
بریدههایی از کتاب کابوس های بیروت
۳٫۳
(۴)
باید از همان لحظه میفهمیدیم که بیطرفی یا سازش کردن جنایت بزرگتری است... بایست کاری میکردیم که حالا که از رفتن تن زدهایم ماندنمان فعالانه و اثرگذار باشد، نه مثل درختها که نمیروند چون بستهپایند... باید کاری میکردیم که ماندن به کاری آید و زیبا باشد... اشتباه ما بیطرفی بود و هزینهاش اینکه محبوب من بیهوده کشته شد... بی هیچ معنا و فایدهای!
آرزو
دیدم مردانی بیسر را که در پیادهروِ این میهن غمزده به دنبال سرهاشان میگردند، سرهایی بریدهشده در شبی تاریک...
Mohammad Reza
دیدم پارههای جنازههای دریده در خیابانها تلنبار شده و تپههایی بلندتر از سطلهای زباله ساخته.. دیدم پاهای قطعشده را که بیتن فرار میکنند... دیدم دستهای بریدهشده را که بیتن در خیابانها پرسه میزنند و پرچمهای سپید حمل میکنند یا در پی حلقۀ نجاتی هستند... دیدم انگشتهای قطعشده در خیابانهای خالی میگردند و جلادانشان را به نشانۀ اتهام نشان میدهند... دیدم مردانی را که خون از رگهاشان کشیده شده تا به رگهای دیگران رود و جنازههای کبودِ دواناند... دیدم مردانی بیسر را که در پیادهروِ این میهن غمزده به دنبال سرهاشان میگردند، سرهایی بریدهشده در شبی تاریک... دیدم صورتهایی که از شدت شکنجه تخت شدهاند، سرهای بریدهای که بر فراز دریای خون و تاریکی غلتاناند در جستوجوی زبانهایی بیرونکشیدهشده با انبر...
آرزو
کجا زندگی میکنم؟
این سؤال یادآور واقعیتی وحشتناک بود. وسط میدان جنگ زندگی میکنم، بی هیچ سلاحی و بیآنکه کاری از دستم برآید، جز همین کشیدن قلم بر کاغذ و به جا گذاشتن سطرهایی لرزان مانند رد خونین مجروحی که در پنبهزار سپید سینهخیز میرود...
گندم
این چه خدایی است که راضی میشود نامش با میخ بر جمجمهها و با دستگاه هوابُرِش بر تن بندگانش نقش شود..
Mohammad Reza
حس کردم که قلم و گلوله در بهترین حالت دو برادرِ دشمن هماند..
آرزو
دیدم شهر سراسر دیگ جادو شده و میجوشد و غلغل میکند و میچرخد و هرچه را در آن است با چرخهای از فریادهای خونبار میچرخاند.. و گلوله میدرَد هر حنجری را که حرفی جز منطق گلوله داشته باشد... دیدم فقیران میمیرند، فقط فقیران بیگناه مردند، قصابان از شهرِ کابوسها و جنون به کابارههای پاریس و لندن و ژنو گریختند.
و دیدم محبوبم از درون دیگ جادو نگاهم میکند... تنِ چون الک سوراخشدهاش را برایم میآورند... به خود میچسبانمش و فریاد میزنم: هنوز دوستت دارم...
آرزو
عشق در گیرودار جنگ داخلی نوعی سپر است، دستکم مانع از جنون میشود، هرچند رابطه را تلخ و پیچیدهتر میکند...
آرزو
هر لحظهای که زیستیم یگانه بود، هر نوازشی، هر واژهای، هر دعوایی، چون هیچکدام تکرارپذیر نبود... جز در کابوس
آرزو
چه فاجعهای است زندگی در سرزمینی که در آن زنده بودنمان خبری باشد که باید آگهیاش را در روزنامهها داد؟
آرزو
انگار بر سرم میکوبیدند... دوست داشتم ببینم چه خبر است... اما جرئت ندارم به پنجره نزدیک شوم... فیلمی حادثهای که فقط میتوانم صدایش را بشنوم... صِرف ایستادن ــ حالا افتاده روی شکم دارم مینویسم ــ و نزدیک شدن به پنجره ریسکی خطرناک است...
آرزو
من دختر این جنگ بودم... این تقدیر من بود... چشمم افتاد به طبقۀ کتابهای خودم، آنهایی که نوشته بودم و دهها جلدی که طی ده سال همکاری با آن انتشارات «انقلابی» ترجمه کرده بودم. دیدم که دارم با خودم میگویم: من هم در درگرفتن این جنگ سهیم بودهام... درست است که هرگز سلاحی به دست نگرفته بودم، درست است که مثل موشهای فروشگاه حیوانات خانگی وحشت سر تا پایم را گرفته بود، اما سطرسطر نوشتههایم فریاد تغییر و تبدیل بود... فریاد پاککردن پلشتی از تن این سرزمین و شستن آن با عدالت و شادی و آزادی و برابری...
گندم
واژههای من از کتاب بیرون آمده و به قالب بشری درآمده بود که سلاح در دست میجنگید... واقعاً انقلابی بدون خونریزی میخواستم؟ آری... تناقض است، میدانم... مثل حرفهای همۀ روشنفکران... انقلاب میخواستم و خونریزی نمیخواستم... طوفان میخواستم اما نمیخواستم کسی به کام آن بیفتد...
بازگشتم به سمفونی خودنکوهی...
ــ اما اینها که انقلاب نیست، صرفاً کابوس است.
ــ همۀ انقلابها اینگونه با خون تعمید داده میشود...
گندم
زخم کوچک سطحیای بود، اما هشداری تازه بود به میزان نااستواری تن بینوای انسان که برایش این همه ابزار ویرانی اختراع شده است
نگار کیان
گلوله را گرفتم و گذاشتمش کنار قلمم (یک گلوله را کنار قلم بگذار، میبینی که قلم چقدر بزرگتر است).. اما این یک گلوله در نگاه اول به نظرم هماندازۀ قلمم آمد.. بعد بزرگ شد تا اینکه شد ستونی از آتش و قلمم در برابر آن به لرزه افتاد و کوچک و کوچکتر شد، مثل پرِ پرندهای زخمی... در برابر طوفان آتش چه از دستش برمیآید؟...
نگار کیان
و از طبقۀ فاسدی که فکر کردهاند وطن چمدانی است که در آن ثروتشان را جا کنند و فرار کنند
Nazgol
آه یوسف... با چشمانت، سینهات، صدایت، خودت... پیش آی... این منم در شب موشک و انفجار، بازوانم را به رویت میگشایم... پیش آی که مردگان دیگر بیم تیر ندارند... بیا نزد من و با من یکی شو، این منم درازکشیده بر سنگ در سرزمین غربت. و سرم رو به «درِ خروج» از این عالم است... رو به مرگ، قبلۀ دربهدران... پیش آی سوی کولیوش خویش، ای یوسف...
نگار کیان
هنوز نوجوان است. گناه بزرگترهاست که نیمقرن است اصرار دارند روی جنازههای ما دبکه برقصند و نیم قرن است همانهاییاند که بودند..
Mohammad Reza
گناه بزرگترهاست که نیمقرن است اصرار دارند روی جنازههای ما دبکه برقصند و نیم قرن است همانهاییاند که بودند... یا اگر عوض شده باشند، پسرانیاند که «کشور» آبا و اجدادشان را به ارث بردهاند با همان ذهنیتهای گندیدۀ عثمانی و با همان رفتارها...
Mohammad Reza
ولی حالا مثل هر جوان بی دفاعی در شبِ جنون ترسیده بودم... وحشت امری انسانی است، نه چیزی «زنانه»...
Nazgol
حجم
۴۹۸٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۴۶۱ صفحه
حجم
۴۹۸٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۴۶۱ صفحه
قیمت:
۱۶۲,۰۰۰
تومان