پیرمردی به نوهٔ خود میگوید: «درون من جدالی برپاست؛ جنگی وحشتناک بین دو گرگ. یکی شیطانی است ـ خشمگین، حریص، حسود، متکبر و ترسو و دیگری الهی استـ صلحآمیز، دوستداشتنی، متواضع، سخاوتمند، صادق و قابلاعتماد. این دو گرگ درون تو نیز هستند و درون هر شخص دیگری نیز در پیکارند.»
پس از لحظهای، پسر میپرسد: «در نهایت، کدام گرگ پیروز میدان خواهد شد؟»
پیرمرد لبخند میزند.
«گرگی که تو به آن غذا میدهی!»