بسیار مضطرب و مشوش بود و در عین حال، نیاز مبرمی بهتنهایی داشت. دلش میخواست خود را کاملاً تسلیم اضطراب دردناک خویش کند؛ بیآنکه بخواهد کوچکترین راهی برای رهایی خود بیابد. با نفرت از پاسخ بهسؤالهای بسیاری که ذهن و قلبش را آکندهبود سر باز میزد و، بدون آنکه متوجه باشد چه میگوید، زیر لب میگفت: «مگر همهٔ این اتفاقات تقصیر من است؟»