
٪۷۰
hosna
۳۳۲
مردم همیشه طوری به من نگاه میکردند که انگار آینهای روبهرویشان بودم. آنها مرا نمیدیدند، بلکه افکار هرزهی خودشان را در من میدیدند. بعد نقابِ بیگناهی به چهره میزدند و مرا هرزه میخواندند!
آخرین برگ
۲۰۲
در هالیوود عفت و پاکدامنی یک دختر کمتر از موهای سرش اهمیت دارد. اینجا آدم را با قیافهاش قضاوت میکنند، نه با آنچه که واقعاً هست. هالیوود جایی است که برای یک بوسه هزاران دلار به آدم میدهند، اما روحت پنجاه سنت میارزد. اینرا میدانم،
Zax
۱۶۶
یک مرد قوی نیازی نمیبیند که در مقابل یک زن حکمفرمایی کند. او هیچوقت قدرتش را به زن ضعیفی که عاشقش هست نشان نمیدهد، بلکه قدرتش را به دنیا نشان میدهد.
siamak
۱۴۳
به من لبخند میزد و میگفت: «دوباره بهم میگی چرا باهام ازدواج نمیکنی؟»
به او میگفتم: «چون انصاف نیست. من عاشق تو نیستم جانی. اگه باهات ازدواج کنم، عاشق یه مرد دیگه میشم. دوست ندارم همچین اتفاقی بیفته. اگه با مردی ازدواج کنم میخوام همیشه بهش وفادار باشم و هیچوقت عاشق مرد دیگهای نباشم.»
رویا
۱۲۴
مهربانی نیرومندترین چیزی است که در یک عاشق یا اصلاً هرکسی وجود دارد.
-Dny.͜.
۱۰۵
وقتی آدم فقط یک آرزو داشته باشد، بیشتر احتمال دارد که به حقیقت بپیوندد، چون شما فقط بهسمت آن میتازید و راه دیگری جلوی رویتان نیست.
آخرین برگ
۸۶
مردهایی که میخواستند با پول مرا بخرند، حالم را بههم میزدند. اینجا تعدادشان کم هم نبود. صرف این حقیقت که من دست رد به سینهشان میزدم، ارزشم را بالا میبرد.
من زن جوانی بودم، موطلایی، با اندامی ظریف و کشیده، و یاد گرفته بودم به سبک مارلین دیتریش با صدایی خشدار حرف بزنم و با حالت کمی عیاشانه راه بروم و هر وقت میخواستم، در چشمهایم برق هیجان بیاورم. هرچند این داشتههایم برایم هیچ کاری دستوپا نکرد اما همیشه تعداد زیادی گرگ دمِ پاچهام بودند و زوزه میکشیدند.
آخرین برگ
۸۱
مردها دوست داشتند که شرطهای سطح بالایشان را در قمار به رخ هم بکشند. وقتی به نگاهکردن بازیشان مینشستم و میدیدم که دستشان صد دلار یا هزار دلار است که به هم رد میکنند، در دلم احساس تلخی میکردم. به یادم میآمد که ارزش بیستوپنج سنت یا حتا چند سنت در نظر بعضیها که میشناختم چقدر است، و چقدر حتا فقط ده دلار میتواند آنها را شاد کند و چطور یک صددلاری میتواند زندگی آنها را عوض کند.
وقتی مردها میخندیدند و هزاران دلاری را که برنده شده بودند، مثل دستمال کاغذی سوراخ میکردند، یاد خودم و خاله گریس میافتادم که چطور در جلوی نانوایی هلمز در صف نان میایستادیم تا با بیستوپنج سنت یک گونی نان خشک میگرفتیم، که غذای یک هفتهمان بشود. یاد آن وقت میافتم که چطور خاله گریس سه ماه با یک شیشهی عینک سر کرد، چون پنجاه سنت نداشت که شیشهی عینکش را بخرد. بله من تمام صداها و بوهای فقر به خاطرم میآمد، آن هراسی که در چشمهای کسانی میآمد که کارشان را از دست میدادند، و اینکه چطور نحیف و لاغر میشدند و برای گذران یک هفتهشان چطور خرحمالی میکردند.
sorena
۷۶
عاشق خودم شدم، نه عاشق آنچه که بودم، بلکه عاشق آنچه که میخواستم بشوم شدم.
abcd
۷۴
برایش از عشق قبلیام که تازه تمام شده بود، و درد و رنجی که برایش کشیده بودم تعریف کردم. آن قصهی عشقیام از همه جهت تمام شده بود، جز یک جهت. دیگر بهراحتی نمیتوانستم عاشق شوم.
🐝 Mina 📚
۵۷
در هالیوود عفت و پاکدامنی یک دختر کمتر از موهای سرش اهمیت دارد. اینجا آدم را با قیافهاش قضاوت میکنند، نه با آنچه که واقعاً هست. هالیوود جایی است که برای یک بوسه هزاران دلار به آدم میدهند، اما روحت پنجاه سنت میارزد.
misbeliever
۵۱
او در مورد گناه در جهان هم سرود میخواند هم صحبت میکرد. ناگهان خطاب به گناهکاران چادر گفت که همگی در درگاه خداوند بلند شوند و توبه کنند.
من زودتر از همه بلند شدم و شروع به اعتراف گناهم کردم.
او گفت: «به زانو بیفت خواهر.»
به زانو افتادم و شروع کردم به حرفزدن در مورد آقای کیمل که چطور مرا در اتاقش گیر انداخت و به من تجاوز کرد. دیگر گناهکاران نیز دورم جمع شدند و به زانو افتادند و با گریه و زاری شروع کردند به اعتراف در مورد گناهانشان و من از گود بیرون افتادم.
به پشتِ سرم نگاه کردم، دیدم آقای کیمل بین بیگناهان ایستاده است و با صدای بلند و خالصانه از خداوند میخواهد که گناهِ گناهکاران را ببخشاید.
misbeliever
۵۱
در هالیوود عفت و پاکدامنی یک دختر کمتر از موهای سرش اهمیت دارد. اینجا آدم را با قیافهاش قضاوت میکنند، نه با آنچه که واقعاً هست. هالیوود جایی است که برای یک بوسه هزاران دلار به آدم میدهند، اما روحت پنجاه سنت میارزد.
غزل
۴۲
تا آنجایی که فهمیدم دوستی زنها با یکدیگر بر اساس یک مشت دروغ و صحبتهای قشنگ بیمعنی است.
Zax
۴۰
بدترین چیزی که در لباسعوضکردن و مهمانیرفتن برای مردم اتفاق میافتد این است که خود واقعیشان را در خانهشان جا میگذارند
بلاتریکس لسترنج
۳۹
یک مرد نمیتواند زنی را دوست داشته باشد که فکر میکند نصفهنیمه است و حقیر.
Zax
۳۸
ناراضیترین مردها، آنهایی هستند که خیلی به قوهی مردانگیشان مینازند و به روابط جنسی مثل ورزش کشتی نگاه میکنند، که میتوان در آن جام قهرمانی برد. یک مرد باید برای جذابیتدادن به روابط جنسی روح و روان زن را تحریک کنند. عاشق واقعی آن مردی است که بتواند فقط با دستکشیدن روی سرت یا لبخندزدن به چشمهایت یا حتا با خیرهشدن به فضا، سرتاپای تو را بلرزاند.
Zax
۳۷
تنها کسی که دوستَم داشت و نگاهم میکرد، کسی بود که نه میتوانستم صدایش را بشنوم و نه میتوانستم لمسش کنم. عادت داشتم هر بار وقت میکردم تصاویری از خدا برای خودم میساختم. در تصویرهایم از خدا، او کمی شبیه خاله گریس بود و کمی هم شبیه کلارک گیبل.
farnaz Puresmaili
۳۷
عادت داشتم شبها که در هالیوود میگشتم با خودم اینطور فکر کنم که، حتماً خیلی دخترا الان عین من تو سرشون رؤیای اینو دارن که یه روز ستارهی سینما شن. اما به من ربطی نداره. رؤیای من قویتره.
mehrsa
۳۷
تنها کسی که دوستَم داشت و نگاهم میکرد، کسی بود که نه میتوانستم صدایش را بشنوم و نه میتوانستم لمسش کنم.
Moon
۳۵
همیشه مردهایی هستند که به دختری که به نظر تنها میرسد کمک کنند که کمی از تنهایی بیرون بیاید. وقتی داری رد میشوی میگویند: "سلام کوچولو". وقتی برنمیگردی که به آنها نگاه کنی، به مسخره میگویند: "مغرورم که هستی، آره؟".
گاهی همچنان دنبالت میآیند و به این مکالمهی یکطرفه ادامه میدهند.
"به نظرم خوشگلی کوچولو." چند تا ساختمان که جلوتر رفتی و محلشان نگذاشتی، از شما عصبانی میشوند و شما را با یک فحش تنها میگذارند.
غزل
۳۳
تو دنیا هیچی بهتر از یه شکم صاف نیست.
کلوچه کتابخوان
۳۲
یک شب مرد ثروتمندی به من گفت: «برات چند دست لباس عالی میخرم، پالتو خز و همهچیز، یه آپارتمان قشنگ هم برات کرایه میکنم، یه مستمری هم برای غذات میدم، نمیخوام هم با من بخوابی... همهی اون چیزی که میخوام اینه که پات رو از کافهها و مهمانیها بکشی بیرون و طوری رفتار کنی، که انگار دخترم هستی و من بیرون از اتاقت به تو شببهخیر میگم و هیچوقت ازت نمیخوام اجازه بدی داخل اتاقت شم. این فقط یه نوعدوستییه. نظرت چیه؟»
به او گفتم: «از مردهایی مثل تو که برنامههای آنچنانی دارن، خوشم نمیآد. به نظرم گرگهای روراست بهترن. چون میدونم باهاشون چطور رفتار کنم، اما آدمهای دروغگو همیشه عصبیم میکنن.»
پرسید: «چی باعث شد فکر کنی دروغ میگم؟»
گفتم: «چون اگه منو نمیخواستی، منو نمیخریدی!»
missmary
۳۲
خجالت میکشیدم به چشمهای کسی نگاه کنم. وقتی آدم از درون شکسته باشد اینطوری میشود. فقط خجالت میکشی.
Zax
۳۰
مردم همیشه طوری به من نگاه میکردند که انگار آینهای روبهرویشان بودم. آنها مرا نمیدیدند، بلکه افکار هرزهی خودشان را در من میدیدند.
min
۳۰
از دیگر اشکالات اجتماعیام این بود که قادر نبودم همیشه در مهمانیها غشغش بخندم، انگار که دارد خیلی خوش میگذرد
غزل
۲۸
با دیدن آنها آدم زیاد چیز یاد میگیرد. یاد میگیری که زنانِ بسیار شیک و آراسته، همسرِ مردانِ سادهای هستند و مردانِ خوشتیپ و آراسته، زنانِ سادهای دارند. و مردمی در لباس کهنه با ساک و بقچههایی ژنده و با سهچهار تا بچهی قدونیمقد، که به آنها چسبیدهاند، صورتهایی دارند که وقتی به همدیگر میرسند، عین درخت کریسمس میدرخشد. و تو زن و مردهایی را میبینی که بسیار ساده و بیآلایش، چاق و پیر هستند، اما طوری با احساس همدیگر را میبوسند که انگار بازیگر فیلماند.
غزل
۲۸
حقوقم را خرج کلاسهای نمایش، رقص و آواز کردم. کتابهایی خریدم که مطالعه کنم. مینشستم گوشهی اتاقم و فیلمنامهها را بلندبلند در مقابل آینه میخواندم که چیز عجیبی برایم اتفاق افتاد. عاشق خودم شدم، نه عاشق آنچه که بودم، بلکه عاشق آنچه که میخواستم بشوم شدم.
Zax
۲۷
میخواستم هزاران سؤال بپرسم اما کسی نبود که به سؤالاتم جواب دهد. به علاوه میدانستم که همه فقط به بچهها دروغ میگویند، دربارهی همهچیز دروغ میگویند، از سوپ گرفته تا بابانوئل.
سقف پاره کن!
۲۶
بدترین چیزی که در لباسعوضکردن و مهمانیرفتن برای مردم اتفاق میافتد این است که خود واقعیشان را در خانهشان جا میگذارند. آنها عین بازیگری که در صحنه است، نقش فرد دیگری را بازی میکنند. آنها نقش یک آدم مهم را بازی میکنند و دوست دارند شما هم این فرد مهم را ببینید نه خود واقعی آنها را.
