جملات زیبای کتاب گرسنه | طاقچه
تصویر جلد کتاب گرسنهsubscriptionAvailable

کتاب گرسنه

نوع کتاب
۴.۰(از ۴۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
کنوت هامسون، احمد گلشیری
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
عباس عرب
۳۱
وقتی امید نباشه دیگه هیچی نیست.
Mohammad
۲۳
احساس می‌کردم هیچ تعلقی به دور و اطرافم ندارم و خوشحال بودم که از انظار مردم پنهانم.
AS4438
۱۴
اصولا دیدن حیوون توی قفس چیزی نیست که علاقه منو جلب کنه.
mina3062
۸
حاضر بودم تموم زندگی‌مو بدم تا یه لحظه خوشبختی رو بچشم. سرتاسر زندگیم پیشکشِ یه بشقاب آش! فقط همین یه خواسته منو اجابت کن!
mina3062
۷
یه کتاب نداشتم وقتی نومیدی به سراغم می‌اومد مونسم باشه.
mina3062
۷
تردیدهای ابلهانه و ملاحظات اخلاقی رو کنار بذار، یعنی باید کنار بذارم، من بالاتر از این چیزهام. با این شرّ و ورّهای ابلهانه خداحافظی کنم. من نه قهرمانم و نه برده اخلاق. ازین به بعد مطابق عقلم رفتار می‌کنم....
mina3062
۳
من که از این خانم و جذابیتش دست شسته‌م و کاری به کارش ندارم. سعی کردم با تصورِ بدترین چیزهای ممکن درباره اون خودمو تسلی بدم، و از این‌که اونو به لجن بکشم لذت می‌بردم.
mina3062
۳
اینه اون چیزی که من اسم‌شو رفتار درست می‌ذارم. حرفی نزن، حتی چیزی پشت پاکت ننویس، فقط اونو توی مشتت مچاله کن و صاف پرتابش کن تو صورت دشمنت! این نمونه رفتار آدم بزرگواره
mina3062
۲
می‌نوشتم و بدون لحظه‌ای درنگ برگ‌ها رو پر می‌کردم. افکارم طوری شتاب‌آلود بیرون می‌ریختن و چنان سیلاب‌وار جاری می‌شدن که تعدادی‌شونو نتونستم به‌سرعت یادداشت کنم و از ذهنم گریختن، هر چند تموم نیرومو به کار گرفتم. جمله‌ها تهاجم خودشونو به من ادامه دادن؛ و من طوری غرق نوشتن بودم که انگار از جایی به‌م الهام می‌شد.
mina3062
۲
کردم. قطره اشکی تو چشم‌هام نبود، نه احساسی داشتم و نه فکری توی سرم بود.
mina3062
۲
حس می‌کردم که گرسنگی توی سینه‌مو بیرحمانه می‌خوره و با حالی آروم و عجیب پیش می‌ره. حال اینو داشت که ده دوازده‌تایی جانور سرهاشونو یه طرف می‌ذارن و مدتی شروع به خوردن می‌کنن، بعد سرهاشونو بلند می‌کنن جای دیگه می‌ذارن و شروع به خوردن می‌کنن، بعد یه مدتی ساکت می‌شن و باز کارشونو از سر می‌گیرن
mina3062
۲
من هر بار بیش‌تر فرو رفته‌م، تا زانو، تا کمر، تا سر توی خفت و خواری فرو رفته‌م و هیچ‌وقت نمی‌توم بیرون بیام، هیچ‌وقت!
Saieh
۲
مدتی بود که زندگی عرصه رو به من تنگ کرده بود؛ اسباب و اثاث زندگی‌مو، یکی پس از دیگری، برده بودم پیش «عمو» تو مغازه کارگشایی گرو گذاشته بودم، هر روز عصبی‌تر و تندخوتر می‌شدم، خیلی از روزها بود که وقتی چشم باز می‌کردم چنان سرگیجه‌ای داشتم که ناچار می‌شدم همون‌طور تا شب توی رختخواب بمونم
رها
۲
وقتی امید نباشه دیگه هیچی نیست.
آلِیزیا
۲
احساس می‌کنم فلک غدّار با بی‌خیالی انگشتِشو تو تار و پود مغزم فرو کرده و اختلال کوچکی به وجود آورده و وقتی دست‌شو پس کشیده الیاف و رشته‌های ریشه‌مانندی سرانگشتش جا مونده. بنابرین، حفره‌ای تو مغزم درست شده، زخمی درست شده که هیچ‌وقت خوب‌شدنی نیس
آلِیزیا
۲
که آدمِ دست به دهانِ باهوش مسائلو از آدمِ ثروتمندِ باهوش ظریف‌تر درک می‌کنه. چون آدمِ دست به دهانِ باهوش هر قدمی که برمی‌داره دور و اطراف‌شو خوب نگاه می‌کنه و هر حرفی رو که می‌شنوه با تردید به‌ش فکر می‌کنه، برای اون ساده‌ترین کارها موانع و مشکلاتی رو به دنبال داره. حواسش تند و تیزه و خلاصه آکنده از احساسه. چیزهای دردناک زیادی رو تجربه کرده و روحش داغ‌ها دیده و آبدیده شده....
سجاد احمدی
۱
مونده بودم که چرا هیچ‌وقت گشایشی تو کار من حاصل نمی‌شه. آیا من مثل هرکس دیگه‌ای حق حیات نداشتم؟ مثل اون پاشا، که کتاب‌های دست دوم می‌فروشه یا هِنشن، کارمند کشتی بخاری؟ و مگه من شونه‌های پهن و دو تا دست قوی برای کار کردن ندارم؟ و مگه من تلاش نکرده‌م که اون شغل هیزم‌شکنیِ خیابون مولرو رو بگیرم؟ من آدم تنبلی بوده‌م؟ مگه من دنبال کار نرفته‌م، مطلب ننوشته‌م و شبانه‌روز مطالعه نکرده‌م؟ و مگه وقتی پولی به دستم رسیده، قناعت نکرده‌م و با نون و شیر نساخته‌م؟ و وقتی چیزی نداشته‌م گرسنگی نکشیده‌م؟ هیچ‌وقت شده برم توی هتل چیزی بخورم؟ یا یه سوئیت تو یکی ازین ساختمون‌های چند طبقه اجاره کرده‌م؟ من که توی یه بیغوله زندگی کرده‌م، توی یه اتاق زیرشیروانی، توی یه دکون حلبی‌سازی که سگ حاضر نیست توش سر کنه چون از لای درهاش برف تو می‌زنه. با این حساب من به‌هیچ‌وجه خودمو در خور سرزنش نمی‌دونستم.
آلِیزیا
۱
آخه، بخت و اقبال یه حالی داره که از راه‌های عجیب و غریب سراغ آدم می‌آد.
آلِیزیا
۱
آدم وقتی بی‌پوله، آس و پاسه و یه اور پول توی جیب‌هاش پیدا نمی‌شه، مجبوره دکمه‌های کت‌شو بفروشه، حالا شما نمی‌خواین نخواین. اون دهن‌تونو ببندین و راه‌تونو بکشین برین...
az_kh
۰
بالای سرم، تو اون دوردست‌ها، آوای یکنواختی رو که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شد می‌شنیدم. انقدر به این صدای ملایم همیشگی گوش دادم تا کم‌کم گیج و منگ شدم. صدا به طور حتم آوای دسته‌جمعیِ جهان‌های بی‌کران بالای سرم بود که به حرکت‌شون ادامه می‌دادن، آوای اخترانی بود که سرود زمزمه می‌کردن....
mina3062
۰
فکر کردم فقط خدا خودش می‌دونه که اصلا دنبال کار گشتن برای من دیگه معنی می‌ده یا نه. بعد از این همه دست رد به سینه زدن‌ها؛ این همه وعده‌های سر خرمن؛ جواب‌های سربالا؛ امیدهایی که به یأس مبدل شده و تلاش‌های تازه‌ای که آخرش حاصلی نداشته، همه این‌ها شهامتو در من کشته بودن.
mina3062
۰
رفته‌رفته اون آرامش رخوتناکی رو در خودم احساس کردم که آدم بعد از یه گریه جانانه به‌ش دست می‌ده.
mina3062
۰
هر موقع گرسنگی‌م یه‌کم طول می‌کشه حالی پیدا می‌کنم که انگار کله‌م خالی‌یه و مغزم از توش بیرون پریده، سرم سبک و شناوره و سنگینی‌شو رو شونه‌هام حس نمی‌کنم، و این احساسو دارم که اشیا رو از هم تشخیص نمی‌دم.
mina3062
۰
گفتم: «شما حتمآ می‌دونین که نخست‌وزیر بودن تو ایران چه مفهومی داره؟ از شاه این‌جا مقامش بالاتره.
mina3062
۰
به جای دشوار مقاله رسیده بودم، به چند جمله رابط نیاز داشتم تا چیزهایی رو که نوشته بودم به قسمت بعد پیوند بدم و به بخش پایانی برسم، به یه قطعه آروم و نسبتآ طویل که دست آخر به اوجی ختم بشه که بسیار ناگهانی و تکون‌دهنده باشه و حکم انفجار گلوله یا از هم پاشیدن یه کوهو داشته باشه و بعد هم تموم.
محمد
۰
آدم‌هایی که تو خیابون‌ها به‌شون بر می‌خوردم چه شاد و سبکبال سر به هر طرف می‌گردوندن و مثل این‌که تو مجلس رقص باشن خرامان خرامان راه می‌رفتن! تو چشم هیچ کدوم‌شون غمی دیده نمی‌شد، رو شونه هیچ‌کس بار اندوهی نبود، تو آسمون اون ذهن‌های خوشبخت لکه ابر تشویشی سایه ننداخته بود و حتی یه درد جزئی نداشتن که وجودشونو آزرده کنه. اون‌جا قدم می‌زدم، کنار این موجودات، تو اوان جوونی، بدون این‌که گلی از باغ زندگی چیده باشم، بدون این‌که رنگ خوشبختی رو دیده باشم... این افکار دست از جونم بر نمی‌داشتن،
محمد
۰
حس می‌کردم که گرسنگی توی سینه‌مو بیرحمانه می‌خوره و با حالی آروم و عجیب پیش می‌ره.
کاربر نیوشک
۰
تو چشم هیچ کدوم‌شون غمی دیده نمی‌شد، رو شونه هیچ‌کس بار اندوهی نبود، تو آسمون اون ذهن‌های خوشبخت لکه ابر تشویشی سایه ننداخته بود و حتی یه درد جزئی نداشتن که وجودشونو آزرده کنه.
کاربر نیوشک
۰
آدمِ دست به دهانِ باهوش هر قدمی که برمی‌داره دور و اطراف‌شو خوب نگاه می‌کنه و هر حرفی رو که می‌شنوه با تردید به‌ش فکر می‌کنه، برای اون ساده‌ترین کارها موانع و مشکلاتی رو به دنبال داره. حواسش تند و تیزه و خلاصه آکنده از احساسه. چیزهای دردناک زیادی رو تجربه کرده و روحش داغ‌ها دیده و آبدیده شده
afisaa_41
۰
ناراحتی عصبی‌م به نهایت رسیده بود و هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم که خودمو آروم کنم. اون‌جا نشسته بودم و طعمه خوبی برای غریب‌ترین فکر و خیال‌ها بودم، پیش خودم غیه می‌کشیدم، لالایی زمزمه می‌کردم و برای آروم کردن خودم به عرق افتاده بودم. در عین حال، به تاریکی زل زده بودم، توی عمرم یه همچین تاریکی ندیده بودم. تردیدی نداشتم که چیزی رو که اون‌جا باش روبه‌رو بودم یه جور سیاهیِ به‌خصوصی‌یه، یه عنصره بیرون از معیارهای عادی که قبلا هیچ‌کس چشمش به‌ش نیفتاده. مسخره‌ترین فکرها ذهن منو اشغال می‌کرد و از هر چیزی می‌ترسیدم.