
بریدههایی از کتاب انگار خودم نیستم
۴٫۲
(۲۱)
«از همه غمانگیزتر زمانی است که کسی که دوستش داری، هیچ تلاشی برای نگه داشتنت نمیکند.»
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
لحظهای فکر میکنم چه زیباست که کسی در زندگی اینهمه عاشقِ آدم باشد.
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
انگار تا کسی پیدا میشود که حرفهایم را درک کند لعیا را میبینم که رتبهٔ اول را در مورد توجهِ او بودن دارد. از اعترافاتم حالم بهم میخورد. انگار بدترین مدل اعتراف همین است که دستِ خودت را برای خودت رو کنی و از خودت بیشتر بدت بیاید.
ترنم.
بیستویکسالهام با کمی خرده که مهم نیست. ترجیح میدهم بزرگتر نشوم. عادت دارم اعداد را رو به پایین رُند کنم و نه رو به بالا. از بزرگ شدن واهمه دارم. هرچه بزرگتر شدهام تلخی زندگی بیشتر آزارم داده.
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
گاهی خاص نبودن و معمولی بودن شانس بزرگی است.
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
مگر آدم بدون بدبختی میشود؟
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
این زن کیست؟ عشقم؟ دوستم؟ زنم؟ عادتم؟ گذشتهام؟ خودم؟ روحم؟ رؤیایم؟ راست است یا دروغ؟ نمیدانم! میشود یک آدم همهٔ اینها باشد؟ بعید است.
ترنم.
ولیعصرِ یکطرفه را دوست ندارم. صدای بوق ماشینها و شلوغی پیادهروها را هم. بوی ذرت مکزیکی و روغن چندبارمصرف توی دماغم پیچیده و بدتر از آن بستنیفروشها هستند که یکییکی جلوم سبز میشوند، براندازم میکنند و میپرسند: «بستنی متری بدم خانوم؟!» به بستنی به قول خودشان متری سبز و قرمز در دست دختربچهای نگاه میکنم. چطور این بستنیِ تمامنشدنی را در هوای به این سردی میخورند؟
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
بعضی وقتها زندگی یعنی تجربه کردن مکرر تمام کلیشهها.
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
بابک میگوید: «اصولاً ازدواج یعنی نقطهٔ پایان عشق مگر اینکه خلافش ثابت شود.»
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
آدم به همهچیز عادت میکند؛ به دوری، به فاصله، به بزرگ شدن، به نارنگیهای درشت و نارنجی و بیمزهٔ کانادا، حتی به تنها ماندن در خانهای که خانهٔ خودش نیست.
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
خانه بوی نارنگی میدهد، نارنگی نارس روزهای اول پاییز. نوستالژی سالهای کودکی در من بیدار میشود.
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
من آدم دنیای قدیمم. خانههای آجری و پنجرههای مشبک رنگی. کوچههای باریک و عمارتهای بزرگ حیاطدار. گرامافون و نامهٔ دستنویس و اشکنه و لواشک خانگی و طناببازی در کوچههای باریک. من باید در همین خیابانها زندگی کنم، در خانههای قدیمی منطقهٔ دوازده؛ در یکی از همان خانههایی که مامان بعدِ فرارشان از آبادان ساکنش شد. مرا چه به مجتمع تازهساز غرب تهران؟ مرا چه به آپارتمان نقلی؟ مرا چه به خانهٔ بیحوض؟ مرا چه به غذای آماده؟ مرا چه به موبایل و اینترنت و ایمیل و ماهواره؟
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
اصلاً هرکس به هرکس خیانت نکند یعنی خیلی دوستش دارد؟
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
خاطرات پاک نمیشود، بلکه در تنهایی به سراغت میآید و گریبانت را میگیرد. خاطرات همیشه هست. در موسیقیهایی که گوش میکنی یا نمیکنی. در عکسهایی که میبینی یا نمیبینی. در کوچههایی که از آنها رد میشوی یا نمیشوی. در بوهایی که استشمام میکنی یا نمیکنی. خاطرات آنقدر میآید و میرود تا دیوانهات کند، تا بشود همهٔ زندگیات.
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
انگار وقتی تنها بودم کمتر احساس تنهایی میکردم.
کاربر ۱۲۱۰۰۱۱۴
