
٪۱۰
آرزو
۸
باید از همان لحظه میفهمیدیم که بیطرفی یا سازش کردن جنایت بزرگتری است... بایست کاری میکردیم که حالا که از رفتن تن زدهایم ماندنمان فعالانه و اثرگذار باشد، نه مثل درختها که نمیروند چون بستهپایند... باید کاری میکردیم که ماندن به کاری آید و زیبا باشد... اشتباه ما بیطرفی بود و هزینهاش اینکه محبوب من بیهوده کشته شد... بی هیچ معنا و فایدهای!
Mohammad Reza
۶
دیدم مردانی بیسر را که در پیادهروِ این میهن غمزده به دنبال سرهاشان میگردند، سرهایی بریدهشده در شبی تاریک...
گندم
۴
کجا زندگی میکنم؟
این سؤال یادآور واقعیتی وحشتناک بود. وسط میدان جنگ زندگی میکنم، بی هیچ سلاحی و بیآنکه کاری از دستم برآید، جز همین کشیدن قلم بر کاغذ و به جا گذاشتن سطرهایی لرزان مانند رد خونین مجروحی که در پنبهزار سپید سینهخیز میرود...
Mohammad Reza
۴
این چه خدایی است که راضی میشود نامش با میخ بر جمجمهها و با دستگاه هوابُرِش بر تن بندگانش نقش شود..
آرزو
۳
دیدم پارههای جنازههای دریده در خیابانها تلنبار شده و تپههایی بلندتر از سطلهای زباله ساخته.. دیدم پاهای قطعشده را که بیتن فرار میکنند... دیدم دستهای بریدهشده را که بیتن در خیابانها پرسه میزنند و پرچمهای سپید حمل میکنند یا در پی حلقۀ نجاتی هستند... دیدم انگشتهای قطعشده در خیابانهای خالی میگردند و جلادانشان را به نشانۀ اتهام نشان میدهند... دیدم مردانی را که خون از رگهاشان کشیده شده تا به رگهای دیگران رود و جنازههای کبودِ دواناند... دیدم مردانی بیسر را که در پیادهروِ این میهن غمزده به دنبال سرهاشان میگردند، سرهایی بریدهشده در شبی تاریک... دیدم صورتهایی که از شدت شکنجه تخت شدهاند، سرهای بریدهای که بر فراز دریای خون و تاریکی غلتاناند در جستوجوی زبانهایی بیرونکشیدهشده با انبر...
نگار کیان
۳
گلوله را گرفتم و گذاشتمش کنار قلمم (یک گلوله را کنار قلم بگذار، میبینی که قلم چقدر بزرگتر است).. اما این یک گلوله در نگاه اول به نظرم هماندازۀ قلمم آمد.. بعد بزرگ شد تا اینکه شد ستونی از آتش و قلمم در برابر آن به لرزه افتاد و کوچک و کوچکتر شد، مثل پرِ پرندهای زخمی... در برابر طوفان آتش چه از دستش برمیآید؟...
Mohammad Reza
۳
هنوز نوجوان است. گناه بزرگترهاست که نیمقرن است اصرار دارند روی جنازههای ما دبکه برقصند و نیم قرن است همانهاییاند که بودند..
Nazgol
۳
و از طبقۀ فاسدی که فکر کردهاند وطن چمدانی است که در آن ثروتشان را جا کنند و فرار کنند
آرزو
۲
حس کردم که قلم و گلوله در بهترین حالت دو برادرِ دشمن هماند..
آرزو
۲
دیدم شهر سراسر دیگ جادو شده و میجوشد و غلغل میکند و میچرخد و هرچه را در آن است با چرخهای از فریادهای خونبار میچرخاند.. و گلوله میدرَد هر حنجری را که حرفی جز منطق گلوله داشته باشد... دیدم فقیران میمیرند، فقط فقیران بیگناه مردند، قصابان از شهرِ کابوسها و جنون به کابارههای پاریس و لندن و ژنو گریختند.
و دیدم محبوبم از درون دیگ جادو نگاهم میکند... تنِ چون الک سوراخشدهاش را برایم میآورند... به خود میچسبانمش و فریاد میزنم: هنوز دوستت دارم...
آرزو
۲
عشق در گیرودار جنگ داخلی نوعی سپر است، دستکم مانع از جنون میشود، هرچند رابطه را تلخ و پیچیدهتر میکند...
آرزو
۲
هر لحظهای که زیستیم یگانه بود، هر نوازشی، هر واژهای، هر دعوایی، چون هیچکدام تکرارپذیر نبود... جز در کابوس
آرزو
۲
چه فاجعهای است زندگی در سرزمینی که در آن زنده بودنمان خبری باشد که باید آگهیاش را در روزنامهها داد؟
آرزو
۲
انگار بر سرم میکوبیدند... دوست داشتم ببینم چه خبر است... اما جرئت ندارم به پنجره نزدیک شوم... فیلمی حادثهای که فقط میتوانم صدایش را بشنوم... صِرف ایستادن ــ حالا افتاده روی شکم دارم مینویسم ــ و نزدیک شدن به پنجره ریسکی خطرناک است...
گندم
۲
من دختر این جنگ بودم... این تقدیر من بود... چشمم افتاد به طبقۀ کتابهای خودم، آنهایی که نوشته بودم و دهها جلدی که طی ده سال همکاری با آن انتشارات «انقلابی» ترجمه کرده بودم. دیدم که دارم با خودم میگویم: من هم در درگرفتن این جنگ سهیم بودهام... درست است که هرگز سلاحی به دست نگرفته بودم، درست است که مثل موشهای فروشگاه حیوانات خانگی وحشت سر تا پایم را گرفته بود، اما سطرسطر نوشتههایم فریاد تغییر و تبدیل بود... فریاد پاککردن پلشتی از تن این سرزمین و شستن آن با عدالت و شادی و آزادی و برابری...
گندم
۲
واژههای من از کتاب بیرون آمده و به قالب بشری درآمده بود که سلاح در دست میجنگید... واقعاً انقلابی بدون خونریزی میخواستم؟ آری... تناقض است، میدانم... مثل حرفهای همۀ روشنفکران... انقلاب میخواستم و خونریزی نمیخواستم... طوفان میخواستم اما نمیخواستم کسی به کام آن بیفتد...
بازگشتم به سمفونی خودنکوهی...
ــ اما اینها که انقلاب نیست، صرفاً کابوس است.
ــ همۀ انقلابها اینگونه با خون تعمید داده میشود...
Mohammad Reza
۲
گناه بزرگترهاست که نیمقرن است اصرار دارند روی جنازههای ما دبکه برقصند و نیم قرن است همانهاییاند که بودند... یا اگر عوض شده باشند، پسرانیاند که «کشور» آبا و اجدادشان را به ارث بردهاند با همان ذهنیتهای گندیدۀ عثمانی و با همان رفتارها...
Mobinayeg
۲
آرزو نمیکردم که مثلاً در بازوان او از هوش بروم... اما تاریکی شب برای من و او کمتر و پژواک صدای بمبها ضعیفتر بود اگر دستانمان به گردن یکدیگر بود... حتا حیوانات وحشی هم وقت زلزله به هم میچسبند... مرگ دستهجمعی به اندازۀ مرگ فردی وحشتناک نیست... آنکه تنها میمیرد دو بار مرده است: یک بار چون تنهاست، دیگر بار چون... مُرده!
نگار کیان
۱
زخم کوچک سطحیای بود، اما هشداری تازه بود به میزان نااستواری تن بینوای انسان که برایش این همه ابزار ویرانی اختراع شده است
Nazgol
۱
ولی حالا مثل هر جوان بی دفاعی در شبِ جنون ترسیده بودم... وحشت امری انسانی است، نه چیزی «زنانه»...
ماط
۱
چرا یاد نگرفتهام برای دفاع از آنچه بدان ایمان دارم سلاح به دست گیرم، نه فقط قلم؟... چه خفه است صدای کشیده شدن قلمم بر کاغذ در کنار غرش انفجار...
ماط
۱
«پیری تنها تشییع جنازهای است که در آن خود متوفا روی پاهایش ایستاده»
ماط
۱
شاید همیشه زندانی بودهام بیآنکه متوجه باشم، کاملاً مثل موجودات فروشگاه حیوانات خانگی... شاید هم همیشه از زندانی بودنم آگاه بوده و میخواستهام میلهها را بشکنم و شوق همیشگیام به افق و آسمان جز بخشی از شوقم به آزادی درونی نبوده است... آزادی واقعی را میگویم، نه فقط آزادی تردد در زندانی به بزرگی مرزهای یک کشور که وطنش میخوانند!)..
Mobinayeg
۱
از پسِ نیمپرهون صحنۀ رعبآور موشکها و نارنجکها دیده میشد که مثل رعد و برقی شب را روشن میکردند و از پشت پنجرههای نیمپرهون مثل طوفان و آذرخشی جهنمی بودند که پایان نداشت... بیاندازه ترسیده بودم... با این همه، نمیتوانستم از منظر پنجرههای رنگی که با روشن و خاموش شدنشان تابلوی سحرانگیز روانگردانی ساخته بودند مسحور نشوم...
با خودم گفتم مثل مردی شدهام که به قعر آبشار نیاگارا سقوط میکند در حالی که مسحور زیبایی منظره شده... یا کسی که از طبقۀ پنجاهم فروافتاده و در میان راه خود تا مرگ از زیبایی گلهای بالکنها لذت میبرد...
کابوس زیبای سادیستی عجیبی بود
Mobinayeg
۱
با انفجاری مهیب از خواب پریدم... فریاد زدم... صدای خودم را شنیدم که، حتا پیش از آنکه کاملاً بیدار شوم دارم فریاد میزنم... فریاد خودم بیش از صدای انفجار به وحشتم انداخت... یکباره فهمیدم چه خبر است...
صدا عین صدای رعد بود... توپ صحرایی ۱۶۰ بود یا کاتیوشا یا موشک گراد؟ یا خمپارهانداز ۱۲۰ یا ۸۲؟ افسوس... گوشم عاشق موسیقی بود و ریزهکاریهای آثار همۀ نوابغ موسیقی کلاسیک را تشخیص میداد، کافی بود یک دقیقه تمرکز کنم تا سبْک را بشناسم... در کابوس بیروت، موسیقی گلوله است و مواد منفجره و گوشهایم دیگر نتهای صدای سلاحها را تشخیص میداد
Mobinayeg
۱
میتوانستم وارد تابلو شوم، از جهنم دنیایم به جنگلی اروپایی بگریزم، میتوانستم از درختان بالا روم، مه را روانداز کنم و کمی بخوابم... اما نکردم. زندگی یادم داده بود که فرار از آنچه نسبتهای واقعیام با آن است بیفایده است. من دختر این زمین بودم، دختر این منطقۀ عربی که تنشهایش به مرحلۀ جوشش رسیده، من دختر این جنگ بودم
Mobinayeg
۱
چند دقیقه همینطور ماندم، بعد، آن حس گرما و سرخوشی شیطانی تنم کاهش گرفت.. زخم سرد میشد و با سرد شدنش درد میرسید... زخم کوچک سطحیای بود، اما هشداری تازه بود به میزان نااستواری تن بینوای انسان که برایش این همه ابزار ویرانی اختراع شده است... غمگین شدم، نه بابت زخم، بابت اینکه در معرض زخم خوردن و کشته شدن بودم، آن هم به این سادگی، بی هیچ دلیلی
Mobinayeg
۱
یاد آن روزها افتادم که کتابها را در لوحهای سفالی یا سنگی مینوشتند و آتش آسیبی به آنها نمیزد... چرا آدمی دروغ تمدن را باور کرد و به استفاده از چاپ و کاغذ و حتا پاپیروس رضایت داد و منتظر نماند تا روزگار پلشتی پایان گیرد و روزگاری سررسد که در آن جنگ ننگ باشد و استفاده از سلاح رسوایی شرمآوری که خشم عمومی را برمیانگیزد؟... در عصر آتش و آهن چرا واژهها بر تنِ آسیبپذیر کاغذ نوشته میشود؟
نگار کیان
۰
آه یوسف... با چشمانت، سینهات، صدایت، خودت... پیش آی... این منم در شب موشک و انفجار، بازوانم را به رویت میگشایم... پیش آی که مردگان دیگر بیم تیر ندارند... بیا نزد من و با من یکی شو، این منم درازکشیده بر سنگ در سرزمین غربت. و سرم رو به «درِ خروج» از این عالم است... رو به مرگ، قبلۀ دربهدران... پیش آی سوی کولیوش خویش، ای یوسف...
ماط
۰
فقط مسیر قیامت است که هموار و امن و بیبازرسی است؛
