با این صدا هیئت خمیده شاه ناگهان از جا جهید و شق و رق نشست. بار دیگر بلند و مغرور مینمود؛ بر روی رکاب برخاست و به صدای بلند، واضحتر از هر صدایی که تا کنون از مردمان فانی شنیده بودند، بانگ زد:
برخیزید، برخیزید، سواران تئودن!
کردارهای سنگدلانه غوغا میکند: آتش و کشتار!
نیزهها به جولان درخواهد آمد، سپرها خواهد شکافت،
روز شمشیر است، روز سرخ، پیش از آن که خورشید برخیزد!
اکنون بتازید، اکنون بتازید! پیش به سوی گوندور!