این فلسفه از آغاز، فلسفهای بحثبرانگیز و همواره دیرفهم بوده و تقریباً همیشه با عنوان آلمانی توصیف میشده است ــ آدمی به یاد نخستین سطر از نقد و بررسی ویلیام هزلیت در سال ۱۸۱۶ بر کتابی از فریدریششلگل میافتد: «این کتاب آلمانی است» ــ و روشن است که لفظ «آلمانی» گاهبرای اشاره به عمق، گاه صرفاً برای اشاره به ابهام و گاه برای متهم کردن نویسنده به تلاش عمدی برای عمق بخشیدن به کار خود از طریق ایجاد ابهام در زبان اثرش به کار میرفته است.
کاربر ۹۶۱۵۷۱۱
همانگونه که هگل میگوید، برای فهم فلسفه آلمانی باید به خاطر داشته باشیم که حقیقت، کل است، که ایدهها و ساختارهای اجتماعی جدا از هم و در قلمروهای متفاوت قرار نمیگیرند، بلکه هر دو به یکدیگر تعلق دارند، گاه هماهنگند و گاه در تقابل قرار میگیرند و تغییر را ایجاب میکنند ــ و تغییر آن چیزی بود که در آن زمان در هوای «آلمان» موج میزد. فهمیدن فلسفه آلمانی، دستکم تا اندازهای، مستلزم فهمیدن این «کل» و این معنی است که چرا صورتهای ممکنی که این کل به خود گرفت،
کاربر ۹۶۱۵۷۱۱