همسایهها هنگام عزاداری برای هم غذا میبرند" موقع بیماری گل و در سایر مواقع به مناسبات گوناگون چیزهای کوچکی به هم هدیه میکنند. بو همسایهٔ ما بود. به ما دو عروسک تراشیده از صابون" یک ساعت شکسته با زنجیر" یک جفت سکهٔ یکپنی صیقلیشده و زندگی ما را هدیه کرده بود. اما همسایهها در قبال هدیههایی که دریافت میکنند خودشان نیز چیزی هدیه میدهند. ما هیچوقت جای هدایایی که از شکاف درخت برداشتیم" چیزی نگذاشتیم. ما به بو هیچچیز نداده بودیم و این فکر مرا غمگین میکرد.