من خورشید را با عشق مخصوصی دوست دارم. از حروف موزون و شیرین کلمه آفتاب که آهنگ اسرارانگیزی دارد خوشم میآید. چشمانم را بستهام و صورتم را در انوار گرم روشناییاش غوطه میدهم هنگامی که از لای پرچین وارفتهای میگذرد یا از میان برگهای درهم شاخهها میلغزد میکوشم با دستهای خویش زندانیاش کنم هنگامی که سپیده روی چمنزارها برمیخیزد همیشه، بدون آنکه بخواهم تبسم شادمانی دلم را مسرور میسازد.
بالای سرم، جنگل کاج، زمزمه میکند. قطرات شبنمی را که بر برگهای سبزش نشسته است میتکاند. قطرات یخ زده صبح روی برگهای دندانهدار سرخس همچون نشان سیمین میدرخشد. باران، علفهای زرد را به زمین خوابانده است. اما به محض اینکه یک کم آفتاب به رویشان میتابد تکان میخورند و جان میگیرند. شاید این حرکات آخرین جنبشهای حیات آنها باشد.