
دکتر بازیگوش😝
۱
استینک گفت: «حالا فهمیدی منظورم چیه؟ اول سر چند تا آشغال از کوره در رفت. بعد هم نوبت آن سوسک عجیب و غریب شد. واقعاً دلم میخواهد از دستش سر به جنگل بگذارم!»
ــ وای، نه! تو یکی دیگر، نه.
راکی و استینک از خنده ریسه رفتند و روی زمین ولو شدند.
دکتر بازیگوش😝
۰
جودی گفت: «هِی، استینک! به من لگد میزنی؟ خیال میکنی کی هستی، کاسو واری؟»
ــ چیچی واری؟
ــ کاسو ـ واری. توی کتاب علوم خواندم. اسم یکی از پرندههای جنگلهای استوایی است که چون نمیتواند پرواز کند، به دشمنهایش لگد میزند.
استینک گفت: «من کاسو نمیدانم چیچی نیستم. فقط واکنشهای بدنم خوب است.»