جملات زیبای کتاب مرغ عشق میان دندان های تو | طاقچه
تصویر جلد کتاب مرغ عشق میان دندان های تو

بریده‌هایی از کتاب مرغ عشق میان دندان های تو

انتشارات:نشر چشمه
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۸از ۵ رأی
۳٫۸
(۵)
سرشار از شعرهایی نسروده
شعبده‌باز واژگان
فریاد سایه سرو را در باد نقش می‌زند (مرا و هق هق مرا در این کشتزار رها کن.) همه چیزی در جهان درهم شکسته است. هیچ چیز برجا نمی‌ماند جز سکوت.
کاربر ۴۱۰۵۵۶۳
غروب می‌گوید: "تشنه سایه‌ام" و ماه: "ستاره می‌خواهم." چشمه بلورین به جست وجوی لب‌هاست باد به جست وجوی آه. من تشنه عطرم و خنده تشنه ترانه‌ای نو
کاربر نیوشک
می‌گرید برای چیزهای دور برای شن‌های داغ جنوب برای کاملیا. برای تیرهای رها شده از کمان بی‌هیچ هدفی. برای شب‌های بی‌سپیده دم و برای نخستین پرنده مرده بر شاخه درخت.
کاربر ۴۱۰۵۵۶۳
شاعر در شعر گاه به آن گذرگاهی می‌رسد که فیلسوف و ریاضی‌دان با سکوت از آن دوری می‌کنند.
م.
بی‌ماه و زنبق بی‌عشق مرده. تشنه ترانه‌ای در سپیده دمان که تن دورترین آبگیرها را بلرزاند موج برانگیزد و امید بسازد ترانه‌ای رخشان، ترانه‌ای آرام سرشار از اندیشه بیگانه با غمبیگانه با درد بیگانه با وهم.
کاربر نیوشک
ترانه‌ای غزل به تن که سکوت را با لبخند پُرکند (فوج کبوتران کور در ژرفای راز) ترانه‌ای که در جان اشیاء بخلد در جان بادها و سرانجام در شادی بی‌پایان دل آرام گیرد.
کاربر نیوشک
در قلب خود دارد یک ماهی از دریای چین. گاه می‌شود دید آن را غوطه در دریای چشمانش. ملوان است و به یاد ندارد میوه‌ها و پرتقال را نگاه در دریا دارد.
کاربر نیوشک
هوا آبستن رنگین کمان‌ها آئینه‌هایش را درهم می‌شکند برفراز بیشه‌زار.
Sepehr Naaseri
یک صد سوار در لباس عزا کجا خواهند رفت در این نارنجستانِ آرام غنوده.
سُهاد
‫چه دشوار است به تو گفتن: ‫دوستت دارم!
Jila
ریشه‌های ستبر تو قلب مرا در دل خاک می‌شناسند؟
کاربر ۴۱۰۵۵۶۳
در چشمانت خودم را دیدم و روح تو را اندیشیدم
کاربر نیوشک
و کاجی تنها در گستره دشت دست کهنسال خود را بلند می‌کند تا سیلی بر گوش ماه بزند.
کاربر نیوشک
ماه از میان آب می‌گذرد. چه آرام است آسمان می‌گذرد ماه و برمی‌چیند چین از تن رودخانه. و قورباغه‌ای کوچک آن را آئینه‌ای خرد می‌پندارد.
کاربر نیوشک
چون ستاره زحل از میان رویاهایم در حلقه‌ای می‌چرخم نه به درون می‌روم نه برمی‌خیزم
کاربر نیوشک
تق تق! کیه؟ بازهم پائیز. چه می‌خواهی؟ خنکای گونه‌های تو را. نمی‌دهم. من می‌گیرمش. تق تق! کیه؟ باز هم پائیز.
کاربر نیوشک
خود لورکا در مصاحبه‌ای از آن سخن گفته است: «اگر از من بپرسید چرا سطر "هزاران دایره زنگی شیشه‌ای زخم برتن سپیده زدند" را سرودم خواهم گفت که من این دایره‌ها را در دست فرشتگان و درختان دیدم. امّا دیگر بیشتر از این نمی‌توانم چیزی بگویم. شکی نیست که نمی‌توانم معنی آن را برایتان توضیح دهم. و جز این هم نیست. شاعر در شعر گاه به آن گذرگاهی می‌رسد که فیلسوف و ریاضی‌دان با سکوت از آن دوری می‌کنند.»
سُهاد
پیکان بودی زمانی رها شده از آسمان؟ کدام پهلوان قَدَرْ زه از کمان کشید؟ ستاره؟ نغمه‌ات برمی‌خیزد از دل پرندگان، از چشم آفریدگار، از احساس سرشار. ریشه‌های ستبر تو قلب مرا در دل خاک می‌شناسند؟
سُهاد
سکوت گرد شب یک نت بر خط حامل بی‌کرانگی. سرشار از شعرهایی نسروده برهنه در خیابان قدم می‌گذارم سیاهی، تن زخمی از آواز زنجره‌ها: صدایی آتش موسیقی در جان برپا می‌کند. اسکلت هزاران پروانه در دیوارهایم خفته‌اند. هجومی از نسیم پرطراوت برفراز رودخانه.
سُهاد
تشنه ترانه‌ای در سپیده دمان که تن دورترین آبگیرها را بلرزاند موج برانگیزد و امید بسازد ترانه‌ای رخشان، ترانه‌ای آرام سرشار از اندیشه بیگانه با غمبیگانه با درد بیگانه با وهم. ترانه‌ای غزل به تن که سکوت را با لبخند پُرکند (فوج کبوتران کور در ژرفای راز) ترانه‌ای که در جان اشیاء بخلد
سُهاد
فریاد سایه سرو را در باد نقش می‌زند (مرا و هق هق مرا در این کشتزار رها کن.) همه چیزی در جهان درهم شکسته است. هیچ چیز برجا نمی‌ماند جز سکوت. (مرا و هق هق مرا در این کشتزار رها کن.)
سُهاد
افق بی‌ماه میان دندان‌های آتش جویده می‌شود. (گفتم که مرا و هق هق مرا این‌جا در این کشتزار رها کن.)
سُهاد
صدایش لرزه‌ای داشت بی‌همتا. دردی بود نغمه‌گر در پس لبخندی. صدایش درهم می‌ریزد خمار نارنجستان‌های مالاگا را و مرثیه‌اش بیدار می‌کند طعم گس نمک دریا را. چون هومر آواز می‌خواند با چشمانی نابینا صدایش دریائی است بی روشنایی و پرتقالی بردرخت خشکیده.
سُهاد
قدم که می‌زنی گل‌آلود می‌شوی. آبِ در حرکت ستاره‌ها را نمی‌بیند. قدم که می‌زنی تهی می‌شوی و باز که می‌ایستی رویا می‌پردازی.
سُهاد