
بریدههایی از کتاب رومن به روایت پولانسکی
۳٫۳
(۳)
همیشه در اعماق وجودم ایمان داشتم که روزی، آزادی نهفقط به لهستان، بلکه به همهٔ بلوک شرق بازخواهد گشت. هیچ رژیم خودکامه و مستبدی هر چهقدر هم بیرحم و قسی و سرکوبگر باشد، نمیتواند تا ابد حکومت کند. اما همیشه احساس میکردم بیداری بزرگ باید از داخل خود شوروی آغاز شود و یقین داشتم که چنین اتفاقی در زمان زنده بودن من نخواهد افتاد. اما تحولات اخیر این فکر را در سرم انداخت که شاید اشتباه کردهام.
جوجه طلایی
در لهستان کمونیستی ورزش یکی از معدود جلوهگاههای فردگرایی بود.
جوجه طلایی
دولت برای پُر کردن سالنها کارگران، کشاورزان و سربازان را با اتوبوس میآورد و برای جلوگیری از فرار آنها در میانهٔ راه، در اتوبوسها را قفل میکرد.
جوجه طلایی
بیشتر همکلاسیهایم از روی فرصتطلبی به انجمن زد.ام.پی. مدرسه پیوستند، اما آنزمان دیگر نارضایتی من از رژیم کمونیستی، به حدی بود که اصلاً نزدیکش هم نشدم.
جوجه طلایی
در لهستان هم مثل بقیهٔ کشورهای کمونیستی، نظام ارزشگذاری اهمیت خیلی زیادی به سابقهٔ سیاسی داوطلب و میزان سرسپردگیاش به آرمان مارکسیسم ـ لنینیسم میداد. «امتیازِ اداری»، به معنای عضویت در سازمان جوانان کمونیست، که حداکثر پنج امتیاز داشت، «کار اجتماعی» چهار امتیاز، «شایستگی پدر» اگر پدر داوطلب، متعلق به طبقهٔ کارگر میبود، امتیاز کامل داده میشد که دو امتیاز بود و باقی مزیتهای سیاسی متفرقه، سه امتیاز. مجموع اینها چهارده امتیاز میشد؛ درحالیکه اگر بهترین نمرات درسی را گرفته بودی، حداکثر هفت امتیاز تعلق میگرفت.
جوجه طلایی
بودجهٔ فیلم از طریق یارانهٔ وزارت فرهنگ فراهم میشد، در نتیجه، حزب بر کلیهٔ مراحل ساخت فیلم نظارت داشت. آنها تصمیم میگرفتند بودجهٔ دولتی کجا و به چه فیلمی اختصاص داده شود. خوب یا بد بودن فیلمها برمبنای فروش گیشه تعیین نمیشد، بلکه محتوای ایدئولوژیک و پیام سیاسی فیلم، سرنوشت یک فیلم را رقم میزد.
جوجه طلایی
کسانی مثل وُخل و بوشاک، هر چه در توانشان بود برای نوآوری، خلاقیت هنری و آزادی انجام دادند و در برابر اعضای حزب که آنطور خودسرانه فیلمها را مُثله میکردند، ایستادند.
جوجه طلایی
هر نوآوری، هر فیلم نامتعارف، هر داستانی که به شیوهای نامعمول ساخته میشد، شک و بدگمانی آنها را برمیانگیخت. این آدمها نهتنها احمقترین نمایندگان جامعهٔ لهستان بودند، بلکه سرسختانه با هر حرف تازه و ناآشنایی که به ظن آنها ممکن بود بالقوه برای رژیم خطرناک باشد، مخالفت میکردند.
جوجه طلایی
در مرگ استالین، برخلاف خیلی از آشنایان سابقم، حتی قطرهاشکی هم نریخته بودم. همان موقع میدانستم رژیمی که به دلایلی چنین پوچ و احمقانه، آزادی فردی مردم را قدغن میکند، حتماً یک جای کارش میلنگد.
جوجه طلایی
از قرار معلوم در ارزیابی نهایی نوشته بود: «کمی وحشی، اما آیندهٔ درخشانی را نوید میدهد.»
جوجه طلایی
اگر زمانی جنگی میان شوروی و غرب درمیگرفت، بهشخصه دلم میخواست غرب پیروز میدان باشد.
جوجه طلایی
این نشانهٔ نفوذ و قدرت بیحدوحصر حزب بود که حتی کسی مثل آرتس که جنون و دیوانگیاش واضح و مشخص بود میتوانست دوباره به دانشگاه برگردد؛ مخصوصاً اینکه او به خاطر مسائل عقیدتی و افراط در علاقه به حزب دیوانه شده بود.
جوجه طلایی
همان جا فهمیدم در یک نظام بیدروپیکر، آدمهای فرصتطلب چهقدر راحت میتوانند از اغتشاش و هرجومرج اوضاع
به نفع خود استفاده کنند و بهراحتی آب خوردن به مقام و منافع برسند.
جوجه طلایی
شروع کردم به دعا کردن؛ دعا برای اینکه قدرتی به دست بیاورم و بتوانم فیلم را تمام کنم. دعا برای معقول و معتدل ماندن تا مسائل شخصیام را پیش دیگران نبرم.
جوجه طلایی
بعد اتفاقِ غریبی افتاد؛ انگار که ناگهان رشتهای نامرئی گسسته شد. احساس سبُکی خوبی داشتم؛ آزاد مثل یک پرنده. به خودم گفتم اینجا پاریس است، من استعداد دارم، کلی دوست و آشنا دارم و زندگی پیش رویم است.
جوجه طلایی
فروشنده آقای متین و موقری بود که خیلی راحت میتوانستی او را به جای یک سفیر دولتی بازنشسته بگیری و بهوضوح از اجناس مغازهاش مفتخر بود. دربارهٔ یک تخت گفت: «بیست سال گارانتی.» بعد به تخت دیگری اشاره کرد: «این یکی گارانتی عُمر داره.» به نظرم خیلی هولناک آمد. فکرش هم ترسناک بود؛ خریدن تختی که بدانی روی همان خواهی مُرد.
جوجه طلایی
مسئول جلسه توضیح داد که «تو یه اسطورهٔ ملی هستی. اینجا هم هیچ فرقی با جاهای دیگه نداره، مردم شهرت رو دوست دارند، واسه اینکه نزدیک شدن به یه آدم مشهور به اونها مقام و منزلت میده. واسه همین هم، ممکنه تو رو بکشند تا به شهرت برسند.»
جوجه طلایی
در محرومیت، چیزهای خیلی کوچک مهم جلوه میکنند و برای آدم عزیز میشوند.
جوجه طلایی
بههرحال، سیستم کمونیسم اثرش را حتی روی پروپاقرصترین حامیان جنبش همبستگی هم گذاشته بود. تقریباً در همهٔ لایههای جامعه میل شدید به آزادی با جهالت و ناآگاهی مطلق درآمیخته بود. وابستگی عمیق مردم به سیستم تأمین اجتماعی دولتی، گیریم از نوع بیکفایت و وحشتناک لهستانیاش، مردم را وامیداشت که همان سرویسها را از سیستم جدید هم طلب کنند. دیگر در گوشت و پوست مردم رفته بود که از دولت انتظار داشته باشند برایشان کار، خانه، تلفن، خدمات درمانی و بقیهٔ امکانات را ارائه کند.
جوجه طلایی
دیگر برایشان مهم نبود که بابت کار و زحمتشان، حداقل دستمزد یک کارگر را هم نگیرند، که در آپارتمانهای تنگونمور زندگی کنند، ساختمانهای بسازوبفروشی و بدقوارهای که آدم از تماشایش هم حالش بد میشد. برای چنین مردمی مهم نبود که تلفنشان شنود داشته باشد، که خدمات بهداشتی سرهمبندیشدهٔ دولتی باری اضافی بر دوششان بگذارد و از درمان سادهترین بیماریها هم عاجز باشد. زندگی آنها در چنان سیستمی، کاریکاتور غمانگیز و مفلوکی از حقیقت زندگی بود. دیگر معنای روی پای خود ایستادن را فراموش کرده بودند و نمیتوانستند بهتنهایی گلیم خود را از آب بیرون بکشند.
جوجه طلایی
اصولاً هنرمندان درجهدو با تکیه بر سرسپردگی به حزب کارشان را پیش میبردند و حالا فرصتطلبان دولتِ همبستگی برای پیشبرد موقعیت شغلی خود از جنبش استفاده میکردند.
جوجه طلایی
میدانستم که کسان بسیاری هر چند خودشان را نگران نشان میدهند، در نهان آرزوی شکست دوبارهام را دارند.
جوجه طلایی
بین اجراها دو سه روزی تعطیل بودیم و من از همین فرصت کوتاه استفاده کردم تا به کراکوف بروم و خاطرات گذشته را مرور کنم. سالها برای فراموش کردن آن خاطرات، تلاش کرده بودم و حالا دلم میخواست به هر کجا سرک بکشم.
جوجه طلایی
خانواده و دوستانم به مسخره کردن رؤیاهای من عادت داشتند و به چشم دلقک نگاهم میکردند. اما اشتیاق و میل دیوانهوار من به سرگرم کردن و خنداندن آدمها باعث شده بود این نقش را با کمال میل بپذیرم. هیچ اهمیتی نمیدادم. هر وقت سر راهم با مانعی مواجه میشدم سراغ همان رؤیاها میرفتم تا توانایی ادامه دادن راهم را پیدا کنم.
KeetaabKhaan
حجم
۷۵۲٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۷۹۰ صفحه
حجم
۷۵۲٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۷۹۰ صفحه
قیمت:
۳۹۰,۰۰۰
تومان