
Shirin
۱
کامیه گفت، من میروم.
مرسیه گفت، مرا به امان خدا رها میکنی. میدانستم.
کامیه گفت، تو راهورسم مرا میشناسی.
مرسیه گفت، نه، اما روی محبتت حساب میکردم تا کمکم کنی دورهام را بگذرانم.
کامیه گفت، میتوانم کمکت کنم، ولی نمیتوانم دوباره زندهات کنم.
Shirin
۰
مرسیه گفت، بیشتر از اینکه کمکم کنی مانع کارم هستی.
کامیه گفت، نمیخواهم بهات کمک کنم، میخواهم به خودم کمک کنم.
مرسیه گفت، پس همهچیز روبراه است.
Shirin
۰
۵. آیا آنچه در پیاش بودند وجود داشت؟
۶. در پی چه بودند؟
۷. عجلهای در کار نبود.
Shirin
۰
مرسیه بعدِ چندصد یارد توجه کامیه را به این موضوع جلب کرد که قدمهایشان هماهنگ نیست.
کامیه گفت، تو طرز راهرفتن خودت را داری، من هم طرز راهرفتن خودم را دارم.
مرسیه گفت، نمیخواهم کسی را متهم کنم، اما اینطوری خستهکننده است. لقولوق پیش میرویم.
کامیه گفت، ترجیح میدهم صافوپوستکنده ازم بخواهی، صافوپوستکنده و رُک و صریح، یا دستت را ول کنم و بروم یا با قدمهای متزلزلت کنار بیایم.
Shirin
۰
باران دوباره از سر میبارید. اما اصلاً آیا بند آمده بود؟
Shirin
۰
تأملات مرسیه از این جهت عجیبوغریب بود، همان تلاطم و فورانی که تأملاتش را درمیربود و ذهنش را به دورها میبرد، فارغ از اینکه از کجا آغاز کرده، همواره بهسوی همان صخرهها. شاید نه آن تأملات که سیلاب تیرهٔ تعمق بود که در آن گذشته و آینده بههم میپیوست و یکی میشد و به پایان میرسید، در سراسر اکنونی که همواره غایب بود.
Shirin
۰
مرسیه گفت، احیاناً چیزی در جیبهایش جا نگذاشتیم؟
کامیه گفت، همه نوع بلیت باطله، کبریت مصرفشده، بریدههای روزنامه که در حاشیههایشان نشانههای محوی است از قرار ملاقاتهای قطعی، یکدهم آخر مدادی بینوک که همیشه پیدا میشود، دستمالتوالت چرک و مچاله، چند کاپت سوراخسوراخ، گردوخاک. در یک کلام زندگی.
مرسیه گفت، به چیزی احتیاج نداریم؟
کامیه گفت، نشنیدی چی گفتم؟ زندگی.
Shirin
۰
روز خیلی قبل از اینکه به پایان برسد خاتمه یافته، مرد خیلی قبل از وقت استراحتش حسابی از پا میافتد.
Shirin
۰
شاید روزهای با هم صحبتکردنمان کمی دیگر به پایان برسد. پس بیا قبل از اینکه ساکت شویم خوب فکر کنیم. چون آن موقع بیهوده رو به من میکنی، و من به تو رو میکنم، به من و تویی که آنجا نیست، بلکه جایی دیگر است