«راستش بعضي وقتها آرزو ميکنم کاشکي آدم ميتونست پدرش رو انتخاب کنه. مثه وقتي که کتابهاي کتابخونه رو عوض ميکنيم. کاشکي يه کتابخونه پر از پدر وجود داشت.»
ZohreAalipour
واقعيت اين بود که او دلش براي پدر واقعياش تنگ شده بود. او بود که اهميت چيزهايي مثل درِ کمد، شوخيهاي خانوادگي و کابوس را ميفهميد.
ZohreAalipour
«راستش بعضي وقتها آرزو ميکنم کاشکي آدم ميتونست پدرش رو انتخاب کنه. مثه وقتي که کتابهاي کتابخونه رو عوض ميکنيم. کاشکي يه کتابخونه پر از پدر وجود داشت.»
فرفری موی غزلساز
پدرش گفت: «اونجا کمي تنها بودم، راستش خيلي هم بچههايي که من رو امانت ميگرفتند دوست نداشتم.»
جوزف حرف پدرش را تأييد کرد: «من هم پدرهايي رو که به امانت ميگرفتم خيلي دوست نداشتم.»
ZohreAalipour