدن و حرکات کسی را که آدم دوست‌دارد در خود نگاه‌دارند، لیکن پس از گذشت چندین سال دیگر حتی بیادنمی‌آورند که چشمان او آبی بود یا سیاه.
کاربر saiid
زوربا در گوش پیرمرد داد زد: _ بله، عمو آناگنوستی، خداوند ممکن است همۀ چیزهای مورد نیاز را داشته‌باشد، ولی به‌ما چه؟ این خسیس پیر چیزی به‌ما نمی‌دهد.
کاربر saiid
علت اینکه دنیا در حال حاضر به‌چنین وضع اسفناکی افتاده این است که همه کارشان را نیمه‌کاره انجام می‌دهند؛ افکارشان را نیمه‌کاره بیان می‌کنند و گناهکاربودن یا پرهیزگاربودنشان هم نیمه‌کاره است. ای بابا! تا آخر برو و محکم بکوب، و نترس، موفق خواهی‌شد.
ققنوس خاکستری
ما تا پاسی از شب گذشته ساکت در کنار منقل نشستیم. من بار دیگر حس کردم که خوشبختی چه چیز سهل‌الوصول و کم‌مایه‌ای است و تنها با یک جام شراب، یک بلوط برشته، یک منقل کوچک و زمزمۀ دریا بدست‌می‌آید. برای اینکه بتوان احساس کرد که سعادت همین چیزهاست فقط کافی است یک دل ساده و قانع داشت.
کاربر saiid
«تنها راه نجات خودت این است که برای نجات دیگران مبارزه کنی‌ . . .»
Nooshin Sadr
وقتی پسرکم دیمیتراکی در کالسیدیک مُرد، من باز مثل همین حالا از جا جستم و رقصیدم. خویشان و دوستانم وقتی مرا در برابر جسد در حال رقص دیدند پریدند که نگاهم دارند، و داد می‌زدند که: «زوربا دیوانه شده! مخش عیب کرده!» ولی من در آن موقع اگر نمی‌رقصیدم از درد و غم دیوانه می‌شدم؛ چون آن بچه نخستین پسر من بود و سه‌سال داشت و نمی‌توانستم مرگش را تحمل کنم. متوجهی من چه می‌گویم، ارباب؟ یا اینکه دارم با دیوار حرف می‌زنم؟
کاربر saiid
زندگی حتی برای آنهایی هم که خوشبخت‌اند سخت است. بلی، این قحبۀ زندگی خیلی خشن است!
کاربر saiid
وای که جدایی تدریجی از یاران عزیز چه تلخ است! بهتر آنکه انسان به‌یکباره از ایشان ببرد و به‌گوشۀ انزوا که محیط طبیعی آدمی است بازگردد.
Arno
زندگی خودش دردسر است ولی مرگ نه. اصلاً تو می‌دانی که زندگی کردن یعنی چه؟ یعنی شالت را از کمر وا کن و بگرد به‌دنبال دردسر.
کاربر saiid
راستی این راز جگرسوز، این حیات چیست؟ آدمیان به‌هم می‌رسند و سپس همچون برگهایی که به‌دست باد بیفتند از هم جدا می‌شوند. چشمها بیهوده می‌کوشند که شکل چهره و بدن و حرکات کسی را که آدم دوست‌دارد در خود نگاه‌دارند، لیکن پس از گذشت چندین سال دیگر حتی بیادنمی‌آورند که چشمان او آبی بود یا سیاه
ققنوس خاکستری
شب فرارسیده‌بود و من دیگر خوب نمی‌دیدم که چیز بخوانم. کتاب را بستم و به‌دریا نگاه کردم. در دل اندیشیدم که: «باید که من خویشتن را از شر اشباحم برهانم. . . . بدا به‌حال آنکه نمی‌تواند گریبان خود را از چنگ بوداها و خداها و وطنها و فکرها بیرون بیاورد!»
کاربر saiid
بسیار کسان خوشبختی را در بالاتر از آدمی می‌جویند، و گروهی در پایین‌تر از او؛ ولی خوشبختی درست به‌قامت آدمی است.
ققنوس خاکستری
_ انسان یک جانور وحشی است، یک وحشی بزرگ! ظاهراً جنابِ شما این موضوع را نمی‌داند، چون همه چیز بر شما آسان گذشته‌است. ولی از من بپرس. من به‌تو می‌گویم که انسان وحشی است! اگر با او بد رفتار کنی او به‌تو احترام می‌گذارد و از تو می‌ترسد. اگر با او خوب باشی
بهار صالحی
«آزادی همین است دیگر! هوسی داشتن، سکه‌های طلا انباشتن، و سپس ناگهان بر هوس خود چیره‌شدن و گنج گردآوردۀ خود را بباددادن. خویشتن را از قید هوسی آزادکردن و به‌بند هوسی شریف‌تر درآمدن. ولی آیا همین خود شکل دیگری از بردگی نیست؟ خویشتن را به‌خاطر یک فکر، به‌خاطر ملت خود، به‌خاطر خدا فداکردن؟ یا مگر هر چه مقام مولا بالاتر باشد طناب گردن برده درازتر خواهدبود؟ در آن صورت برده بهتر می‌تواند دست و پا بزند و در میدان وسیع‌تری جست و خیز کند و بی‌آنکه متوجه بسته‌بودن به‌طناب بشود، بمیرد. آیا آزادی به‌همین می‌گویند؟»
ققنوس خاکستری
وقتی باران می‌بارد قلب آدمی غمگین می‌شود. از باران نباید رنجید، ارباب؛ آن بیچاره هم جان دارد.
ققنوس خاکستری
کاش می‌شد فهمید، ارباب، که سنگها و گلها و باران چه می‌گویند! شاید که صدا می‌زنند، شاید ما را صدا می‌زنند و ما نمی‌شنویم. پس گوش آدمها کی باز خواهدشد؟ کی چشمهای ما برای دیدن باز خواهندشد؟ کی بازوان خود را خواهیم‌گشود تا همه یعنی سنگها و گلها و باران و آدمیان را در آغوش بکشیم؟
ققنوس خاکستری
آنهایی که در جریان اسرارند وقت نوشتن ندارند و آنها که وقتش را دارند در جریان اسرار نیستند. متوجهی؟
ققنوس خاکستری
غمها همه دل مرا می‌شکنند و به‌دو نیم می‌کنند، لیکن این دل تیرخورده که از کثرت زخم سوراخ سوراخ است فوری سر به‌هم می‌آورد و دیگر اثری از زخم در آن بر جا نمی‌ماند. تن من از سر تا پا پوشیده از جای زخم است و برای همین است که من این همه مقاوم هستم.
ققنوس خاکستری
دنیا زندان ابد است، بله، زندان ابد. لعنت بر این دنیا!
Kosar
این چه جنونی است که ما بی‌جهت به‌کسی حمله می‌کنیم که به‌عمرش به‌ما بدی نکرده‌است؟ بعد، گازش می‌گیریم، دماغش را می‌بریم، گوشهایش را می‌کنیم، شکمش را می‌دریم، و برای همۀ این اعمال خدا را هم به‌کمک می‌طلبیم؟
Kosar
«ارباب، از آدمها فاصله بگیر و به‌ایشان زیاد رو نده، به‌آنها مگو همه مساوی هستند و همه حقوق یکسان دارند، وگرنه پا به‌روی حق خود تو خواهند گذاشت، نان تو را از تو خواهنددزدید و تو را از گرسنگی خواهندکشت. از آنها فاصله بگیر ارباب، و بدان که من خیر تو را می‌خواهم!»
کاربر saiid
_ پس تو به‌هیچ چیز معتقد نیستی؟ _ نه، من به‌هیچ چیز معتقد نیستم. چند بار باید این را به‌تو بگویم؟ من به‌هیچ چیز و هیچ کس عقیده ندارم جز به‌زوربا. نه برای اینکه زوربا بهتر از دیگران است؛ نه، به‌هیچ وجه! هیچ این طور نیست. او هم وحشی است. ولی من به‌زوربا معتقدم چون تنها کسی است که در اختیار من است، تنها کسی است که من می‌شناسم. بقیه همه شبح‌اند. من با چشمان زورباست که می‌بینم، با گوشهای او است که می‌شنوم و با روده‌های او است که هضم می‌کنم. بقیه، به‌تو گفتم، همه اشباح‌اند. وقتی من مُردم همه خواهندمرد و دنیای زوربایی تماماً به‌کام عدم فروخواهدرفت!
کاربر saiid
این نعش کوچک به‌گمان من بزرگ‌ترین باری است که بر دوش وجدان خود دارم، زیرا من امروز خوب می‌فهمم که تعدی به‌قوانین بزرگ طبیعت کفر محض است. ما نباید شتاب کنیم، نباید بی‌تابی از خود نشان‌بدهیم و باید با اعتماد تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.
کاربر saiid
هنر نوعی دخول جاودیی روح در جسم است. نیروهای تیرۀ آدمکشی در درون ما کمین کرده‌اند که انگیزه‌های شوم کشتن و ویران‌کردن و کینه‌ورزیدن و بی‌آبروکردن‌اند. در آن دم است که هنر با نی‌لبک خوشنوای خویش سرمی‌رسد و ما را خلاص می‌کند.
کاربر saiid
«تو زوربای پیر من، خیال می‌کنی تا کی زنده خواهی‌بود و پره‌های بینی‌ات باز و بسته خواهندشد. دیگر چندان وقتی برای تو پیر بیچارۀ من باقی‌نمانده که هوا فروبدهی. پس تا می‌توانی نفسهای عمیق بکش!»
کاربر saiid
خدا در هر لحظه تغییر چهره می‌دهد، و خوشا به‌سعادت کسی که بتواند او را در زیر هر نقابی بشناسد! خدا گاهی به‌صورت لیوانی آب خنک است، گاهی به‌صورت پسرکی که به‌روی زانوان شما می‌جهد، یا زنی افسونگر و یا فقط به‌صورت یک گردش کوتاه سحری.
کاربر saiid
«شبی بر فراز کوهی از کوههای پوشیده از برف مقدونیه باد هولناکی برخاسته‌بود. کلبۀ کوچکی را که من در آن لانه کرده‌بودم تکان می‌داد و می‌خواست آن را واژگون کند. لیکن من آن را سخت محکم کرده‌بودم. تنها در جلو بخاری که آتشی در آن می‌سوخت نشسته‌بودم. می‌خندیدم و باد را به مسخره گرفته‌بودم و بر سرش داد می‌زدم که: تو به‌کلبۀ من درنخواهی‌آمد، من در به‌روی تو باز نخواهم‌کرد، تو آتش مرا خاموش نخواهی‌کرد و کلبۀ مرا واژگون نخواهی‌نمود!» از این سخنان زوربا فهمیده‌بودم که انسان چگونه باید رفتار کند و در برابر ضرورت کور و گردن‌کلفت به‌چه زبانی حرف بزند.
کاربر saiid
ناگهان مانند اینکه دستخوش خشم شده‌باشد داد زد: _ تو می‌فهمی! بله، تو خوب می‌فهمی! و همین فهم است که تو را نابود خواهدکرد. تو اگر نمی‌فهمیدی خوشبخت بودی. مگر تو چه کم داری؟ جوان که هستی، باهوش که هستی، پول که داری، از سلامت کامل برخورداری و آدم خوبی هم هستی؛ خوب دیگر، چیزی کم و کسر نداری، به‌جز یک چیز و آن هم دیوانگی است، و وقتی آدم این یکی را کم داشت، ارباب‌ . . . کلۀ گنده‌اش را تکان داد و باز خاموش شد.
کاربر saiid
یاالله تصمیم بگیر، شجاع باش!
Saleh Ghs
ما هنوز در آغاز راهیم؛ ما به‌قدر کافی نه خورده‌ایم، نه آشامیده‌ایم و نه دوست‌داشته‌ایم، ما هنوز زندگی نکرده‌ایم. این پیرمرد نحیف از نفس افتاده خیلی زود به‌سراغمان آمده‌است. بگو هر چه زودتر برود پی کارش!
کاربر ۱۱۹۸۸۸۷

حجم

۴۱۱٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۴۳۸ صفحه

حجم

۴۱۱٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۴۳۸ صفحه

قیمت:
۲۱۹,۰۰۰
تومان