
٪۵۰
MaaM
۴۸
گفت: «بهنظر میآد حالت خوب نیست.»
گفتم: «کمی سوءهاضمه پیدا کردم.»
«چی قورت دادی که نتونستی هضم کنی؟»
«حقیقت.»
«پس حالا حالاها توی صفِ هضم بمون. تازه اولِ حال خرابیه پسر جان.»
atoooosa
۳۴
«قلب رو فقط یک بار میتونن بشکنن. بعد از اون فقط خراش برمیداره
mery
۲۵
من به کسانی که میگن دوستان زیادی دارن اعتماد نمیکنم. این یک نشانهٔ اطمینانبخشه که اونها هیچکدام از آدمهای اطرافشون رو نمیشناسن.»
Sophie
۲۵
«حقیقت اینه که توی این مملکت فقط بیمصرفها به جاهای بالا میرسن رفیق.»
MaaM
۲۱
همیشه میگفت که اگر ما آدما فقط یه روز، از سپیدهٔ صبح تا گرگومیش غروب، با حقیقت برهنهٔ دنیایی که درش زندگی میکنیم و حقیقت خودمون روبهرو بشیم در پایان روز یا خودمون رو میکُشیم یا کارمون به جنون میکشه
mahya sadat khaloei
۱۷
«هر شخصی میتونه به یک گناهکار تبدیل بشه اما به قدیس، نه.»
Sophie
۱۳
«ممکنه درحالحاضر احساس کنی که دنیا به آخر رسیده ولی باور کن وقتی در این مسئله عمیق میشم احساس میکنم این بهترین چیزی بود که میتونست برای تو اتفاق بیفته.
atoooosa
۱۲
درواقع این انسانهای پست و حقیر هستن که همیشه خودشون رو قدیس و پاکدامن میبینن و همهٔ دنیا رو پایینتر از خودشون میبینن
mahya sadat khaloei
۸
«من هنوز نمیتونم بمیرم دکتر. هنوز نه. کارهایی هست که باید انجام بدم. بعد از اون، هرچه زمان برای من باقی مانده باشه همه رو صرف مُردن میکنم.»
mary
۸
. در آن لحظات با خودم فکر کردم که پدرم مهربانترین مرد دنیاست و اینکه همه میتوانند این مهربانی را در وجود او تشخیصدهند اگر و فقط اگر برای یکبار زندگی و روح جهان تصمیم میگرفت با او خوب تا کند و فقط برای یک بار کارتهایی منصفانه در دستش قرار میداد که توان بازی کردن آنها را روی میز داشت.
کاربر ۹۱۲۰۶۲۹
۷
«منظور من اینه که همهچیز یک داستانه مارتین. آنچه که اعتقاد ما رو شکل میده، آنچه که ما میدونیم، آنچه به خاطر میآریم یا حتا آنچه که در رؤیا میبینیم، همگی داستان هستن، یک روایت، یک توالی وقایع با سرشتهایی تجسمیافته بهشکل شخصیتهایی که ما رو با یک محتوای احساسی مرتبط میکنن. ما فقط چیزی رو بهعنوان واقعیت میپذیریم که قابلروایت شدن باشه
mary
۶
اگر میخوای زمان و زندگیت رو وقف نوشتن کنی یا دستِکم چیزی بنویسی که دیگران حاضر باشن بخونن باید گاهی به این مسئله عادت کنی که نادیده گرفته بشی. باید عادت کنی توهین بشنوی و تحقیر بشی و اینکه تقریباً همیشه با نوعی بیتفاوتی و بیعلاقگی به تو نگاه کنن. این مسائل در ذات قلمروی نویسندگی نهادینه شده. بخشی از خاک اون سرزمینه.»
mary
۶
«از ترسیدن شرمنده نباش. ترس نشانهٔ داشتن احساسات عادیه. فقط ابلههای تمامعیار هستن که از چیزی نمیترسن. این رو در یک کتاب خوندم.»
atoooosa
۵
طبیعتی که ما در اون قرار گرفتیم از ماهیتی خوفناک و وحشی برخورداره. مادری حریص در بلعیدن و تغذیه کردن از همان مخلوقاتی که خودش اونها رو به دنیا آورده تا زنده بمونن و زندگی کنن.»
atoooosa
۵
«احساس گناه و پشیمونی هیچ معنایی در خودش نداره. فقط احساسات هستن، تلاطمهای درونی، نه ایدههای حقیقی
mary
۵
«در این دنیا هیچچیز عادلانهای وجود نداره. در بهترین حالت فقط میشه به منطقی بودن اتفاقات امید بست. عدالت یک بیماری نادره که طبیعتاً جهان برای اینکه احساس سالم بودن داشته باشه هیچ نیازی به وجود اون نداره.»
Sophie
۵
«هر کار بدی که در زندگی انجام بدی بهسمت خودت برمیگرده داوید. این یک واقعیته.
Sophie
۵
در جهان من، آرزوهای بزرگ تنها در میان صفحات یک کتاب قدیمی زهوار در رفته وجود داشتند و بس.
Fe
۵
نوع بشر ایدهها و مفاهیم رو از راه قصهها و حکایات یاد میگیره و در وجود خودش جذب میکنه، نه از راه مباحث درسی و یا سخنرانیهای تئوریک.
baharak.mokhtari
۵
گفت: «فکر میکردم من رو فراموش کردی.»
گفتم: «سعی کردم.»
MARY JAY
۵
حتا شنیدن بدترین خبرها نیز میتواند آسان باشد وقتی تنها کاری که با تو انجام میدهد زدن مهر تأیید بر آن چیزی باشد که از ابتدا آن را میدانستی بیآنکه نیازی به دانستنش باشد.
MARY JAY
۵
روزگار بدیست و من گاهی فکر میکنم روزگار بدتری هم در راه است.
mary
۴
از گوشهٔ چشم نگاهش کردم و احساس کردم که تنها با نگاه کردن به او آسانتر بتوانم ایمان بیاورم که در این دنیای انباشته از پلشتی و آلودگی شاید هنوز چیزهایی خوب و پاک مانند آنچه در وجود این دختر بود و یا با کمی شانس و اغماض، درون خودم وجود داشته باشند.
mary
۴
به او نگاه کردم. زنی در هم شکسته با حلقههای اشک در چشمانش. و من دیگر هیچ آرزویی در این جهان نداشتم جز خواست این توانایی که هرآنچه را که او هرگز در زندگی نداشته است به او بدهم.
mary
۴
هر کتاب یا تودهٔ مجلّدی دارای روح است. روح کسی که آن را نوشته و روح تمام کسانی که آن را خوانده و به کمک آن رؤیاهایشان را خلق کردهاند.
Gisoo
۴
نمیدونم چرا همیشه اون کسانی که حرف کمتری برای گفتن دارن بیشتر از همه حرف میزنن،
Gisoo
۴
و سرگردان در دل خیابانهایی که خالیتر از هر زمان دیگری به چشم میآمدند به راه افتادم و در همان حال با خودم فکر میکردم که اگر همانطور به راه رفتن ادامه بدهم، اگر همانطور راه بروم، راه بروم و توقف نکنم، جهانی که روزگاری به اشتباه فکر میکردم آن را میشناسم دیگر در اطرافم حضور نخواهد داشت و از آن رها خواهم شد.
mery
۴
«روشنفکر واقعی دقیقاً به کسی گفته میشه که خودش رو با وجه روشنفکری از دیگران متمایز نکنه. کسانی که چنین چیزی رو ادعا میکنن و جار میزنن موجوداتی جعلی هستن که سعی دارن نارساییها و کاستیهای وجود خودشون رو جبران کنن
کاربر ۹۱۲۰۶۲۹
۴
میل به رستگاری و زنده ماندن بخشی از طبیعت ماست. ایمان، یک واکنش غریزی به وجهی از هستیه که با هیچ معنای دیگهای قادر به توضیح اون نیستیم؛ خواه به صورت درکِ پوچی اخلاق حاکم بر جهان هستی، یا پذیرش قطعیت مرگ، یا بهشکل کنکاش در راز پیدایش چیزها و مبدأ اونها، یا کنکاش در معنای زندگی خودمون و یا حتا کشف فقدان هر نوع از معنا. اینها همگی پایه و اساس و وجوه بسیار سادهٔ هستی به شمار میآن اما محدودیتهای وجودمون ما رو از واکنشهای روشن و بدون ابهام نسبت به این مسائل بازمیدارن و به همین دلیل ما واکنشی احساسی رو بهعنوان مکانیسم دفاعی در وجودمون خلق میکنیم. این یک مسئلهٔ بیولوژیک خالصه.»
MARY JAY
۴
«مارتین، من هیچ نیازی به دیدن اون موجودات افادهای و کودن که فکر میکنن خیلی سطح فکری و اجتماعی بالایی دارن و دائماً هم در حال تقدیر و ستایش همدیگه هستن ندارم.»