تقریبا هشت سال گذشته بود. چه بیهوده بود تکرار آن هیجانی که هشت سال فاصله آن را به دوردستهای محو برده بود! مگر هشت سال زمان کمی بود؟ انواع واقعهها، تغییرها، جداییها، جابهجاییها... همه و همه در این فاصله جای میگرفتند، و فراموشی گذشتهها... بله، کاملاً طبیعی بود، اصلاً مسلم بود! این سالها تقریبا یکسوم عمر او بودند.
آه! با تمام این اوصاف و توجیهات، ان میدید که در برابر احساسهای بادوام، اصلاً هشت سال چیزی نیست.