زال از دیدار دلدار خرد و هوش از دست میدهد و به او میگوید سود این پرسش و گفتگو چیست تو بر بام و من بر زمین، راهِ دیدار بنمای. رودابه گیسوان انبوه از سر میگشاید و از بام فرو میگذارد. گیسوان پرتاب و خماندرخم او تا به زمین میرسند پس به زال میگوید کمند گیسوان را که برای چنین روزگاری آماده کردهام بگیر و به بالا برآی. زال بوسهای به گیسوان میدهد، پس کمند از خدمتگار میستاند و بر کنگره قصر میافکند و به چابکی خود را به بالای قصر میرساند. رودابه را در بر میگیرد و دو دلدار کنار هم رازهای عاشقانه به گوش یکدیگر فرو میخوانند و پیمان میبندند که در هیچ وضع و حال همسر دیگری نگیرند و با این عهد و قرار سحرگاهان از یکدیگر جدا میشوند.