مردهایی که میخواستند با پول مرا بخرند، حالم را بههم میزدند. اینجا تعدادشان کم هم نبود. صرف این حقیقت که من دست رد به سینهشان میزدم، ارزشم را بالا میبرد.
من زن جوانی بودم، موطلایی، با اندامی ظریف و کشیده، و یاد گرفته بودم به سبک مارلین دیتریش با صدایی خشدار حرف بزنم و با حالت کمی عیاشانه راه بروم و هر وقت میخواستم، در چشمهایم برق هیجان بیاورم. هرچند این داشتههایم برایم هیچ کاری دستوپا نکرد اما همیشه تعداد زیادی گرگ دمِ پاچهام بودند و زوزه میکشیدند.