سحر
۵
فرق است میان ایستادگی بر سر اصول و لجاجت خودخواهانه، میان بیپروایی و قاطعیت آدم باملاحظه.
Samane Ashrafi
۳
فکر میکرد لازم است یک درس دیگر هم بگیرد: اینکه بدانیم ما بیرون از دایره خودمان اصلاً کسی نیستیم.
سحر
۰
همیشه که نباید نصف وجودش عاقلتر از نصف دیگر باشد، یا همیشه که نباید فکر کرد این نصف دیگرِ وجودش بدتر از نصف عاقلترش است.
Samane Ashrafi
۰
اما ان با اینکه ظرافت فکر و ملاحت طبع داشت و قاعدتا هر آدم با فهم و شعوری قدرش را میدانست، نه پیش پدرش ارج و قربی داشت و نه پیش خواهرش... حرفش را نمیخریدند، همیشه میبایست از آسایش و راحتیاش بزند... فقط ان بود، همین.
Samane Ashrafi
۰
احساسهایی برای جذابیتبخشیدن به زندگی طولانی و بیحادثه در محیط محدود ولایت، و پرکردن خلئی که نه با خدمات مرسوم عامالمنفعه در بیرون خانه برطرف میشد و نه با خرجکردن استعداد و فضل و کمالات در درون خانه.
Samane Ashrafi
۰
مری حرف میزد، اما ان حواسش پرت بود. او را دیده بود. یکدیگر را دیده بودند. باز با هم زیر یک سقف قرار گرفته بودند
Samane Ashrafi
۰
تقریبا هشت سال گذشته بود. چه بیهوده بود تکرار آن هیجانی که هشت سال فاصله آن را به دوردستهای محو برده بود! مگر هشت سال زمان کمی بود؟ انواع واقعهها، تغییرها، جداییها، جابهجاییها... همه و همه در این فاصله جای میگرفتند، و فراموشی گذشتهها... بله، کاملاً طبیعی بود، اصلاً مسلم بود! این سالها تقریبا یکسوم عمر او بودند.
آه! با تمام این اوصاف و توجیهات، ان میدید که در برابر احساسهای بادوام، اصلاً هشت سال چیزی نیست.
Samane Ashrafi
۰
هنریتا موقع رفتنشان از او پرسید نظرش درباره تو چیست، و او گفت تو آنقدر عوض شدهای که دیگر تو را نمیشناسد.
Samane Ashrafi
۰
«آنقدر عوض شدهام که دیگر مرا نمیشناسد!» این کلمات بیاختیار به ذهنش هجوم میبردند. اما خیلی زود به خودش دلخوشی داد که چه خوب شده این کلمات را شنیده. این کلمات آدم را هشیار میکنند، جلو هیجان و آشفتگی را میگیرند، باعث خویشتنداری میشوند
Samane Ashrafi
۰
آماده بود عاشق بشود، البته با آن سرعتی که از یک ذهن صاف و ذائقه حساس میشد انتظار داشت. دریچه قلبش به روی هر کدام از دوشیزه مازگرووْها باز بود، به شرطی که میتوانستند واردش شوند. خلاصه، قلبی داشت مشتاق هر زن جوانی که خوشایندش باشد و سر راهش قرار بگیرد
Samane Ashrafi
۰
با هم گفتوگو نمیکردند و حرفی هم رد و بدل نمیشد جز همان حرفهای معمولی که به رسم ادب و نزاکت رد و بدل میشد. زمانی چه حرفها به یکدیگر میزدند! حالا هیچ
Samane Ashrafi
۰
هیکل درشتی داشت، و طبیعت او را برای سور و سات و بگو و بخند ساخته بود، نه رقت قلب و احساساتیگری.
Samane Ashrafi
۰
ان دیگر این نگاهها و حرفها را نمیخواست. نزاکت خشک و بیروح کاپیتان، اظهار لطف رسمی و تشریفاتیاش، از هر چیزی بدتر بود.
