در وحشت از دست دادن عزیزانم زندگی میکنم، به طور دقیقتر، در وحشت از ادامه دادن به زندگی بدون آنها.
یك رهگذر
از همه تلختر برای من این است که تازه امروز دارم متوجه خصوصیات خوبش میشوم، الآن که دارند محو میشوند.
یك رهگذر
نمیدونی موسیقی چه حسی بهم میده. من رو با خودش میبره، دلم رو به لرزه درمیآره، موهای تنم سیخ میشه. وقتی به ترانهای که دوست دارم گوش میکنم، احساس میکنم که زندهتر شدهم. انگار ترانهها به جای من حرف بزنن.
یك رهگذر
فقط دو نفر در دنیا قادرند با یک تذکر مرا نیست ونابود کنند: مادر و پدرم. کوچکترین انتقاد، حتی اگر از سر خیرخواهی باشد، تمام وجودم را زیر سؤال میبرد. در برابرشان کاخی ساختهشده از کارتهای کاغذیام، فقط مهربانی را برمیتابم. با باد ملایمی فرومیریزم. هر قدر هم غرق تعریف و تمجیدم کنند، اگر نت ناکوکی آن میان به گوش برسد، فقط آن را میشنوم. این امتیازی است که مادر و پدرها در اختیار دارند، ارزش سخنانشان سه برابر بیشتر است.
یك رهگذر
شاید اگر خیلی محکم بغلش کنم، از پیشم نرود.
یك رهگذر