
بریدههایی از کتاب گزیده غزلیات سعدی
نویسنده:شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی
گردآورنده:حسن انوری، جعفر شعار
انتشارات:نشر قطره
دستهبندی:
امتیاز
۳.۸از ۶ رأی
۳٫۸
(۶)
دگر به هرچه تو گویی مخالفت نکنم
که بیتو عیش میسّر نمیشود ما را
matina
گر برانی نرود ور برود بازآید
ناگزیر است مگس دکه حلوایی را
زهرا
خنک آن درد که یارم به عیادت بهسر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
Z...
۵ دردِ دل پیش که گویم غمِ دل با که خورم
روم آنجا که مرا مَحْرمِ اسرار آنجاست
AuroraaLight
هنوز با همه دردم امیدِ درمان است
که آخِری بوَد آخِر شبانِ یلدا را
Parnian
سعدیا دیرفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
Parnian
به خشم رفته ما را که میبرد پیغام؟
بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است
|ݐ.الف
گر مُخَیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوستْ ما را و همه نعمتِ فردوس شما را
همچنان خواهم خواند...
فردوس: بهشت. اصل کلمه اوستایی است به صورت pairi-daeza و بهمعنی باغ و بوستان است، به زبانهای مختلف از جمله یونانی (بهصورت Paradeisos)، فرانسه (بهصورت Paradis) و انگلیسی (بهصورت Paradise) رفته است. فردوس معرّب کلمه و جمع عربی آن فرادیس است. فردوس در قرآن نیز بهکار رفته
همچنان خواهم خواند...
گر برسد ناله سعدی به کوه
کوه بنالد به زبانِ صدا
aynaz.pournasir
همه را دیده در اوصافِ تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند منِ حیران را
لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
چشمِ گریان مرا حال بگفتند به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهنِ خندان را
گفتم آیا که در این درد نخواهم مردن؟
که مُحال است که حاصل کنم این درمان را
پنجه با ساعدِ سیمین نه به عقل افکندم
غایت جهل بوَد مشت زدن سندان را
bookwormnoushin
این که تو داری قیامت است نه قامت
وین نه تبسّم که معجز است و کرامت
هر که تماشای روی چون قمرت کرد
سینه، سپر کرد پیشِ تیرِ ملامت
هرشب و روزی که بی تو میرود از عمر
هر نفسی میرود هزار ندامت
عمر نبود آن که غافل از تو نشستم
باقی عمر ایستادهام به غرامت
bookwormnoushin
گر برود جانِ ما در طلبِ وصل دوست
حیف نباشد، که دوست دوستر از جان ماست
matina
ندانم از سرو پایت کدام خوبتر است
چه جای فرق که زیبا ز فرق تا قدمی!
مهدیه فاضل نژاد
من از تو پیشِ که نالم که در شریعتِ عشق
مُعاف دوست بدارند قتلِ عمدا را
همچنان خواهم خواند...
مرد خردمند هنرپیشه را
عمر دو بایست درین روزگار
تا به یکی تجربه آموختن
با دگری تجربه بردن بهکار
aynaz.pournasir
گر به همه عمرِ خویش با تو برآرم دمی
حاصلِ عمر آن دم است باقی ایام رفت
هرکه هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلبِ یارِ خویش
راه به جایی نبُرد هرکه به اَقدام رفت
خاطرِ سعدی به عشق میل نکردی ولیک
مِی که فروشُد به کام عقل به ناکام رفت
bookwormnoushin
رختِ سرای عقلم تاراجِ عشق کردی
ای دزد آشکارا میبینم از نهانت
هر دم کمندِ زلفت صیدی دگر بگیرد
پیکانِ غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
دانی چرا نخسبم؟ تو پادشاهِ حُسنی
خُفتن حَرام باشد بر چشمِ پاسبانت
ما را نمیبرازد با وصلت آشنایی
مرغی لَبِقتر از من باید هم آشیانت
من آبِ زندگانی بعد از تو می نخواهم
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
bookwormnoushin
حرصِ من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده
که چشمِ سعی ضعیف است بیچراغِ هدایت
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
فراقِ روی تو چندین بس است حدِّ جنایت
به هیچ روی نشاید خلافِ رای تو کردن
کجا برم گله از دستِ پادشاهِ ولایت؟
به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی
به هیچ سورتی اندر نباشد این همه آیت
کمالِ حسن وجودت به وصفْ راست نیاید
مگر هم آینه گوید چنانکه هست حکایت
bookwormnoushin
همهشب دراین خیالم که حدیثِ وصل جانان
به کدام دوست گویم که محلِّ راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بینی غمِ دل مگوی سعدی
که شبِ وصال کوتاه و سخن دراز باشد
bookwormnoushin
نظرِ خدایبینان طلبِ هوا نباشد
سفر نیازمندان قدمِ خطا نباشد
همه وقت عارفان را نظر است، و عامیان را
نظری مُعاف دارند و دوم روا نباشد
به نسیمِ صبح باید که نَباتِ زنده باشی
نه جَمادِ مرده، کان را خبر از صبا نباشد
اگرت سعادتی هست که زندهدل بمیری
به حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد
bookwormnoushin
سجّادهنشینی که مریدِ غم او شد
آوازهاش از خانه خَمّار برآمد
در خاک چو من بیدل و دیوانه نشاندش
اندر نظرِ هر که پری وار برآمد
من مفلس از آن روز شدم کز حرمِ غیب
دیبای جمالِ تو به بازار برآمد
کامِ دلم این بود که جان بر تو فشانم
آن کام میسّر شد و این کار بر آمد
سعدی سمن آن روز به تاراجِ خزان داد
کز باغ دلش بوی گل یار برآمد
bookwormnoushin
ما درین شهر غریبیم و درین ملک فقیر
به کمندِ تو گرفتار و به دامِ تو اسیر
درِ آفاق گشادهست ولیکن بستهست
از سرِ زلفِ تو در پای دل ما زنجیر
من نظرباز گرفتن نتوانم همه عمر
از من، ای خسروِ خوبان، تو نظرباز مگیر
گرچه در خیلِ تو بسیار بِهْ از ما باشد
ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر
۵ در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
باز در خاطرم آمد که مَتاعی است حقیر
bookwormnoushin
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
به شرطِ آن که مَنَت بندهوار در خدمت
بایستم تو خداوندوار بنشینی
میانِ ما و شما عشق در ازل رفته است
هزار سال برآید همان نخستینی
چو صبرم از تو میسّر نمیشود چه کنم؟
به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی
bookwormnoushin
سعدیا نوبتی امشب دُهُلِ صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شبِ تنهایی را
کاربر ۴۶۳۱۵۷۷
هنر سعدی در آن نیست که تصویر جدید بسازد بلکه در آن است که میداند تصویرهای عام و شایع را در کجا و چگونه بهکار ببرد و چگونه بیشترین بار عاطفی را به تصویر تزریق کند.
زهرا
مراد آن است که بدینسان که هوس و عشق ما افزونی گرفته، همه زندگی ما را از میان خواهد برد.
کاربر ۸۹۳۴۴۴۴
دگر به هرچه تو گویی مخالفت نکنم
همچنان خواهم خواند...
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بوَد فایده بینایی را؟
عاشقان را چه غم از سرزنشِ دشمن و دوست!
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
h@mid110
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بوَد فایده بینایی را؟
عاشقان را چه غم از سرزنشِ دشمن و دوست!
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
h@mid110
حجم
۳۷۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۹۸ صفحه
حجم
۳۷۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۹۸ صفحه
قیمت:
۸۵,۰۰۰
تومان